2018-08-14

تمرینِ نوشتن از نامِ تو



می‌خوانمت به نام وُ
آوازِ هزار الهۀ عشق می‌نشیند در حنجره‌ام
ترانه‌ای پا می‌گیرد از لرزشِ لب‌هام
وَ می‌رقصاند
برگ‌ها را
شاخه‌ها را
درخت‌ها را
می‌خوانمت به نام وُ
طوفانِ سینه‌ام
نسیم می‌شود میانِ حرف‌های نامِ تو
نامِ تو
آسمان می‌شود
ابر می‌شود
باران می‌شود
وَ می‌بارد...
نامِ تو باران می‌شود وُ
می‌بارد از
چشم‌هایی که خیره مانده‌اند
در تردیدِ گام‌های تو...


رحمان نقی‌زاده

2018-08-03

درس‌هایی برای زندگی


آرمانی‌ترین فعالیت هم زمانی که به سمت کار اداری و وظیفه شغلی و حرفه‌ای بودن سوق می‌یابد، تبدیل به زنجیری می‌شود که در این میان بی‌صبرانه تاب و توان آدم را می‌گیرد و ذره ذره آدم را می‌ساید.



از کتاب: لطفا کتاب‌هایم را نخوان (نامه‌های نیچه به مادرش) - لودگر لوتکه هاوس - علی عبداللهی - نشر ثالث

2018-07-27

خرید اینترنتی مجموعه شعر با من تبرخورده از بهار نگو




بالاخره امکان خرید اینترنتی مجموعه شعرم با عنوان «با من تبرخورده از بهار نگو» فراهم شد. این کتاب را می‌توانید از فروشگاه کتاب آروین سفارش بدهید.



اطلاعات کامل و معرفی کتاب + لیست فروشگاه‌های عرضه‌کننده در تهران را این‌جا ببینید.
می‌توانید با اکانت تلگرام [T.me/Rahman99.99] با من در ارتباط باشید.

هم‌چنین برای آشنایی با سایر کتاب‌هایم می‌توانید از ستون سمت چپ وبلاگ استفاده کنید!

2018-07-26

تیر 97 : سخت؛ اما ممکن



این ماه فقط مجموعه شعر «نامه‌هایی از کازابلانکا» شهریار بزرگمهر را کامل خواندم. فصل هفتم سریال Shameless  را دیدم. فصل‌های 3 و 4 Black Mirror، فصل دوم WestWorld، و فصل اول Stranger Things را هم دیدم. چیزهای عجیب‌تر را نپسندیدم و فصل دوم را ادامه ندادم. فیلم‌های ایرانی: چرک‌نویس، قصه پریا، بوفالو، یک روز بخصوص، و آدت نمی‌کنیم را دیدم. فیلم‌های خارجی هم چندتایی دیدم:

A Prophet - Incir Receli - The Hateful Eight - Annie Hall - Generation Iron - Amour - Kickboxer Retaliation - The Boss - Dark Shadows - The 5th Wave

یک‌سری تغییرات هم در زندگی لحاظ کرده‌ام و امیدوارم که نتیجه‌بخش باشند!

2018-07-25

درباره عشق


عشق برای ویرانی می‌آید...
آن‌چه از عشق به‌جا می‌ماند، دیگر «ما» نیستیم. ما ذره‌ذره پای عشق‌ها ویران شده‌ایم. آن‌چه بعد از عشق می‌ماند، ویرانه‌ای است که دیگران «ما» می‌بینند.
رحمان نقی‌زاده

2018-07-24

درس‌هایی برای زندگی


زندگی، مسافرتی است بی‌بازگشت، با بلیطی یک‌طرفه، سوار بر قطاری بی‌مقصد. تا می‌توانی از منظره‌ی پشت پنجره‌ها لذت ببر، شاید همین ایستگاه بعدی پیاده‌ات کنند!


رحمان نقی‌زاده

2018-07-23

هراس ِ چه خواهی کرد


از این می‌ترسم که هیچ‌کس دیگر نتواند تو را هم‌پای من دوست داشته باشد. می‌ترسم از این‌که «چه خواهی کرد؟»

‌من تو را خوب می‌شناسم؛ تو بدون پرستیده‌شدن نمی‌توانی ادامه بدهی. تو، الهه‌ی غرور و معصومیت، بدون قربانی و عابد چه خواهی کرد؟ من هزار بار مقابل تو نشسته‌ام. هزار بار به کلام و نگاه و لب‌خند، حضور تو را پرستیده‌ بودم. من پرستیدن تو را، داشتن تو را، عاشقانگی با تو را بلد بودم. حالا چه؟ می‌ترسم. می‌ترسم از آن که پیش روی تو خواهد نشست؛ نکند بلدت نباشد؟ مانند پیکرتراش تازه‌کاری که مقابل تندیس اِراتو ایستاده باشد و بخواهد چیزی بر آن بیفزاید. می‌ترسم آن تندیسی را که به‌جان تراشیده‌ام، با نگاهی، حرفی، نفسی در هم بریزد. کاش می‌ماندی... و تنها عابدِ معبدِ بندگی تو من بودم. حالا که رفته‌ای و... کاش نجوایی می‌شدم در گوش آن کسی که مقابل تو ایستاده است...
«بخوان او را... او را به نام تمام خدایان باستان بخوان. همه‌چیز را فدای لب‌خند او کن. آرام دست‌هایش را بگیر. به بوسه‌ای سجده کن بر پیشانی‌اش. ایمان بیاور به یکتایی حضور مقدس او. اشک بریز در پیشگاه آسمانی‌اش. بگو دوستت دارم.»

رحمان نقی‌زاده

2018-07-22

تصویر مبهم درون آینه


بازخواهی ‌گشت، امّا
بازنخواهی‌ام شناخت
آشنای تو
- که من بودم -
حالا
تصویر مبهمی‌ست در نگاه آینه
که خودش را هم نمی‌شناسد
آن زلالِ جاری دشت‌های دیروز
- نبودی وُ امروز -
به مرداب نشسته است
آشنای تو
آن پیکره‌ی غرور مردانه
- وَ چه خوب شد که نیستی تا ببینی -
چنان در خود فروریخته
که برای قطره‌ای مرگ
التماس می‌کند


رحمان نقی‌زاده

2018-07-21

برای تنهایی


هیچ‌کس، هیچ‌وقت تنها نخواهد ماند؛
همیشه خاطره‌ای هست که همراه آدم قدم بزند. خاطره، تجسم حضور انسان‌هاست. خاطره، شانه‌به‌شانه تنهایی‌هات می‌آید، سردت اگر بشود آغوش می‌شود و اگر گریه‌ات گرفت به نوازشْ اشک را از پای چشم‌هات پاک می‌کند‌.

خاطره، تویی که هیچ‌گاه نرفته‌ای.


رحمان نقی‌زاده

2018-07-20

باور نمی‌کنی؟ عاشق شو


‏قشنگ‌ترین عشق‌ها، همیشه متفاوت‌ترین راه‌ها را برای رسیدن انتخاب می‌کنند. می‌رسند؛ و آن مسیر به زیباترین صحنه‌ی حضور و زندگی بدل می‌شود. وقتی عشق تصمیم خودش را بگیرد، پرواز آسان‌تر از نفس کشیدن می‌شود!
‌ باور نمی‌کنی؟ عاشق شو.


رحمان نقی‌زاده