2010-06-25

مسافر كوچولو

به اطرافش نگاه كرد ، اضطراب عجيبي داشت .
سيگار نيم سوخته اي را كه از روي زمين برداشته بود ، ميان لبهايش گذاشت .
- درست مثل پدرش - و فوت كرد !
فوت كرد و فوت كرد ...
ولي هيچ دودي از دهانش خارج نمي شد !
لعنتي ...
همه چيز دنياي اين آدم بزرگ ها دروغكي است !