2009-12-12

از دفتر خاطرات یک عقده ای

* شنبه :
از محله ما 3 نفر به سینما راه پیدا کردن : جانی ، هیل و من . من از اینکه جانی دپ و هیلاری داف بازیگرای موفقی شدن ناراحت نیستم ، ناراحتی من به خاطر اینه که چرا زود سینما رو ترک کردم .
* یک شنبه :
عذاب وجدان داره خفم میکنه ، یاد اون پسره که بچه محلمون بود و همش از من کتک میخورد از ذهنم بیرون نمیره . تا دیروز فکر میکردم حتما به خاطر کتک هایی که از من خورده سرخورده و عقده ای شده تا اینکه یه دی وی دی ازش به دستم رسید . ماشالا چقدر بزرگ شده بود . ما بهش می گفتیم غضی اسکول اونجا بهش میگن باتیستا . اصلا حقش بود لهش میکردم . والا ! نه اینکه فکر کنین من از موفقیت بچه محلمون ناراحتما نه ! من فقط از این حرصم میگیره که ما باشگاه رو با هم شروع کردیم ، من یه روز رفتم و اون خیلی روز .
*دوشنبه :
دارم به این فکر می کنم که انسان ها واقعا موجودات قدر نشناسی هستن . مثلا همین جانی ، شما دیدین تا حالا تو یکی از مصاحبه هاش از بچه محلش تشکر کنه که دستش رو گرفت و آورد تو سینما . د ِ نه دیگه ، فکر کنم الان منو ببینه هم دیگه نشناسه . تف به ذاتت روزگار . هی ی ی ی ی ی
* سه شنبه :
بچه کوچولوها داشتن تو کوچه فوتبال بازی میکردن . منم رفتم و تو 5 دقیقه سه تا گل به خودی زدم ، 7 تا هم لایی خوردم ! بچه ها بهم خندیدن ولی تمام اون خاطرات خوب تو ذهنم زنده شد : بچه ها دورم حلقه زده بودن ، همه از اسم هاشون ناراضی بودن و از من میخواستن واسشون اسم انتخاب کنم . کاکا ، رونالدو و خیلی های دیگه که من واسشون اسم انتخاب کردم . یهو یکی از بچه ها اومد جلو ، با اینکه هم سن و سال بودیم ولی قدش تا کمر من بود . بهم گفت : من عاشق حرکات پا به توپ شمام ، حرکاتم رو از روی حرکات شما تقلید میکنم ، همیشه اسوه من تو فوتبال شما خواهید بود ! میشه اسم من کریس باشه ؟ دستی به سرش کشیدم و گفتم آره پسرم . بعد رو کردم به همه بچه ها و گفتم : بچه ها از این به بعد اسم این پسر کریستینه . فهمیدین ؟ همه با هم گفتن : بله کاپیتان !
* چهارشنبه :
دوباره قلم و کاغذ گرفتم دستم و میخوام نوشتن رو شروع کنم . اینبار دیگه نمی فروشمش . سر همین " هری پاتر " چند میلیون دلار ضرر کردم ! پدر بی پولی بسوزه ...
* پنج شنبه :
داشتم ایمیل هام رو چک میکردم . این موزیلا هم تازگی ها زیاد اسپم میده ، مثل اینکه دوست داره مثل گوگل و یاهو بره تو بلک لیستم ! آخه چرا نمی فهمن ؟ من با اینکه با بیل رفیق بودم و از بچگی با هم بزرگ شده بودیم نرفتم مایکروسافت . حالا بیام شرکت شما ؟!
* جمعه :
از دیشب گوشیم رو خاموش کردم ، این برد پیت باز سیریش شده ، هر وقت با آنی حرفش میشه زنگ میزنه به من و میگه : تو قبل من باهاش رفیق بودی زبونشو بهتر میفهمی باهاش صحبت کن از خر شیطون پیاده شه !
ببین برد جان ! با هم رفیق بودیم درست ، قبلنا یه سیر و سلوکی هم با آنجلینا داشتیم اونم درست ، ولی برادر ِ من ، من که بیکار نیستم تا تقی به توقی میخوره پاشم بیام هالیوود مشکلات خانوادگی شما رو حل کنم . اصلا اگه اون آنی زن زندگی بود با من می موند و فقط به خاطر اینکه بهش گفتم بچه رو بندازه پا نمیشد بیاد آمریکا . راستی اسم بچه رو چی گذاشتین ؟!