2012-12-23

شعری برای آن‌که رفت


  
وقتی می‌روی
 باید مطمئن بروی
هیچ رفته‌ای راهِ بازگشت را نیافته است.
همین‌که
بندِ کفشِ رفتن را سفت کردی
 باید
 فراموش کنی
 که چیزی را جا گذاشته‌ای.
 می‌روی
و چراغِ اتاقی که تو خاموش کرده‌ای را
 هیچ‌کس,
 دیگر روشن نخواهد کرد.
 می‌روی
 و برای آن‌که در تاریکی اتاق‌ت
 تنها نشسته است,
 تنها و تنها خاکستر و ته‌سیگار به‌ یادگار می‌گذاری.
 کوله‌بارِ خالی‌ت چه سنگین شده است مسافر.
 باورت نمی‌شد خاطراتِ یک نفر
 اینقدر
 روی شانه‌های‌ت سنگینی کند؟
 همین که کلید در را چرخاندی
 باید می‌فهمیدی
 که این مسیر را باید تنها بروی
 و چه سخت برای‌ت تنها رفتن,
 برایِ تو
 که روح‌ت به روح‌ش محتاج بود
بنشین
و برایِ آن‌چه که آن روز،
 پشتِ درِ قفل‌شده‌یِ اتاقِ تاریک‌ت
 جا گذاشته‌ای
 شعری بنویس
و امیدوار باش که بتوانی چند روز بیشتر,
 چند قدم بیشتر,
 بروی.
 امیدوار باش رفیق.