۱۳۹۲-۱۰-۰۴

من، مُرده است


هر روز
به صبح سلام می‌دهم
لباس‌های اتو کشیده‌ام را می‌پوشم
گاهی عطر می‌زنم
کارهایم را سر ِ وقت انجام می‌دهم
می‌خورم و می‌آشامم
ولی هر کس در شبی پاییزی
دود سیگارم را دیده باشد
فهمیده است من زنده نیستم
آری من زنده نیستم
حتا
اگر شبی هم به معشوقه‌ام
بوسه‌ای دروغین هدیه کرده باشم.

   دردهای موسمی - سجاد سوری - نشر سایه‌گستر

۱۳۹۲-۰۹-۲۶

طریقت چای


کلمه "چا" در لهجه‌ی کانتونی به چای گفته می‌شود، با آغاز صادرات چای از چین، به دیگر کشورها رفت. پرتغالی‌ها که در "ماکائو" تجارت می‌کردند لغت چا را بکار بردند. روس‌ها و ایرانی‌ها آن را "چایی" و "چای" و ژاپنی‌ها و هندوها "چا" تلفظ کردند. عرب‌ها "شایی" را به‌کار بردند و ترک‌ها هم آن را "چای" نامیدند. چینی‌ها زبان نوشتاری مشترکی دارند، اما ملتی بسیار بزرگ با گویش‌های بسیار متفاوت هستند. فوکین استان بزرگی از ایالت کانتون است و بندری بین‌المللی به نام شیامین دارد که از آن‌جا چای به قسمت‌های مختلف اروپا صادر می‌شود. لغت چای در گویش فوکین Te گفته می‌شود و بازرگانان خارجی وقتی چای را به سرزمین خود بردند همین تلفظ را به‌کار گرفتند. از این‌رو کلمه‌ی انگلیسی برای آن Tea است، هلندی‌ها و آلمانی‌ها Tee را به‌کار می‌برند. فرانسوی آن 'The است و همه‌ی ایتالیایی‌ها، اسپانیایی‌ها، نروژی‌ها و سوئدی‌ها به آن Te می‌گویند.

   درباره چای / لام کام چوئن / نوشین دیانتی / نشر مشکی

۱۳۹۲-۰۹-۱۸

دردهای ِ موسمی


مگر به کجای ِ جهان می‌شود دل بست؟
آیا به بهار و گل‌هایش؟
یا به اپرای دست‌های پدر؟
در این روزها که دردهایم موسمی‌تر از بادهای پاییزی‌ست،
نه زنی می‌خواهم زیبا که تسکینم دهد،
نه نوشابه‌ای سکرآور که شادمانم کند
و نه افیونی که بلندپروازم
نه!
من فقط تفنگی می‌خواهم
که سر به شانه‌اش بگذارم و
با هم زارزار گریه کنیم.

 دردهای موسمی - سجاد سوری - نشر سایه‌گستر

۱۳۹۲-۰۹-۰۵

همدان


در کشاکش ِ این خیابان ِ خیس
وقتی خدایت را گم می‌کنی
تازه یادت می‌افتد:
در شهر سردسیری زندگی می‌کنی
که
اصلا سرما بهانه‌ی خوبی نیست
تا دست کسی را بگیری.
چه وحشتناک است
اگر
این‌جا بمیرم،
در دامنه‌ی این کوه سرد!
زمانی که تو انگورهای طلایی را آویزان کرده‌ای
و دستی به دهانت دانه‌های انار بریزد
و سرخ‌پوست‌های گونه‌ات را لمس کند
چه وحشت‌ناک است
اگر اینجا بمیرم.
زمانی که چشم‌های تو رمزآلوده‌تر از غارهای
آبی‌ی کشف‌نشده‌ی دنیاست
جای خوبی‌ست برای مرگ یک گوزن پیر.
وقتی چنارها برگ‌ریز می‌کنند،
چه وحشتناک است اگر این‌جا بمیرم!
بی شراب در پاییز.

   دردهای موسمی - سجاد سوری - نشر سایه‌گستر

۱۳۹۲-۰۸-۲۶

درهای ِ نیمه‌باز


پشت ِ سر ِ تو گریان،
          چشمی که به در مانده،
                            چشمی که به در خیره،
                                              درمانده و وامانده.

باور بکنی یا نه،
         حتی در ِ این خانه،
                        بعد از سفرت هرگز،
                                         بسته نشده دی‌گر،
                                     
                                                                   وا مانده که وا مانده. 

۱۳۹۲-۰۶-۰۱

سارای




روی ِ پل ایستاده بودی و با مادرت درد ُ دل می‌کردی. حرف‌های‌ات را برای ِ آیدین از راه ِ دور می‌گفتی و ما گریه می‌کردیم. روی ِ پل ایستاده بودی. نه راه پس داشتی و نه راه ِ پیش. دل‌ات آشوب بود سارای. بازگردی؟ اگر قدمی پس می‌گذاشتی، خانواده‌ات را از دست می‌دادی. پیش اگر می‌رفتی، پس آیدین چه می‌شد. آن همه عشق و وفاداری به خان چوبان‌ات چه می‌شد. روی ِ پل ایستاده بودی و با آسمان ِ غم‌گین ِ مغان درد ُ دل می‌کردی. آسمان آن‌قدر ماه‌اش را دوست می‌داشت که راز ِ دل‌ات را، حرف‌های‌  ناگفته‌ات را، جز با آیدین درمیان نگذارد. نمی‌دانی چه بر سر ِ مایی می‌آمد که نشسته بودیم و دردهای‌ات را نظاره می‌کردیم. چ‌قدر خدا خدا می‌کردیم که آیدین از راه برسد، که خان ِ روستا پشیمان شود. که نشد. نه آیدین از آن همه فاصله برگشت و نه دل ِ چرکین ِ خان نرم شد. خیلی‌ها به از دور دیدن‌ات هم راضی شده بودند، ولی‌کن "خان" به تصاحب ِ جسم‌ات تصمیم داشت. ما که می‌دانستیم، سارای ِ ما، دختری که نجابت و وفاداری را از ایل ِ تورک ِ خویش آموخته، تن به ذلت ِ زندگی با تسلیم ِ تن نخواهد داد، اما...
تو روی ِ پل ایستاده بودی. "ای کاش" های ِ دل‌ات را ما می‌شنیدیم. که ای کاش راه ِ بازگشت داشتی. ولی آن‌جا، روی ِ پل، بازگشت‌ات دستور ِ قتل‌عام ایل‌ات بود و رفتن‌ات تسلیم ِ تن. می‌دانی سارای، ما ایستاده بودیم، دل‌شوره با اشک‌های‌مان درگیر بود. ایستاده بودیم و منتظر، که چه خواهی کرد. می‌دانی، ما تو را خوب نشناخته بودیم که شاید ته ِ دل‌مان انتظار داشتیم برای ِ نجات خانواده‌ات راه ِ خانه خان را پیش بگیری. ما را ببخش که نجابت و آزادگی دختری از تبارمان را چنان زیر سوال برده بودیم. ما منتظر بودیم. چه می‌خواستی بکنی. از دل ِ آشوب ِ آیدین هم خبر نداشتیم. شاید آن‌سوتر استکان ِ چای از دستان‌اش افتاد. شاید آنی دست ُ  دل‌ش لرزید.
*
آیدین می‌شنوی؟ منم، سارای ِ تو، این‌جا روی ِ پل ایستاده‌ام. پس کجایی؟ بروم؟ برگردم؟ آیدین گوش کن. می‌خواهم جایی بروم که راه ِ بازگشت ندارد. تنها می‌توانم بنشینم منتظر، که روزی تو به دیدن‌ام بیایی. آیدین مرا ببخش.
*
ما را ببخش سارای. ببخش ما را که، آن‌قدر پست شدیم، که انتظار داشتیم جسم‌ات را به دست‌های ِ هرزه مردی ببخشی که از تو جز زیبایی ظاهرت هیچ نمی‌دید. آن‌قدر بی‌رحم بودیم که به انتظار ِ تسلیم‌ات نشسته بودیم. که آن‌قدر تو را  نمی‌شناختیم که بفهمیم، مرگ را به چنان زندگی خفت‌باری ترجیح خواهی داد. نشسته بودیم و نگاه می‌کردیم. راه‌ها را در ذهن‌مان مجسم می‌کردیم. می‌گفتیم حال سارای چه خواهد کرد؟ برای ِ ما که روح‌مان به زندگی ِ دنیا آلوده شده، دو راه بیش‌تر نمانده بود. یا برمی‌گشتی و مرگ ِ عزیزان‌ات را نظاره می‌نشستی یا می‌رفتی و تسلیم ِ هوس ِ زندگی می‌شدی. ولی آن‌جا، روی ِ پل، تو بودی. تو بایست تصمیم می‌گرفتی، و چه تصمیمی گرفتی سارای. ما را ببخش سارای. این اشک‌های ِ مردانه ما را توبه‌ی ِ تهمت‌های ِ نهان‌مان بر تو، از ما قبول کن. تو رفتی و ما فقط نشستیم و گریه کردیم.
*
سارای می‌شنوی؟ منم خان چوبان، آیدین ِ تو سارای. دیر برگشتم، نه؟ آن لحظه در دل‌ات چه می‌گذشت؟ الان چگونه باشم، که آن لحظه که باید می‌بودم نبودم. چه‌گونه زندگی بعد از تو را تحمل کنم. بگذار این رود، پذیرای ِ تن ِ من هم باشد. مرگ در آغوش ِ تو را به زندگی ِ بی‌تو ترجیح می‌دهم سارای. می‌شنوی؟ منم آیدین.
*
پایان ِ این قصه را تو نوشتی سارای. پایانی که جز تو هیچ‌کس را یارای ِ تحمل‌اش نبود. تو رفتی. خودت را به آغوش ِ امن ِ رود سپردی تا ببردت جایی، که نگاه ِ هرزه‌ی ِ کسی، دست‌های ِ ناپاک ِ نامردی به شرف‌ات نرسد. تو پایان ِ قصه را با مرگ‌ات نوشتی. میان ِ افسانه‌های دروغین ِ عشق‌های ِ دنیا، داستان ِ عشق سارای به آیدین را افسانه کردی. چنان این حقیقت را افسانه‌وار ساختی، که گویی داستان‌سرایی عاشق، غروب ِ غم‌گین ِ روزی تلخ، آن را نوشته باشد، ولی تو حقیقت بودی. تو آن روز روی ِ پل ایستاده بودی. تو آن روز خودت را به رود سپردی. تو رفتی. ولی سال‌هاست که دختران ِ سرزمین‌ام، درس ِ نجابت و آزاده‌گی را از تو می‌آموزند. سال‌هاست که مادران ِ این دشت، برای ِ فرزندان‌شان از دختری می‌گویند که آن روز روی ِ پل تصمیم گرفت بمیرد اما درس ِ وفا به ما بی‌آموزد. میراث ِ تو را، سینه به سینه، این قوم حفظ می‌کنند، تا آیندگان بدانند که دختری از تبار ِ آذربایجان، هیچ‌گاه زندگی ذلت‌بار را به شرافت‌اش ترجیح نمی‌دهد. تو نمُردی سارای. ام‌روز همه دختران ِ این خاک، "سارای" هستند. خیال‌ت راحت ماه ِ شب ِ چهاردهِ  آذربایجان، ام‌روز از هر قطره اشکی که تو آن روز روی ِ پل ریختی، هزار سارای ِ دیگر متولد شده است، که شرف‌شان را به هیچ نگاه ِ ناپاکی نمی‌سپارند. قول می‌دهیم سارای، قول می‌دهیم که میراث ِ گران‌بهایت را برای ِ فرزندان‌مان به یادگار بگذاریم. راهی که تو آغاز کردی را ما ادامه خواهیم داد. به زلالی ِ اشک‌های ِ عاشقانه‌ات قسم سارای، که فراموش نخواهی شد.
*
من برگشتم سارای. نشسته‌ام بر ساحل ِ رودی که تو را از من گرفت. بگذار "آرپا چایی" تا ابد از اشک‌های ِ من و تو روان باشد. دل‌تنگی ِ نبودن‌ات را با همین رود قسمت می‌کنم. هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز همین آب ِ روان، حال ِ آن روز تو و ام‌روز ِ مرا درک نخواهد کرد. کاش آن روز ِ رفتن، بیش‌تر نگاه‌ات می‌کردم. می‌دانی سارای، دی‌گر طاقت ِ دوری‌ات را ندارم. بگذار همین رود که تو را بُرد، مرا نیز به تو برساند. امیدوارم سارای، امیدوارم.
*
اشک روی ِ گونه‌های‌مان می‌سُرد و هم‌نوا با عاشیق تکرار می‌کنیم؛

"آپاردی سئللر سارانی..."

  پ‌ن: این نوشته برای ِ نشریه "بولوت" تشکل استاد شهریار ِ دانشگاه علوم پزشکی همدان نوشته شده است.

۱۳۹۲-۰۵-۲۶

هلیا هیچ‌چیز تمام نشده‌ بود


هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام، مفهوم ِ یک آغاز نهفته است. چه‌کسی می‌تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد؟

  بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی

۱۳۹۲-۰۵-۲۵

سلام...خداحافظ


هر آشنایی تازه اندوهی تازه است... مگذارید که نام ِ شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک ِ یک خداحافظی‌ست.

   بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی

۱۳۹۲-۰۵-۱۴

تن‌هایی را نمی‌شود کاری‌اَش کرد پیرمرد


"از پیرمرد پرسیدم چرا تناوب ِ زراعی را رعایت نکرده است. پارسال گندم کاشته، پس امسال نوبت ِ کشت سیب‌زمینی است، کاری که برای کنترل آفات و بیماری‌ها و تقویت خاک انجام می‌شود. پیرمرد گفت هیچ‌کس را ندارد و تنها دخترش هم همراه شوهر و بچه‌های‌ش به شهر مهاجرت کرده‌اند. دیگر چیزی نگفتم. بعضی از محصولات کشاورزی را نمی‌شود دست تنها پرورش داد. مثل سیب‌زمینی که زمان کاشت‌ش باید آدم‌هایی باشند که... .
پیرمرد تنها بود و هرچقدر هم که تحقیقات نشان دهد، رعایت تناوب زراعی ضروری‌است، باز هم نمی‌شد کاری کرد."

  حیران جعفری - داستان همشهری شماره بیست ُ دوم - یک شغل

۱۳۹۲-۰۵-۱۲

بی‌شعوری


بسیاری از مردم الکل می‌نوشند، اما هیچ‌کس نمی‌خواهد "الکلی" نامیده شود و درست به همین دلیل، اولین مرحله از برنامه مرحله‌ای ترک ِ الکل، آن است که شخص قبول کند که الکی است. از همین رو آدم ِ بی‌شعور، اولین گام درمان و بهبودی‌اش را حتما باید با گفتن ِ "من بی‌شعورم" آغاز کند.

  - بیشعوری / خاویر کرمنت / محمود فرجامی

۱۳۹۲-۰۵-۰۴

دانلود پادکست "رادیو چهرازی"


شاید رادیو چهرازی رو شنیده باشین. اگه نشنیدین، حتمن بشنوید. عالیه. پادکست ِ آسایشگاه ِ روانی چهرازی!
 ولی خو لینک دانلود نداره برنامه‌هاشون. یه ذره وخت می‌بره لینک گرفتن از سوندکلاود و دانلود و این حرفا. برا همین همش ُ براتون آپلود کردم، باشد که حالش ُ ببرین. اگه حوصله داشتم هم با هر قسمت جدید، لینک می‌ذارم این‌جا.

 + SoundCloud - Radio Chehrazi
+ FaceBook - Radio Chehrazi

اپیزود 0 ؛ معرفی 
اپیزود 1 ؛ زن
اپیزود 2 ؛ قهر و آشتی
اپیزود 3 ؛ نوروز
اپیزود 4 ؛ متوسط
اپیزود 5 ؛ بیدارخوابی 
اپیزود 6 ؛ نامه
اپیزود 7 ؛ بمب در بوستون
اپیزود 8 ؛ خلیج فارس
اپیزود 9 ؛ ساعت ِ هواخوری
اپیزود 10 ؛ ثبت‌نام ریاست‌جمهوری
اپیزود 11 ؛ انتخابات
اپیزود  12 ؛ تودیع
اپیزود 13 ؛ ته ِ کف ِ دریاها
اپیزود 14 ؛ -
اپیزود 15 ؛ سخنی با بچه
اپیزود 16 ؛ یاد ِ بعضی نفرات در گردش ِ فصول
اپیزود 17 ؛ یا رب تو کلید صبح در چاه انداز (شب)
اپیزود 18 ؛ خداحافظ دلبر
اپیزود 19 ؛ گنگ خواب دیده
اپیزود 20 ؛ آخر (اپیزود ِ پایانی)

مجموعه کامل و حواشی رادیو چهرازی 

۱۳۹۲-۰۴-۳۰

ریشه‌های آسمان - رومن گاری


چاره‌ای جز این نیست که آمپولی مخصوص یا قرص‌هایی اختراع بشود. یک روز کشف می‌شود. من همیشه آدم پراعتمادی بوده‌ام و به پیشرفت معتقدم. مطمئنا روزی قرص‌های انسانیت را به معرض فروش می‌گذارند. هر روز ناشتا، یکی را در لیوانی آب می‌اندازند و قبل از دیدار دیگران، می‌خورند. آن وقت نتیجه دیدار جالب می‌شود و حتی می‌شود داخل سیاست شد.


 ریشه‌های آسمان - رومن گاری - منوچهر عدنانی 

۱۳۹۲-۰۴-۰۲

Midnight in Paris


Man Ray: A man in love with a woman from a different era. I see a photograph!
Luis Buñuel: I see a film!
Gil: I see insurmountable problem!
Salvador Dalí: I see rhinoceros!

  Midnight in Paris +

۱۳۹۲-۰۳-۲۸

ریشه‌های آسمان - رومن گاری


در مورد ِ مردها نباید از روی ِ کارهای ِ بعد از شلوارکــَـنی قضاوت کرد. برای ِ کثافت‌کاری‌های ِ واقعی‌شان لباس بر تن می‌کنند.


 ریشه‌های  آسمان - رومن گاری - منوچهر عدنانی

۱۳۹۲-۰۳-۲۲

ریشه‌های آسمان - رومن گاری


فهمیدم، باز حرفی زدم که نبایست، از شدت زندگی در تنهایی عادت ِ حرف زدن با مردم را از دست داده‌ام. وانگهی بد هم نیست که آن را از دست بدهم.


 ریشه‌های  آسمان - رومن گاری - منوچهر عدنانی

۱۳۹۲-۰۳-۱۷

در آغوش‌کشی


من دیگه طناب‌کشی بازی نمی‌کنم،
به‌جاش در آغوش‌کشی بازی می‌کنم.
که در اون به‌جای ِ این‌که طناب رو بکشند،
همه همدیگر رو در آغوش می‌کشند
و در اون، هرهر می‌خندند،
روی ِ قالی می‌غلتند،
همه ماچ و بوسه می‌کنند،
همه لبخند می‌زنند،
همه همدیگر رو بغل می‌کنند،
خلاصه،
همه برنده‌اند.

  جایی که پیاده‌رو تموم می‌شه / شل سیلورستاین / حمید خادمی

۱۳۹۲-۰۳-۱۲

نقل قول: جایی که پیاده‌رو تموم می‌شه - شل سیلورستاین


این نشون می‌ده که اگه راه ناهموار باشه و مسیر تپه دشوار باشه، آدم اگه فقط گمون کنه که می‌تونه، کافی نیست!

   جایی که پیاده‌رو تموم می‌شه / شل سیلورستاین / حمید خادمی

۱۳۹۲-۰۳-۰۶

دفاع از گرگ‌ها


آری برادری
تنها بین گرگ‌ها وجود دارد:
آن‌ها دست کم با هم راه می‌روند.

  هانس ماگنوس انتسنزبرگر - دفاع از گرگ‌ها (شعر امروز آلمان) - تورج رهنما

۱۳۹۲-۰۳-۰۲

داستان پسته و گرگ مهربون



یکی بود یکی نبود. یه پسته کوچولوی خوشگل بود که با بابا و مامان‌اش زندگی می‌کرد. یه روز مامان‌اش صداش کرد و بهش گفت که برای مادربزرگ‌اش که توو جنگل زندگی می‌کرد غذا ببره. پسته گفت: "آخه من از تنهایی جنگل رفتن می‌ترسم." مامان‌اش گفت:
" تو دیگه بزرگ شدی، باید یاد بگیری از زندگی نترسی."  
پسته با سبد غذا راه افتاد و رفت و رفت و رفت. به جنگل نرسیده بود که چند نفر جلوش رو گرفتن و خواستن سبد غذاش رو بگیرن. پسته ترسیده بود و به آدم بدها نگاه می‌کرد! آدم بدها داشتن بهش نزدیک می‌شدن که یهو از یه چیزی ترسیدن و فرار کردن. پسته نفهمید چی شد ولی یاد حرف مامان‌اش افتاد که بهش می‌گفت آدم بدها نمی‌تونن پسته رو اذیت کنن، چون هیچ‌وقت تنها نمی‌مونه.
پسته دوباره راه افتاد و به جنگل رسید. آروم آروم راه می‌رفت و درخت‌ها رو نگاه می‌کرد. یهو از پشت درخت‌ها دو تا چشم ِ براق دید. وایساد تا ببینه کیه که نگاه‌اش می‌کنه. چشم‌های ِ براق کم‌کم بهش نزدیک شدن و پسته یه گرگ خاکستری بزرگ دید. پسته گفت: "آقای گرگ تو هم می‌خوای سبد غذام رو بگیری؟" گرگ خندید و گفت:  "من مثل اون آدم بدها نیستم. اونا هم تا من رو دیدن فرار کردن." پسته گفت: "من می‌خوام برم خونه مادربزرگ‌ام تا براش غذا ببرم." گرگ گفت: "بیا با هم بریم. من هم کمک‌ات می‌کنم که راحت برسی."
گرگ و پسته با هم وسط جنگل راه می‌رفتن و صحبت می‌کردن. یهو یه خرس گنده جلوشون رو گرفت. خرس گفت: "این‌جا خونه منه. باید غذاتون رو بدین به من." گرگ عصبانی شد و دندون‌هاش رو نشون خرس داد و گفت: "پسته هیچ‌وقت از حق‌اش نمی‌گذره." خرس گفت: "آخه من گرسنه‌مه." پسته گفت: "نمی‌تونم غذای ِ مادربزرگ‌ام رو بهت بدم، ولی اگه گرسنه‌ای با ما بیا که خونه مادربزرگ‌ام با هم ناهار بخوریم."
پسته و گرگ و خرس گرسنه کنار هم راه می‌رفتن و خوشحال بودن که رسیدن به یه رودخونه بزرگ. پل روی رودخونه شکسته شده بود. پسته ناراحت شد و می‌خواست گریه کنه. خرس بهش گفت: "پسته کوچولو غصه نخور، کمک‌ت می‌کنم از روی رودخونه رد بشی." بعد خرس یه تنه درخت بزرگ رو برداشت و انداخت روی ِ رودخونه. بعدش پسته روی شونه‌هاش گذاشت و از روی ِ پل رد شدن. بعد ِ رودخونه، خونه مادربزرگ رو از دور دیدن. از خوشحالی شروع کردن به دویدن. همین‌که رسیدن در ِ خونه، مادربزرگ اومد استقبال‌شون. پسته گفت: "مادربزرگ نترسیا! اینا دوست‌های ِ من‌ان. بهم کمک کردن تا برسم این‌جا." و بعد گرگ مهربون و خرس گرسنه رو به مادربزرگ معرفی کرد. مادربزرگ هم برای پسته و دوست‌های جدیدش یه شام خوشمزه درست کرد و با هم خوردن.
بعد از اون ماجرا، پسته یاد گرفت که با همه مهربون باشه و به همه کمک کنه.
از اون روز سال‌های زیادی می‌گذره و هنوز آقا گرگه و پسته بهترین دوست‌های ِ هم هستن.
- خوب بخوابی :*


  پ‌ن1: این داستان کوچولو، تقدیم به پسته کوچولو  [+]با عشق؛ از طرف عمو (با حفظ سمت دایی و بالعکس!) گرگه.

نقل قول از کتاب چرا مسیحی نیستم


کسانی که با عقاید عامه‌پسند مخالفت می‌ورزند، منشا تمام پیشرفت‌ها شده‌اند.


برتراند راسل - چرا مسیحی نیستم

۱۳۹۲-۰۲-۳۰

شعری کوتاه از اریش فرید


کودکان
به شوخی
به سوی ِ قورباغه‌ها سنگ پرتاب می‌کنند
اما قورباغه‌ها
کاملا جدی
می‌میرند.


  اریش فرید - دفاع از گرگ‌ها (شعر امروز آلمان) - تورج رهنما

۱۳۹۲-۰۱-۰۸

برای آرشیو


ظاهر رو نبین آمریکاست، من از درون شوروی‌ام؛ چیزی نمونده پسوند ِ «سابق» بچسبه بهم.

۱۳۹۲-۰۱-۰۱

درس‌هایی برای زندگی


کسی که اسلحه زیاد حمل می‌کنه همیشه برنده بازی نیست. کسی برنده‌س که از کم‌ترین سلاح به‌ترین و بیش‌ترین استفاده رو بکنه.

۱۳۹۱-۱۲-۲۸

می‌گفت: شاید بوی ِ تن ِ غریبه‌ها، عطر ِ آشنای‌اش را از خاطر ِ جسم‌ و روح‌م ببرد. شاید


هر شب در آغوش ِ غریبه‌ای آتش می‌گیرم و صبح، ققنوس‌وار از نو زاده می‌شوم؛ با خاطراتی که قرار نیست انگار، فراموشم شوند.

۱۳۹۱-۱۲-۱۳

لیدی ال


هدف هنر نجات جهان نیست، بلکه آن است که دنیا را پذیرفتنی‌تر کند.

  لیدی ال - رومن گاری - مهدی غبرایی - انتشارات ناهید

۱۳۹۱-۱۲-۰۶

ظرافت جوجه‌تیغی


آن‌چه بیش از هر چیز وحشت‌ناک است این نیست که ما داریم بازی می‌کنیم، بلکه این است که این یک بازی نیست.

  ظرافت ِ جوجه‌تیغی - موریل باربری - مرتضی کلانتریان - انتشارات کندوکاو

۱۳۹۱-۱۱-۲۴

کتاب مسافر تهران - ویتا سکویل وست


"مسافر تهران" نوشته‌ی ویتا سکویل – وست اشراف‌زاده انگلیسی همسر ِ سرکنسول سفارت انگلیس در تهران در سال‌های ِ 1325 تا 1327، متن جالبی برای تحلیل محتواست. این کتاب با نگاه عمودی و اشرافی به جامعه ایران، آسیب‌های مختلفی را بیان می‌کند:

  اهمال:
کثیفی، بی‌نظمی، افراط، جو عاطل و باطل، رها کردن کارها، بی‌حالی، ول‌خرجی، سستی، آینده‌ننگری، بی‌ارادگی، مقاومت نکردن، نافرمانی، شکستن اراده حاکم، ویرانی، تنبلی، خوب‌نمایی زشت، ماست‌مالی، بی‌خیالی، اشعری‌مسلکی، ژنده‌پوشی، فکرنکردن برای حل مساله‌ها، بی‌برنامگی، کهنگی، آشفتگی، تبلیغ نکردن برای محصول.
بی‌توجهی به محیط:
بدرفتاری با حیوان‌ها، کثیفی، بی‌توجهی به طبیعت، بدی معماری و شهرسازی، ویرانی، استفاده‌ از رنگ‌های مرده، ژنده‌پوشی، بی‌توجهی به حفظ بنا، دخالت نکردن در طبیعت، خرابی جاده.
بی‌توجهی به تاریخ و آینده:
بی‌توجهی به میراث و سابقه تاریخی، بی‌توجهی به خلق اثر از خود.
نادانی:
نداشتن تربیت صحیح، خلق و خوی بچه‌گانه، توجه به مساله‌های بی‌اهمیت، ساده‌لوحی، فرهنگ شایعه، نداشتن تعریف صحیح از طبیعت، بی‌توجهی به تخصص، بی‌سوادی، رفتار بدوی، انجام کارهای بی‌فایده، هیجان و سرگرمی پوچ، پخش سریع خبر.
توسعه‌نیافتگی:
تکنولوژی پایین، بی‌توجهی به مالکیت، استفاده ناصحیح از ابزار، رفتار و زندگی بدوی، چندگانگی طبقاتی، به‌کاربردن انسان به جای ِ حیوان، رفتار قرون وسطایی، وجود گدا.
غرب‌زدگی:
دوگانگی بین سنت و مدرنیته، توسعه نامتوازن، نگذراندن مرحله‌های مدرن شدن، دور خارجی گرد آمدن، علاقه به ساعت‌های مختلف، رفتار عجیب مقابل خارجی‌ها، روسیه‌زدگی، تکنولوژی ساده، علاقه به غربی‌ها، ارتباط فرهنگی با کشورهای شرق.
دوگانگی رفتاری:
دوگانگی بین سنت و مدرنیته.
سستی روابط متقابل:
بی‌توجهی به مسافر، هم‌نوع، انسان، حقوق دیگران، تکلف، زورگویی،  نگاه تند، بداخلاقی، غرور، مردم‌گریزی، گوشه‌نشینی، بی‌اعتمادی، رابطه پنهانی، رفتار ساختگی، مردم‌سالاری، انجام کار مردها به وسیله زن‌ها، خرابی جاده‌ها، تکبر، تجمل، غیبت، ترس، کینه، احساس کهتری، گرامی داشتن افراد نالایق، لذت از نمایش کار، صحبت درباره مطلب‌های کم اهمیت، زندگی مرموز.
خرافی بودن:
افسانه‌باوری، قهرمان‌پروری خیالی، علاقه به آتش‌بازی.
مشکل روحی:
ترس، سنگ‌دلی، احساس کهتری، کینه، تکبر، بدجنسی، صورت افتاده، زندگی تکراری.
فساد:
رشوه، اختلاس، دزدی، ناامنی، قانون‌شکنی، حیف و میل اموال عمومی، نادرستی همگانی، تار و پود احمقانه نظام، عدم حاکمیت قانون، مقام‌فروشی، راهزنی، فحاشی.
حرافی:
شایعه‌سازی، با هیجان درباره اتفاق‌ها سخن گفتن، چانه زدن، پچ‌پچ کردن، وراجی، صحبت درباره مطلب‌های کم اهمیت.
افراط:
شلوغی، شتاب، ازدحام، بار اضافه حمل کردن.
پای‌بندی به آداب شرعی:
حجاب، ممنوعیت موسیقی.
در تاثیر فره شاه بودن:
افسانه‌سازی درباره شاه.
فرهنگ شهروندی:
نگاه خیره، بلند صحبت کردن.
رابطه‌های ناسالم هنری:
بی‌روح شدن هنر، هنر در خدمت واقعیت، عدم نوآوری هنری، بی‌توجهی به هنر، توجه وافر به عکس.


  منبع: ماهنامه داستان/ شماره هفتم