2017-07-22

خرید آنلاین نسخه کاغذی مرداب‌مُرده‌گی


بالاخره امکان خرید آنلاین نسخه کاغذی مرداب‌مُرده‌گی فراهم شد. اگر در مورد این کتاب نیاز به اطلاعات داشتید، از ستون کنار وبلاگ، می‌توانید استفاده کنید!
برای تهیه نسخه کاغذی، از فروشگاه کتاب استفاده کنید: [goo.gl/Tbuqbg]

هم‌چنان می‌توانید نسخه الکترونیکی مرداب‌مرده‌گی را با قیمت کم‌تر از فیدیبو بگیرید: [goo.gl/hvNu4P]

2017-07-14

هنر ما را نجات خواهد داد - علامت سوال


ژرژ ساند جمله‌ای دارد که باید آن‌را «دستور رومانتیسم» شمرد. آن جمله چنین است: «ما نسل بدبختی هستیم. از این‌رو به‌شدت مجبوریم که با دروغ‌های هنر، خودمان را از واقعیت‌های زندگی دور نگاهداریم.»


 نقل از «مکتب‌های ادبی» رضا سید حسینی - جلد اول - انتشارات نگاه

2017-07-13

تو، نام ِ دیگر امّید بودی


هر روز همه امّیدهام را آغوش می‌گرفتم و راه می‌افتادم میان کوچه‌ها و خیابان‌ها. تا که یک‌روز تو - بی‌هوا - تنه‌ام زدی و من دست‌هام شل شد و امّیدهام ریخت توی جوی آب؛ وَ آب بردشان. و بعد فقط تو بودی. فقط تو مانده بودی. تو را آغوش گرفتم.


 رحمان نقی‌زاده

2017-07-08

عاشقی با شعرها


+ کجا؟
- می‌روم تا در کمند افتم به‌پای خویشتن.
+ تو مگه توبه نکرده‌ بودی از عاشقی؟
- آخ از آن چشم مستی که به آن توبه‌شکن بخشیدند.



«می‌رود تا در کمند افتد به‌پای خویشتن»
- مصرعی از سعدی
«عذر می خوردن ما روز جزا خواهد بود | چشم مستی که به آن توبه‌شکن بخشیدند»
- بیتی از صائب

2017-07-06

شبه‌جزیره تنهایی



می‌پرسد: «چه مرگت است؟» می‌گویم: «نمی‌دانم؛ انگار درگیر شبه‌جزیره تنهایی شده‌ام.» می‌پرسد: «دردهایت هم به آدم نکشیده است!» و می‌خندد. خنده‌هایش را دوست دارم. خنده‌هایش به نسیم گاه‌گاه تابستان می‌ماند؛ کافی نیست، اما نمی‌شود لذت‌ش را انکار کرد. می‌گوید: «نگفتی که؛ چه مرگت است تو؟ این شبه‌جزیره تنهایی که می‌گویی یعنی چی؟» منتظر می‌مانم بخندد؛ نمی‌خندد. عرق می‌نشیند بر پیشانی‌ام. چه‌طور باید برایش از شبه‌جزیره تنهایی بگویم؟ فکر می‌کنم: در این شبه‌جزیره، سه راه به آینده داری وُ تنهایی، و تنها یک‌راه می‌ماند که آن‌هم «گذشته» است. آینده را که نگاه می‌کنی - تا چشم کار می‌کند - تنهایی است. چاره‌ای هم نیست؛ مگر می‌شود به گذشته برگشت؟ نه. می‌ماند همان سه راه ِ پیش‌رو، که هرچه هم که بدوی، جز به «تنهایی» نخواهی رسید. می‌گویم: «خودت را تصور کن؛ گم‌شده، میان برهوتی بی‌انتها، که همه‌سو جز سراب هیچ‌چیز نمی‌بینی.» چین می‌اندازد به پیشانی وُ دست‌هایش را به «خب که چه؟» تکان می‌دهد. می‌گویم: «این زندگی من است؛ همین برهوت.» می‌گوید: «سر کارم گذاشته‌ای؟! این حرف‌ها به تو نمی‌آید.» و می‌خندد. خنده‌هاش را دوست ندارم؛ سراب است وُ عطش تابستان را سخت‌تر می‌کند. می‌گویم: «بگذریم. برای تو هم چای بریزم؟»


رحمان نقی‌زاده

شرق ِ اندوه


درگیر احساسِ آن‌روز سهراب شدم، آن‌جا که می‌نوشت: «بر لب مردابی، پارهْ لب‌خند تو بر روی لجن دیدم؛ رفتم به نماز.» چه می‌خواست بگوید؟ کدام تصویر را واژگونه کرده تا به این شعر رسیده‌است؟

2017-07-05

و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت


چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری‌چی
مرد گاری‌چی در حسرت مرگ.


 سهراب سپهری - صدای پای آب


پ‌ن: عنوان هم تکه‌ای از مجموعه «صدای پای آب» سهراب است.
پ‌ن: آن گاری‌چی من بودم/ما بودیم.

2017-07-04

درس‌هایی برای زندگی


گاه زخمی که به پا داشته‌ام
زیر وُ بم‌های زمین را به من آموخته‌است.


 سهراب سپهری - صدای پای آب

2017-07-03

اندوه و عاشقانگی به‌روایت سهراب


پنجره را به‌پهنای جهان می‌گشایم:
جاده تهی‌ است.

جاده تهی است.
تو بازنخواهی‌گشت و چشمم به راه تو نیست.


 سهراب سپهری - از مجموعه آوار آفتاب

2017-07-02

وقتی از انسان سخن می‌گوییم


یکی از زیباترین تعابیری که در وصف انسان شنیده‌ام، تعریفی‌ست که سهراب سپهری در مجموعه «ما هیچ، ما نگاه» آورده است؛ که می‌گوید: «آدمی‌زاد... این حجم ِ غم‌ناک...»