2017-12-11

پایان شاد


به انتهای داستان نانوشته‌ای فکر می‌کنم که در آن هیچ اتفاق خوبی برای هیچ‌کس نخواهد افتاد. گمان ِ خوش‌بختی شخصیت‌های داستان را فریب خواهد داد، و هیچ‌کس نخواهد مُرد.


رحمان نقی‌زاده

2017-12-10

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌ودو




«زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کَس»

سعدی 

2017-12-09

قاب خیلی خالی



خیره‌اش نشسته بودم. اندوه از سقف سُر می‌خورد و بر جانش می‌نشست. می‌توانستی خطوط اندوه را در حوالی‌اش ببینی. بارها دیده بودمش، با همان حالت بی‌دفاعی محض که توان مقابله با هیچ احساسی را نداشت. اندوه بر صورتش نشسته و جا خوش کرده بود. او دیگر اندوهگین نمی‌شد؛ خود ِ اندوه بود.

آخرین بار شد که دیدمش.


رحمان نقی‌زاده

2017-12-08

2017-12-07

تا چشم کار می‌کند



نشسته‌ام و به انتهای داستانی فکر می‌کنم که هنوز آغازش نکرده‌ام. این‌که چه اتفاقی برای شخصیت داستانم بیفتد، از این‌که او کیست مهم‌تر است. غمگینانه در انتظار یک شروع هستم و سنگینی مسئولیت این آفریدۀ نیامده روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. تا چشم کار می‌کند سیاهی است. پس چطور می‌توانم – بی‌رحمانه – کسی را هل بدهم میان این داستان؟ کاش می‌توانستم نجاتش بدهم. تا این‌جا رسیده‌ام که در انتها بکشمش؛ و اگر قرار است این‌چنین بمیرد، پس چرا از ابتدا بیافرینمش؟


چه شد که ما این‌طور میان سیاهی‌ها تنها ماندیم آقای نویسنده؟



رحمان نقی‌زاده

2017-11-30

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه: درس‌هایی برای زندگی


ای خواجه! برو به هر چه داری
یاری بخر وُ به هیچ مفروش

سعدی

2017-11-29

درس‌هایی برای زندگی


درد ِ سر ِ زبان مده از حرف ِ نارسا
از خُم برون میار می ِ نارسیده را

بیدل

2017-11-28

سعدی‌خوانی‌ها - چهل‌وُنه



«قیامت باشد آن قامت در آغوش»
سعدی

2017-11-27

دم‌های بی‌وادم - علی‌اکبر یاغی‌تبار


بر رواق مدور دوران ... می‌نویسم و هرچه بادا باد
مرد این قصه تهمتن‌کش ... شرفش را به نان نخواهد داد

من مرید پیمبر دردم ... از نَه‌مردان امان نمی‌گیرم
با روان گرسنه می‌میرم ... صِله از سفلگان نمی‌گیرم

بر رواق مدور دوران ... سر من سربه‌دار خواهد ماند
دیگران می‌روند و می‌آیند ... خشم من ماندگار خواهد ماند

سر من گرم سربه‌داری‌هاست ... خاک من غیرت علف دارد
سگ ِ باغِ درخت‌مُرده من ... به بهار شما شرف دارد


از مجموعه شعر دم‌های بی‌وادم - علی‌اکبر یاغی‌تبار - نشر نیماژ

2017-11-26

سیاه، سفید، خاکستری


باغبان دست انداخت و انار را از شاخه چید. باغ خاکستری شد و قرمز از حافظه رنگ‌ها رفت.