2009-11-30

من ِ منحرف

" چراغ ها را من خاموش میکنم" رو خوندم . تا لحظه آخر منتظر بودم بالاخره " امیل " به " کلاریس " پیشنهاد بی ناموسی بده !!! ( اسمایلی گرگ منحرف )
ولی چه میشه کرد که سعی من و دل باطل بود !
اصلا اگه " کلاریس " فکر بی ناموسی تو کلش نداشت چرا هی خودشو ماتیک مالیسم میکرد ؟!
چرا " امیل " هی مرخصی میگرفت میومد دیدن " کلاریس " ؟
آقا من اعتراض دارم . اقلا یه حال ساده هم نداشت توش که یه خورده امیدوار بشیم ! آخرشم این امیل ِ خر هیچ کاری نکرد و کتاب تموم شد !
به نظرتون اگه امیل پیشنهاد میداد کلاریس قبول میکرد ؟؟؟

2009-11-27

تبعیض کودکانه

" عروسک سیاهپوستی را که اسمش تام بود از روی تخت برداشتم . دو قلوها بیشتر از عروسک های دیگر مواظب تام بودند که مبادا طفلکی فکر کند به خاطر رنگ پوست کمتر دوستش داریم "

چراغ ها را من خاموش می کنم / زویا پیرزاد

2009-11-20

گداهای هدفمند

متکدی محترمی در عقبی خونمون رو زده . داداشم رفته و برگشته میگه : گداست میگه تصادف کردم پول دیه ندارم ، 1000 تومن بدین !!! ( خدا رو شکر که نرخ مصوب گداها هم هدفمند شده )
10دقیقه دیگه کوچه رو دور زده و اومده در جلویی خونمون !
داداشم رفت و اومد گفت : همون گداست میگه بچم مریضه بیمارستانه پول ندارم ، 1000 تومن بدین !!!
میگن اگه مصیبت بیاد پشت سر هم میاد واسه همین بدبخت اتفاق افتاده !

2009-11-18

عزراییل در بدنسازی

دیروز عزراییل دور و ور باشگاه ما پرواز می کرد .
اول یه پسره داشت بارفیکس می رفت که رفیقش واسه شوخی پاشو کشید و اونم با فک فرود اومد و شانس آورد که نیم متری آیینه زمین خورد وگرنه گلوش بریده میشد .
بعدش من رو صندلی " جلو پا " نشسته بودم و داشتم پسری رو که با هیکل نحیفش سعی داشت اسکات سنگینی بشینه رو تماشا میکردم . اونم از یه نفر خواست که کمکش کنه ولی طرف بلد نبود و بد کمک کرد و پسره هم زورش نرسید و هالتر رو از جلو انداخت و پاش زخمی شد . اونم شانس آورد که زیاد آسیب ندید .
بعد من شروع کردم جلو پا بزنم . نمی دونم چند کیلو بود ولی می دونم که یکی به آخر گذاشته بودم . سیم دستگاه نتونست دووم بیاره زیر فشار و پاره شد و زانوم رفت تو شکمم ! منم شانس آوردم که قسمت پایی دستگاه به سرم نخورد !
مربی داشت به پای اون بنده خدا می رسید که من صداش کردم و گفتم استاد اینم خراب شد !!!
مربی و یه نفر دیگه داشتن " جلو پا " رو تعمیر میکردن که من اومدم " پشت پا " بزنم . همینکه بلندش کردم زرت یه چیزی ازش افتاد و در رفت ! گفتم استاد اینم یه چیزیش افتاد ! گفت این دیگه تقصیر تویه تازه تعمیرش کردم !
خلاصه که به خیر گذشت ...

2009-11-10

روزگار جهل


همه می دونیم که حوادثی که الان در ایران اتفاق می افته قبلا در انتخابات پرشور ونزوئلا اتفاق افتاده ولی شاید همه نمی دونستن که کوبا هم یه همچین شرایطی داشته ! فعلا بخونید :

" از هر سه کوبایی تنها یکی خواندن می دانست حال آنکه چیزی نمی خواند : روزنامه ها که کاملا زیر نظارت بود قابل خواندن نبودند . سانسور دامن کتابها را نیز می گرفت و کتابخانه ها و دانشگاه را خالی میکرد .
حزب های مخالف پیوسته حرف می زدند : آنها خود را نگهبانان آزادی های دموکراتیک می شمردند . همه ، حتی حزب کمونیست خواستار قانون اساسی و انتخابات بود . اما صدایشان سال به سال یواش تر می شد و دیگر به گوش نمی رسید .
باتیستا منفور بود ولی کسی نمی دانست چه کسی را باید جایگزین او ساخت . هرگاه با کسی از انتخابات عمومی صحبت می کردید به شما می خندید .
باری ، کوبا کشوری می نمود که تسلیم است و بدبختی به صورت تب در آن ثابت شده است . "

  • جنگ شکر در کوبا / ژان پل سارتر / جهانگیر افکاری