2012-06-17

قصه‌های ِ سرخپوستی


رییس قبیله به دو جوانی که بالای تپه نشسته بودند نزدیک شد.
- "تنها مانده بی او" اینجا چی‌کار می‌کنی؟
- منتظر ِ "خودش گفت برمی‌گردد" هستم.
رو کرد به آن یکی و پرسید:
- " چشم‌های ِ منتظر به پیج ِ جاده" تو باز اینجا نشستی جاده رو نگاه می‌کنی؟!
- به من چه! اون روز که پدرم اسم ِ منو " چشم‌های ِ منتظر به پیج ِ جاده" گذاشت باید فکر اینجا رو هم می‌کرد!