2012-07-07

و خداوند برف را آفرید




جایی که دوست دارم زندگی کنم همیشه برفی است. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم و پرده اتاق‌ام را کنار می‌زنم دانه‌های ِ برف را می‌بینم که آرام آرام پایین می‌ریزند. کمد ِ لباس ِ من پر است از پالتو, شال‌گردن , دست‌کش و کلاه ِ پشمی. جایی که دوست دارم زندگی کنم, برای ِ بیرون رفتن باید پوتین ساق‌بلند داشته باشی. دوست دارم قدم که می‌زنم صدای ِ برف‌ها را زیر پاهایم بشنوم.
دوست دارم در کافه‌ای در همان جایی که دوست دارم زندگی کنم بنشینم و از شیشه‌های ِ مه‌گرفته‌اش رقص ِ دانه‌های ِ برف را با باد تماشا کنم. دوست دارم بعدازظهرهای ِ سرد ِ و برفی‌ام در همان ِ کافه‌ در همان جایی که دوست دارم زندگی کنم, طعم و بوی ِ قهوه و سیگار بدهد. دوست دارم یک روز ِ برفی که تنها پیاده‌روهای ِ جایی که دوست دارم زندگی کنم را قدم می‌زنم عاشق ِ آن دختری شوم که شال‌گردن‌اش را محکم پیچیده و برایِ روشن کردن ِ سیگارش از من فندک می‌خواهد.