2010-09-03

ماجراي من و دختر عمو !


داشتم سيب زميني سرخ ميكردم ، 
درضمن يه دختر عمو دارم فقط 6 روز از من بزرگتره !
آها ! داشتم سيب زميني سرخ ميكردم كه مامانم گف :
" واسه دختر عموت هم خواستگار اومده ، موافقت كردن "
يهو ماسماسكي كه دستم بود رو كوبيدم رو ظرف ...
مامي : چي شده بابا ترسيدم.
 من : اه ، هم سن و سالاي من خونه شوهرن من هنوز دارم خونه بابام سيب زميني سرخ ميكنم !

+ يكي بياد منو بگيره !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ