2010-12-03

ا ِ , آقا گرگه تویی ؟؟؟!!!

دیروز فهمیدم تو تهران تهنا نیستم
حس کردم گودر خونواده منه 
تمام راه برگشت رو به سکانس ها فکر میکردم
لحظه اولی که مینا و ممد رضا و ملیکا رو دیدیم و فک میکردن من و پوریا اشتباهی سر میز اونا نشستیم !
به لحظاتی که بچه های مقولات همدیگه رو میشکافتن و ما میخندیدیم !
سورپرایز شدن امیر فرخ که در بیان نمی گنجه !طوری نگاه میکرد که من گفتم الانه که فرار کنه !
فشفشه روشن کردن ملیکا !!!
به جلال , دکتر مزیدی , پوریا عالمی , روزبه , مروارید , امیر نعمتی , نگار , یاسمن و بقیه بچه هایی که اونجا بودن
و اونایی که نبودن و دوس داشتم باشن .
و به تمام لبخندهایی که ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ