2013-01-22

جوون تو خودت اعلامیه‌ای


یه روز یکی می‌افته تو همون خیابون ِ همدان می‌میره. یهو می‌بینه دیگه بس‌شه و دیگه ادامه نمی‌ده و همون‌جا می‌افته می‌میره.
مردم جمع می‌شن دورش.
اون یارو دکه‌ایه می‌گه عه من این ُ می‌شناسم. هر روز می‌اومد دو پاکت مونتانا قرمز می‌خرید.
یکی از صاب مغازه‌ها می‌گه عاره هر روز می‌اومد از این‌جا رد می‌شد و چن ساعت بعد برمی‌گشت.
اون پیرمرده که دندون نداره می‌گه منم یه بار دیدم‌ش زیر ِ بارون نشسته بود رو پله‌ی ِ  یکی از این خونه‌ها. ازش پرسیدم چی شده پسرم؟ گف دیگه نمی‌کشه، خسته‌م، زانوهام دیگه جون ندارن.
پیرزنه چادرش رو درست می‌کنه و میگه طفلک جوون ِ مردم. بهش گفتم سیگار نکش پسرم می‌میری. گف هیییییییعی مادر، من زودتر از این حرفا می‌میرم.

همه نوچ‌نوچ کنان میرن سراغ ِ زندگی‌شون. برف می‌باره و دوربین در امتداد ِ غرب یه خیابون ِ خالی رو نشون میده.


 پ‌ن: عنوان ِ پست از وبلاگ ِ حسین نوروظی

2013-01-21

گرگ در اسطوره‌های ترکان


گرگ خاکستری ( BozQurd ) ، که با یکی از دختران ِ زیبای سرداری از سرداران توصیف‌شده در داستان پیدایش اوغوزان ازدواج کرد، همان صورت ِ حیوانی خدای ِ آسمان  ( Gok Tanri ) ، خورشید است.

  درآمدی بر اسطوره‌شناسی - دکتر فضولی بیات - مترجم: کاظم عباسی - انتشارات یاران

The Avengers


• Steve Rogers: Stark, we need a plan of attack! 
•Tony Stark: I have a plan: attack! 

The Avengers - IMDB +

2013-01-17

از سری تناسخ؛ چای


فک کنم تو زندگی ِ قبلی، لاهیجان بودم...

چمدان‌ش را برای ِ همیشه برنگشتن بست


مثلن یک روز آدمی، خودش را بردارد. ببرد سر آن جاده طولانی بدرقه کند و با کاسه‌ی ِ آب پر در دست، از لابه‌لای ِ دود سیگار خودش را تماشا کند که چه غمگین، برای ِ همیشه می‌رود...

2013-01-06

ما زنده‌ایم، اما تو باور نکن


هم‌اتاقی‌م گوش‌ش رو چسبونده به سینه‌م، یه ذره فکر می‌کنه و با تعجب می‌گه:
 عـــــه، رحمان قلب‌ات داره می‌زنه.

موندم بخندم یا گریه کنم...
:|

2013-01-05

داستان "شنل قرمزی" به روایت ِ یک گرگ



شنل قرمزی می‌خواست به مادربزرگ‌اش اس‌ام‌اس بدهد و بگوید که بعدازظهر به دیدن‌ش می‌رود، ولی اشتباهی آن را برای ِ یک گرگ فرستاد. گرگ ِ گرسنه، سریع آمار مادربزرگ قرمزی را از دوستان ِ گرگ‌ترش درآورد و زودتر از شنل‌قرمزی به آن‌جا رفت.
مادربزرگ وقتی در را باز کرد و گرگ را دید، ترسید و بعد از سال‌ها پریود شد. گرگ ِ قصه در مقابل ِ اصرارهای ِ زیاد مادربزرگ مبنی بر اعمال ِ منافی عفت مقاومت کرده و تنها به دریدن ِ او رضایت داد. گرگ، پس از مصرف ِ مادربزرگ ساعت‌ها اسهال بود، ولی توانست آخر سر بر خودش مسلط شود و لباس مادربزرگ را پوشید و منتظر شنل قرمزی ماند. بالاخره شنل قرمزی از راه رسید. گرگ که در پی ِ حرکات سو سکسی ِ مادربزرگ آمپر چسبانده بود، با دیدن ِ پوشش مستهجن و بدن‌نمای ِ شنل قرمزی عنان از دست داد و بالا و پایین‌ش را یکی کرد. گرگ با ذکر ِ "سگ خور" از خیر خوردن شین قاف  گذشت و فقط او را کرده و در گوشه‌ای رها کرد.
نام‌برده که بعد از این همه فعالیت جنسی به شدت عن‌ش گرفته بود، وسط خانه‌ی مادربزرگ رید و سپس با آلتی نیمه‌راست به سمت ِ غرب راه افتاد، تا در محتوای ِ دروغ ِ داستانی دیگر بریند.

سنگ قبر


وصیت می‌کنم رو اعلامیه‌ی ِ مرگ‌م و سنگ ِ قبرم فقط همین ُ بنویسن:

- رحمان بود.
+ خب؟
- مُرد دیگه. همین...

خسته‌س


تو فیلم ِ "پرواز بر فراز آشیانه فاخته" یه دیوونه‌ای هس که فقط می‌گه:
  من خسته‌م، خیلی خسته‌م

همین...

2013-01-04

داستان "چوپان دروغگو" به روایت ِ یک گرگ



چوپانی بود که هر روز داد می‌زد: گرگ، گرگ. و مردم ابله هم که هر روز می‌آمدند تا به او کمک کنند، می‌دیدند چوپان اسکول‌شان کرده و می‌خندد. تا این‌که یک روز واقعن گرگ به گله زد. چوپان داد زد: گرگ، گرگ. و این‌بار هم ابله‌کان روستایی بدو بدو آمدند تا به او کمک کنند. تا مردم برسند، گرگ همه گوسفندها را دریده بود. مردم و چوپان عصبانی به او حمله کردند تا انتقام بگیرند، ولیکن حتی موفق نشدند فیلان ِ او را بخورند و گرگ، همه آن‌ها را هم جر داد. گرگ که عصبانی شده بود به روستا حمله کرد و زن و بچه و پیرزن و پیرمرد و عصمت و ناموس و شرف ِ روستاییان را هم خط‌ خطی کرد. برگشتنی در سردر ِ روستا هم شاشید و به تنهایی به سمت ِ غرب راه افتاد تا در محتوای ِ دروغ داستانی دیگر بریند.
      پ‌ن: True Story