2012-06-18

این بهار هم بی تو گذشت


 تو نیستی واین بهار هم به آخر رسیدمثلا اگر تو بودی کهبهار هیچ‌وقت تمام نمی‌شدروز ِ تولدت بهار بودبرگ‌ها می‌ریختندو بهار بودبرف می‌باریدو باز هم بهار بودتواگر کنارم بودیهمه‌ی ِ ثانیه‌ها بهار بود . 

2012-06-17

قصه‌های ِ سرخپوستی


رییس قبیله به دو جوانی که بالای تپه نشسته بودند نزدیک شد.
- "تنها مانده بی او" اینجا چی‌کار می‌کنی؟
- منتظر ِ "خودش گفت برمی‌گردد" هستم.
رو کرد به آن یکی و پرسید:
- " چشم‌های ِ منتظر به پیج ِ جاده" تو باز اینجا نشستی جاده رو نگاه می‌کنی؟!
- به من چه! اون روز که پدرم اسم ِ منو " چشم‌های ِ منتظر به پیج ِ جاده" گذاشت باید فکر اینجا رو هم می‌کرد!

کار کن عمو ببینه




طرف چهارسال تو یه رشته تخصصی تحصیل کرده و لیسانس با معدل بالا گرفته .
میره برای استخدام و ازش میخوان که یه مدت به صورت ِ آزمایشی کار کنه تا ببینن چیزی بلده یا نه .
این وسط یا سیستم آموزشی ما مشکل داره که بعد چهارسال ِ تخصصی نمی‌تونه کار کردن به دانشجو یاد بده
یا روند ِ استخدامی ما کرم داره !

جانشین ِ خدا


یک دیکتاتور مخصوصا باید خود را در پرستش خدایان جدی نشان دهد؛ زیرا اگر مرد ببینند که حاکم به خدایان احترام می‌گذارد, و به اصطلاح مومن و متدین است, در تحمل بیدادگری‌های او کمتر رنج خواهند برد و کمتر بر ضد او توطئه خواهند کرد, زیرا معتقد خواهند شد که خدایان پشت و پناه این حاکم‌اند.

  تاریخ فلسفه - ویل دورانت - عباس زریاب - انتشارات علمی و فرهنگی

2012-06-16

قیمت لحظه‌ای طلا و سکه




به لیست ِ سایت‌های برتر ِ ایرانی که نگاه می‌کنیم دو سری سایت هستن که نباید باشن ولی هستن !
سایت‌های مربوط به قیمت ِ لحظه‌ای سکه و ارز و سایت‌های اطلاعیه‌های استخدامی .
سوالی که برای من پیش اومده اینه که اگه بیکاری اینقدر زیاده که هر روز چندصدهزار نفر به دنبال ِ آگهی‌های ِ استخدامی هستن
پس اون چندصدهزار نفری که به دنبال ِ قیمت طلا و سکه و ارز به صورت لحظه‌ای هستن کیانند پ ؟!

با من پیر شو


جایی از کتاب ِ " خداحافظ گاری کوپر " به داستان ِ زنی اشاره شده که خاکستر ِ معشوق‌اش را به خانه می‌آورد و آن را در یک ساعت شنی می‌ریزد و می‌گوید:
" خیال کردی راحت شدی؟ حالا با من پیر شو" 

2012-06-15

آخرین علاج


خوشبختی ِ ما در نفهمیدن و احساس ِ مسئولیت نکردن ِ ماست. بی‌شعوری آخرین علاج ِ بدبختی‌های ِ ماست.

   خدا و انسان - موریس مترلینگ - مجید کاغذچی

2012-06-14

خنده


 آدمی از همان روز که دید رنج ِ زندگی ورای ِ طاقت ِ اوست, خنده را اختراع کرد.

بازار برده‌فروشان


ولی زیبایی طعمه‌ای است که خداوند در راه ما قرار می‌دهد. غایت ِ حقیقی هر احساسِ زیبایی چیزی نیست جز تولید مثل,
یعنی تکرار ِ جاودان ِ مخلوقات که یگانه منظور اوست... .

  بازار برده‌فروشان - ژرژ الیویه شاتورنو - از مجموعه بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه - انتشارات نیلوفر

2012-06-13

نامه‌ای به فرزندم


آرتا-دنیز ؛
همون روزی که مادرت برای اولین بار بدو بدو بره دستشویی و عق بزنه برات یه وبلاگ راه می‌ندازم !

هیچ


وقتی که آدم دیگر هیچ ندارد, باید همین هیچ را به شادی برگزار کند .

  بد نیستم, شما چطورید ؟ - کلود روا - از مجموعه بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه - انتشارات نیلوفر

2012-06-12

The End


داستان ِ مردی که یک روز به آخر ِ خط رسید. اما امیدش را از دست نداد.
دنده عقب گرفت و همان فرمان برگشت و اتفاقن - آن‌طور که خودش برایم تعریف می‌کرد - خیلی هم لذت برده‌ بود. 

در قند هندوانه


شاید به یک رودخانه خیره شدی. در کنارت کسی بود که دوستت داشت. چیزی نمانده بود که لمست کند. می‌توانستی حسش کنی قبل از آن‌که واقع شود. بعد واقع شد.
این نام ِ من است .

  در قند هندوانه - ریچارد براتیگان - مهدی نوید - نشر چشمه

2012-06-11

عکس دختران تماشاگر یورو 2012


هرچند وقت یه‌بار یه فرصتی برای وب‌لاگ‌داران ِ تفریحی پیش میاد که حسابی جذب بازدید کننده بکنن.
این روزها هم فقط کافیه یه عکس از یه دختر طرفدار یورو 2012 بذاری تو وبلاگت تا ملت عینهو مور و ملخ سرازیر بشن از گوگل به وب‌لاگت!
البته این فرصت‌ها کم نیست؛ تماشاگران دختر بازی‌های المپیک - طرفداران دختر جام جهانی - ... 

کودکانه


بی‌راهه رفته بودم,
آن شب!
دستم را گرفته بودُ می‌کشید!
زین بعد همه‌ی عمرم را
بی‌راهه خواهم رفت!

 افلاطون کنار بخاری - آقام حسین پناهی -  از مجموعه چشم چپ سگ

2012-06-10

پسر ِ نوح فقط عاشق بود





نوح گفت: پسرم با من بیا.
پسر ِ نوح اما عاشق بود.
نوح گفت: عشق ِ این دختر ِ بی‌خدا تو را هلاک خواهد کرد.
پسر ِ نوح اما دست ِ عشق‌اش را گرفت و برای ِ آخرین بار با او به قله کوه رفت.
همان‌جایی که برای ِ اولین بار هم‌دیگر را دیده بودند.
پسر ِ نوح کافر نبود.
عاشق بود که مجازات شد. 

هم‌دردی


 بینوایان
با جلد گالینگور ِ زرکوب
شیک و پیک                  چاق و چله
به قیمت ِ
خرج ِ یک ماه ِ بینوایان
به بازار آمد
تا دختر عالی‌جناب ایکس
در ویلای اختصاصی شمال فصل فصل بخواند
و به گیس ِ کوزت‌های جهان
قاه‌قاه
گریه کند !

  بفرمایید بنشینید صندلی عزیز - اکبر اکسیر - انتشارات مروارید

2012-06-09

روزهایی که بی تو می‌گذرند


از روزهایی که بی تو می‌گذرند
می‌ترسم
نکند که روزها
به بی تو گذشتن
عادت کنند. 

شازده کوچولو


روباه گفت: ـــ آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به آنی که اهلی کرده‌ای مسئولی.
تو مسئول گــُـلِتی ...
شهریار کوچولو برای آن‌که یادش بماند تکرار کرد: ـــ من مسئول گــُلمـَم.

  شازده کوچولو - آنتوان دوسنت اگزوپری - احمد شاملو - انتشارات نگاه

2012-06-08

3000



-          سفینه AF  .
-          بله ؟
-          عملیات نابودی Germi 6   ، آخرین پایگاه انسان های زمینی . دستور مستقیم از فرماندهی .
-          پیام دریافت شد .

یکی از موجودات فضایی که هیکل بزرگتری نسبت به سه سرنشین دیگر سفینه داشت رو کرد به موجود فضایی که به رادار نگاه میکرد و گفت :
-           AF 3  ، به نظرت چرا فرمانده تصمیم گرفت بالاخره نابودی زمین رو به AF  بسپره ؟
-          دقیقا نمی دونم ، ولی فکر کنم تسلیم نشدن زمینی ها صبر فرمانده رو لبریز کرده . ما از سال 2900 جنگ مستقیم با انسان ها رو شروع کردیم ولی اونها هنوز هم تسلیم نشدن . انسان ها خیلی بی فکر و مغرورن .
-          AF4   ، اطلاعات   کامل  Germi  6  رو بیار .

موجودی که بیشتر شبیه یک روبوت بود بیرون رفت و چند لحظه بعد با یک جعبه فلزی برگشت .    AF1     جعبه را گرفت و به مانیتور بزرگ سفینه وصل کرد . چراغ قرمزی روی جعبه روشن شد .

-          Mista   آماده است ، سوال خود را بپرسید;   جعبه فلزی شروع به صحبت کرد .
-          چند نفر داخل پایگاه هستند ؟
-          4000 نفر ، ولی قدرت نظامی موثری در برابر سفینه AF  ندارند .
-          چه عاملی باعث شده تهاجم همه سفینه های ما به Germi 6  ناکام بمونه ؟
-          پرتوی Z  .
-          پرتوی Z  چیه ؟
-          پرتوی Z  سال 2954 توسط پرفسور میرانی کشف شد . پرتوهایی که از منبعی با جنس سنگ کواریترت (Qoaritert )  که از اعماق زمین استخراج شده منتشر می شوند . این پرتو ها روی سیستم مرکزی کنترل سفینه ها اثر گذاشته و آنها را از کار می اندازند . به همین دلیل اطراف لایه محافظ Germi 6  به گورستان سفینه های ما تبدیل شده است .
-          و چرا  AF  باید جایی بره که می دونه نابود میشه ؟
-          AF   در مقابل این سد دفاعی مقاومه .
-          چرا ؟
-          چون AF  ساخت پرفسور میرانی است و پرفسور قسمت کنترل مرکزی AF   را با آلیاژی پوشش داده که در مقابل پرتوی Z  مقاوم است .
-          اگه AF  ساخت زمینی هاست چرا الان در اختیار ماست ؟
-          پرفسور میرانی قبل از مرگ تمایل خود را به صلح با ما اعلام کرد و سفینه PARTO 68  را به فرمانده کهکشان تقدیم کرد ولی به خاطر اینکه این سفینه در اختیار سیاره AF  ها قرار گرفت نام آن را به AF  تغییر دادند .
-          چرا تا الان از AF  برای نابودی زمین استفاده نمی شد ؟
-          چون ما تا چند روز پیش که دستیار پرفسور میرانی مجبور شد این راز را فاش کند اطلاعی از آن نداشتیم .

AF1   ،  Mista  را برداشت و به AF4  داد .

-          پس ما از انسان ها ضعیف تریم .
-          چرا AF1 ؟
-          ما بدون کمک یک انسان نمی تونستیم اونا رو نابود کنیم .
-          چقدر مونده تا به Germi 6  برسیم ؟
-          3 دقیقه دیگه وارد جو Z  میشیم .
-          من مطمئن نیستم که دستیار پرفسور حقیقت رو گفته باشه . شاید AF هم با برخورد به جو Z  نابود بشه .
-          ما دستور مستقیم داریم و مجبوریم وارد جو Z  بشیم .
-          و پس از گذشتن از جو Z  ، Germi 6  هیچ وسیله دفاعی دیگه ای در مقابل AF  نخواهد داشت .

AF  ها از مانیتور بزرگی که جلوی AF قرار داشت به زمین نگاه می کردند .
جو سرخ رنگی محوطه ای دایره ای شکل را احاطه کرده بود  . داخل جو هیچ شباهتی به خارج آن نداشت .
فضای آرام و ساکت داخل کاملا متناقض با محیط وحشتناک بیرون بود .
سفینه های بسیاری در اطراف از کار افتاده و سقوط کرده بودند  . اثری از زندگی در خارج جو دیده نمی شد ، دود همه جا را فرا گرفته بود .
ناگهان صدایی داخل سفینه شنیده شد .

-          شمارش معکوس برای ورود به جو Z  ، 10 ، 9 ، ... ، 3 ، 2 ، 1

AF   تکان شدیدی خورد ولی پس از چند ثانیه به حالت عادی برگشت .

-          عبور با موفقیت انجام شد .
-          AF3  ، وضعیت ؟
-          با موفقیت از جو Z  گذشتیم . اونجا رو نگاه کن ، زمینی ها دارن برای جنگ آماده میشن .
-          میخوام هر چه زودتر Germi 6  نابود بشه . AF 2  ،  AF4  ، قسمت جنگی سفینه با شماست . هر چه زودتر با تمام قوا به Germi 6  حمله کنین .
-          بله AF1   .

پرتوهای رنگی از هر دو طرف شلیک می شدند و دود از هر طرف بلند شده بود . صدای داد و فریاد و شلوغی از پایگاه شنیده می شد .
AF1   و AF3  با خیال راحت داخل AF  نشسته بودند و از نمایشگر به میدان نبرد نگاه میکردند .

-          AF 1  ، انسان ها واقعا مغرور و بی عقلن !
-          چرا ؟!
-          ما از هزاران سال پیش با پیشنهاد صلح و دوستی وارد زمین شدیم ولی اونها از همون اول با ما مخالفت کردن . کمی که علمشون پیشرفت کرد و پی به قدرت ما بردن ، سعی کردن ما رو نابود کنن . اونا واقعا بی رحم هستن . سفیرانی که ما می فرستادیم تا باهاشون مذاکره کنیم به تیغ جراحی می سپردن تا ماهیت ما رو کشف کنن . اکثر اختراعاتشون رو از روی سفینه هایی که از ما دزدیده بودن برداشتن و به اسم خودشون ثبت کردن  . اونا از همون اول خواستار حکومت بر کل کهکشان ها بودن ولی نمی دونستن روزی می رسه که آخرین پایگاهشون اینطوری نابود میشه . به تلاش های بی فایدشون نگاه کن . اسلحه های اونها روی AF  هیچ تاثیری نداره و چند دقیقه دیگه با نابودی Germi 6  نسل انسان ها هم برای همیشه از بین میره .
-          من شنیده بودم سال 2000 برای انسان ها خیلی هیجان انگیز بوده ، شاید اگه وضع قبلی شون رو داشتن سال 3000 رو تقدیس می کردن ولی فعلا سال 3000 ، سال نابودی همیشگی زمینی ها شده . زنده باد 3000 !
-          زنده باد 3000 !!

و دوباره به صفحه نمایشگر چشم دوختند . به آخرین تلاش های بی مورد انسان ها  و خندیدند .

-          AF 2  ، مرحله آخر عملیات رو اجرا کن .
-          بله .

AF  تکان شدیدی خورد و پرتوی بسیار بزرگی از آن خارج شد و مستقیم به ساختمان مرکزی Germi 6  برخورد کرد . آخرین پناهگاه انسان ها در کسری از ثانیه به تلی از خاک و آهن بدل شد .
هیاهوی مردم فروکش کرد ... .
چند لحظه بعد سکوتی عجیب همه جا را فرا گرفت .

-          AF3  ، ببین کسی زنده مونده ؟
-          نه ، دستگاه هیچ موجود زنده ای رو نشون نمیده .
-          با فرماندهی ارتباط برقرار کن .
-          AF  ، گزارش بده .
-          از AF  به فرماندهی . Germi 6  سقوط کرد . نابودی انسان ها با موفقیت انجام شد .
-          شما موفق شدید . عملیات بازگشت .

پایان

      

       منتشر شده در شماره 540 ماهنامه دانشمند – مهرماه 1387

سـی ســال بــعد


 جنگ ِ شکر در کوبا ی ِ سارتر رو سه سال پیش از یه دست‌فروش خریدم.
   صفحه‌‌ی ِ اول ِ کتاب یه نفر تاریخ زده بود: مــهـرِ پنـــــجاه و هـفــت.
    من خودم هم زیرش تاریخ ِ خرید رو مـــهـــــر ِ هـشتــاد و هــشــت نوشتم.
   دارم به دو تاریخی که صفحه‌ی ِ اول کتاب خورده نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که یعنی کسی که سی سال پیش این کتاب رو خریده به این فکر می‌کرده که شاید یک روز مجبور بشه بفروشَــتِـش؟
یا اینکه سی سال بعد این کتاب دست ِ چه کسی خواهد بود؟

دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند


آمد روبرویم ایستاد چشم‌هایش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد, سفیدی چشم‌هایش از سفیدی برف‌ها یک‌دست‎تر و سبک‌تر بود. بعد سیاهی چشم‌هایش را دوخت به من. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشته‌ام.
گفت فقط و فقط من را دوست داری؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم.
گفت دروغ می‌گویی. گفتم راست می‌گویی.
آن‌وقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستاد‌ه‌ام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف  معشوقش حرف بزند. این مساله‌ی خیلی مهمی است که دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند.
عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش می‌گوید دروغ می‌گویی, دروغ گفته باشد .

  دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند - پوریا عالمی - انتشارات روزنه  

2012-06-05

خداحافظ گاری کوپر


هرقدر عقاید ِ کسی احمقانه‌تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد. باگ می‌گفت حماقت بزرگترین نیروی ِ روحانی ِ تمام ِ تاریخ بشرست.
می‌گفت باید در برابر ِ آن سر تعظیم فرو آورد, چون همه جور معجزه‌ای از آن ساخته است.

  خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری - سروش حبیبی - انتشارات نیلوفر

از وبلاگ ِ تنبل ِ تن پلول


قدیما خدا - به اقتضای ِ سنش - خیلی شتابزده عمل می‌کرد, تا می‌دید یه ملتی کافر شده‌ان سریع عذاب نازل می‌کرد .


   پ‌ن : از وبلاگ ِ تنبل ِ تن پلول

قسم به خارش


عالمانه‌ترین سوالی که در تاریخ از خدا شده , سوال ِ حضرت موسی بود اونجا که پرسید :
خدایا , این مورچه رو واسه چی آفریدی ؟؟

2012-06-04

آبی ِ آسمانی


" شب‌ها هم رنگ ِ آسمون آبیه . این‌که آدما سیاه می‌بینن‌اِش به آسمون ربطی نداره ."

این جمله رو از یه کاهن ِ بودایی در یکی از معابد دورافتاده‌ی ِ تبت شنیدم .

فقط


رو دیوار ِ یه بار تو ریودوژانیرو یه تابلو دیدم که روش نوشته شده بود :

بعضی وقت‌ها لازمه آدم تنها باشه
تاکید می‌کنم
فقط بعضی وقت‌ها .

2012-06-02

داستانک‌های ِ فلسفی برتولت برشت


کسی به آقای ِ کوینر گفت : قاضیان ِ ما رشوه‌خوار هستند. آقای ِ کوینر پاسخ داد : متاسفانه اصلا این‌طور نیست.
آن‌ها رشوه‌خوار نیستند, حتی با بالاترین مبالغ هم نمی‌توان آن‌ها را تطمیع کرد تا حق را بگویند.

  فیل - برتولت برشت - علی عبداللهی - نشر مشکی 

2012-06-01

برای ِ تو

واژه‌ها را 
کنار ِ هم چیده‌ام 
کلمات را 
به‌هم ریخته‌ام
و به دنبال ِ *تو* می‌گردم
شعر نیست این
جستجوی ِ غمگین ِ عاشقی‌است
که
امیدوار است
بتواند جای ِ خالی‌ات را
با کلمات پـُر کند .

چه‌جوری با مادرتون آشنا شدم





فینال ِ مهمی بود. دقیقه نود ِ بازی بود که یک ضربه ایستگاهی پشت محوطه جریمه حریف برای‌مان ایجاد شد. پشت ِ توپ ایستاده بودم. با نتیجه مساوی حریف قهرمان می‌شد ولی اگر این توپ گل می‌شد می‌توانست تیم ِ ما را قهرمان ِ آن دوره جام بکند. نفس در سینه‌های ِ صدهزار تماشاگر حبس شده بود. محکوم به گل کردن ِ این ضربه بودم. استرس ِ عجیبی بر من مستولی شده بود !
همه‌چیز آماده زدن ِ این ضربه بود. توپ را برداشتم. یادم نمی‌آید که این عادتم بود یا این‌بار از روی ِ استرس بود که قبل ِ کاشتن ِ توپ, آن را بوسیدم. همین‌که لب‌هایم را به توپ چسباندم اتفاق ِ عجیبی افتاد. توپ در بغلم به یک دختر ِ زیبا تبدیل شد.
 از ترس چند قدمی به عقب برداشتم. توپ که حالا به دختر تبدیل شده بود شروع کرد به صحبت کردن .
" من بازیکن ِ تیم ملی ِ بانوان بودم. یه روز یه دلال به من پیشنهاد داد که برم یه تیم ِ دیگه و چون من قبول نکردم من رو تهدید کرد که از دوست ِ جادوگرش کمک می‌گیره. اون جادوگر من رو طلسم کرد و تبدیل به این توپ شدم. سال‌ها بود که منتظر بودم یه نفر این توپ رو ببوسه و طلسم رو باطل کنه. "
همه چیز در ورزشگاه متوقف شده بود. همه نگاه‌ها به من و دختر دوخته شده‌ بود. همان لحظه بود که فهمیدم با نگاه ِ اول عاشق ِ دختر شده‌ام. فکر کنم دختر از رنگ ِ رخساره‌ی من به سر ضمیرم پی برد که گفت :
" منشوری که نیستی ؟ بابای ِ من خیلی رو بازیکنای منشوری حساسه ! مبلغ قراردادت چقدره ؟! "
گفتم : " نه خانم ِ توپ ! من از اون بازیکن‌هایِ بدون حاشیه‌م. درضمن چون قراردادم بالای ِ سقف ِ تعیین شده‌ست نمی‌تونم اینجا مبلغش رو بگم ! "
" من فقط نیم ساعت فرصت دارم که ازدواج کنم وگرنه طلسم دوباره فعال میشه و این‌بار با بوسیدن هم درست نمیشه "
" خب چیکار کنیم ؟ اینجا که امکانات ِ ازدواج نداریم "
در همان لحظه داور با سرعت به سمت ِ من می‌دوید. خودم را آماده کرده بودم که کارت ِ زرد به علت ِ تاخیر در شروع ِ بازی بگیرم. داور به ما که رسید , گفت : " من می‌تونم عقد ِ شما رو بخونم ! "
سریع تصمیم گرفتیم که ازدواج کنیم و چند نفر از بازیکنان را به عنوان ساقدوش انتخاب کردیم. من و خانم ِ توپ دست‌های ِ همدیگر را گرفته بودیم و منتظر ِ خطبه‌ای بودیم که داور قرار بود جاری کند !
" خانم ِ توپ آیا این بازیکن ِ غیرمنشوری را به عنوان ِ شریک ِ زندگی خود تا پایان عمر می‌پذیرید ؟ "
خانم ِ توپ به چشم‌های ِ من نگاه کرد.
" با اجازه‌ی تیم ِ داوری , نماینده فدراسیون , ناظر ِ کمیته داوری و صدهزار تماشاگر ِ مشتاق که در واقع سرمایه‌های ِ فوتبال ِ این مملکت هستن بـــــــــــــــــــــــله "
داور سوال را از من هم پرسید و وقتی من هم بله را گفتم , داور لبخندی زد و گفت :
" با استفاده از مجوزی که کمیته داوری کنفدراسیون آسیا به من اعطا کرده , شما را زن و شوهر اعلام می‌کنم "
لحظه‌ی عجیبی بود . تماشاگران یک‌صدا ما را تشویق می‌کردند.
"عروس دومادو ببوس یالا عروس دومادو ببوس یالا !"
 گزارشگرِ استادیوم اعلام کرد : " مهمانان ِ عزیز مراسم ِ شام در محل ِ تالار ِ ورزشگاه منعقد می‌باشد. وسیله ایاب و ذهاب در خروجی‌های ِ غربی و شرقی مهیاست. "
مربی و بازیکنان ِ حریف به عنوان ِ هدیه عروسی قهرمانی این دوره از مسابقات را به من, به نمایندگی از تیمم تقدیم کردند.
و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.
" خب بچه‌ها اینجوری شد که من با مادرتون آشنا شدم ! " 

  پ‌ن : How I Met Your Mother +