2010-04-14

خسته نباشي رزمنده

حول و حوش بيست و سه چهار سال سن داشت , با لباس خاكي رو زمين نشسته بود و پوتين هاش رو واكس ميزد و زيرلب چيزي زمزمه ميكرد .
بهش نزديك شدم ! 
- برادر, چه ذكريه كه دائم داري با خودت زمزمه ميكني ؟
لبخند مليحي زد .
- دارم با خودم ميگم : به اميد روزي كه بتونم كفش هاي زنم رو واكس بزنم !

* از سري خاطرات دوران خدمت سربازي آقا گرگه !

آقا گرگه رو از طریق فید دنبال کنید ، حالشو ببرین !