2018-02-15

وقتی یتیم بودیم - کازوئو ایشی‌گورو



پشت جلد کتاب می‌خوانیم: «انگلستان سال‌های 1930. کریستوفر بنکس مشهورترین کارآگاه کشور است و همه لندن درباره پرونده‌های او صحبت می‌کنند. ولی معمای حل‌نشده‌ای همواره ذهنش را مشغول کرده‌است: معمای ناپدیدشدن اسرارآمیز پدر و مادرش در دوران کودکی او در شانگهای. بیست سال از آن تاریخ می‌گذرد و دنیا به‌سوی جنگ عالمگیر کشیده می‌شود. کریستوفر بنکس درمی‌یابد باید به شهر کودکی‌اش بازگردد که در آتش جنگ چین و ژاپن می‌سوزد؛ و تا این فاجعه جهان متمدن را به کام خود نکشیده، معمای ناپدیدشدن والدینش را حل کند.»

حرف زیادی درباره این کتاب ایشی‌گورو ندارم که بنویسم. به‌نظرم جاهای زیادی سخن به اطناب کشیده شده و می‌توانست کوتاه‌تر و جذاب‌تر از این باشد! این به‌درازا کشاندن سخن گاه‌گاه حوصله‌ام را سَر می‌برد و خسته‌ام می‌کرد. در کل از آن کتاب‌هایی نبود که بخواهم به کس دیگری هم مطالعه‌اش را توصیه کنم.
وقتی یتیم بودیم را نشر هرمس با ترجمه مژده دقیقی منتشر کرده‌است.



پست‌های مرتبط:

مصائب یک دلقک


دلقک خسته‌‌ای بود که هر صبح مقابل آیینه با لب‌خندِ زهواردررفته‌اش کلنجار می‌رفت؛
مبادا که از نان‌خوردن بیفتد.


 رحمان نقی‌زاده

2018-02-03

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وُنه




«وَه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال ِ من»

سعدی

2018-02-02

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وُهشت



اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم؟
که خلاص بی‌تو بند است وُ حیات بی‌تو زندان


سعدی

2018-01-27

دی‌ماه 1396: فقط زودتر بگذرد


در این ماه چند کتاب خواندم: قطار به‌موقع رسید از هاینریش بُل، گزیده دیوان بیدل، مجموعه‌شعرهای ضد و کتاب از فاضل نظری، چگونه می‌نویسم از کاظم رهبر. فیلم‌های ایرانی بادیگارد و خانه‌ای کنار ابرها را دیدم. فیلم‌های خارجی  The man from U.N.C.L.E - Marjorie Prime - The Circle -  Assasin’s Creed و The Boss Baby را دیدم. فصل پنجم و ششم سریال 2 Broke Girls، فصل پنجم Episodes، فصل اول Mom، و مینی‌سریال‌های Crisis in six scenes  و Big Little Lies را دیدم.

اتفاق خاصی نیفتاد و یک ماه دیگر کم شد.

2018-01-26

آهنگ رستاک حلاج برای رادیو چهرازی به‌نام ملاقاتی + متن


دانلود آهنگ ملاقاتی از رستاک حلاج که برای رادیو چهرازی خوانده شده‌است.




متن ترانه ملاقاتی رستاک حلاج:

اومدی سر بزنی بهم، چی آوردی برام
بگو خنده‌هاتو آوردی که از غصه درآم
رنگ موتو که عوض کردی غریبی می‌کنم
گم شدم اما بهم می‌گن همین دور و ورام
بعد عمری اومدی بازم ملاقاتی من
تازه می‌شه زخمای قلب خیالاتی من
اینا می‌گفتن به من رفتی سفر یه‌جای دور
حالا اشکاتو آوردی واسه سوغاتی من
اومدی چی بگی؟ با حال من چی‌کار داری؟
روسری‌ت آبیه، حتما با اون قرار داری
زندگی‌مو ازم گرفتی انتظار داری...
چی رو یادم بره؟ باشه، یه نخ سیگار داری؟
چرا گریه می‌کنی؟ خب چیه این کارا
بگو این‌جا دل‌گیره به این تختا و دیوارا
بگو، اینا حرف من دیوونه رو باور ندارن
عاشقم بودی یه‌روزی، به پرستارا بگو

«خوردمش... امروز... گفتم بیام بهداری نشون بدم... تو دلم باشه خیالم راحته... هرجا میرم هست دیگه... دلبرو... خیالت جمع، درد نمی‌کنه... فقط دیگه نمی‌شه دیدش... آخه دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن... ولی ندیدن بهتر از نبودنشه... سیگار داری؟»




2018-01-19

برداشتی آزاد از رمان قطار به‌موقع رسید


عشق چیز عجیبی است؛ عشق، سربازی در آستانه مرگ را وامی‌دارد که جنگ برای وطن را رها کرده و با فاحشه‌ای از لمبرگ ِ لهستان به‌سوی مرگ فرار کند.


• رحمان نقی‌زاده

معرفی کتاب: قطار به‌موقع رسید - هاینریش بُل


قطار به‌موقع رسید، اولین کتاب هاینریش بُل است که او در سال 1949 میلادی آن را نوشته‌است. «سرباز آندره‌آس 24 ساله، سوار بر قطار، در حال بازگشت به واحد خود در لهستان است که ناگهان درمی‌یابد زمان اندکی از زندگی‌اش باقی مانده‌است.»
هاینریش تئودور بُل، نویسنده آلمانی و برنده نوبل ادبی 1972، دومین نویسنده آلمانی بعد از توماس مان است که موفق به کسب نوبل شده‌است. بیش‌تر آثار هاینریش بُل به جنگ (به‌خصوص جنگ جهانی دوم) و تبعات آن می‌پردازد. کمیته نوبل آثار بُل را این‌چنین توصیف می‌کند: «نوشته‌های او با ترکیب چشم‌اندازی وسیع از دوران خود و مهارتی با حساسیت بالا در شخصیت‌پردازی به تحول ادبیات آلمان کمک کرده‌است.»
عقاید یک دلقک، سال‌های جوانی، بیلیارد در ساعت نه‌وُنیم، سیمای زنی در میان جمع، آبروی ازدست‌رفته کاترینا بلوم، گوسفندان سیاه و ... از دیگر آثار این نویسنده آلمانی هستند. رمان «قطار به‌موقع رسید» را نشر چشمه با ترجمه‌ای از کیکاووس جهانداری راهی بازار کتاب کرده‌است.


بیش‌تر بخوانیم:


2018-01-18

چمدان‌هایی که خالی می‌روند


برای چمدان‌ها چه فرقی می‌کند که می‌آیی یا می‌روی، که کدام سوی جاده ایستاده‌ای، که کسی به بدرقه‌ات اشک ریخته، یا کسی به انتظارت آغوش گشوده‌است، یا هیچ...
چمدان‌ها مشتاق رفتن‌اند؛ آن‌ها هم‌سفران بی‌منت ِ خودگم‌کرده‌های گریزان از ماندن‌اند.


رحمان نقی‌زاده 

2018-01-17

برشی از یک کتاب: قطار به‌موقع رسید


بله، آن‌قدر دوستش داشتم که حاضر بودم روح خود را بفروشم و در عوض ثانیه‌ای لب‌هایش را روی لب‌های خود احساس کنم. این نکته را هم درست حالا می‌فهمم، یعنی در همین لحظه‌ای که تو داری از من می‌پرسی و شاید بهتر بود که هرگز به آن پی نمی‌بردم. می‌توانستم فقط برای این‌که حاشیه دامن او را موقع پیچیدن از گوشه خیابان ببینم دست به جنایت بزنم. فقط چیزی، چیزی واقعی و قابل لمس. و هر روز دعا کرده‌ام، او را دعا کرده‌ام. همه این حرف‌ها دروغ بود، خودفریبی بود، چون خیال می‌کردم فقط روح او را دوست دارم. تنها روحش را! و حالا دلم می‌خواهد که کاش همه این هزار دعا را به قیمت یک بوسه، فقط و فقط یک بوسه از لب‌های او فروخته بودم. این را حالا می‌فهمم.


 قطار به‌موقع رسید - هاینریش بُل - کیکاووس جهانداری - نشر چشمه