2013-01-04

داستان "چوپان دروغگو" به روایت ِ یک گرگ



چوپانی بود که هر روز داد می‌زد: گرگ، گرگ. و مردم ابله هم که هر روز می‌آمدند تا به او کمک کنند، می‌دیدند چوپان اسکول‌شان کرده و می‌خندد. تا این‌که یک روز واقعن گرگ به گله زد. چوپان داد زد: گرگ، گرگ. و این‌بار هم ابله‌کان روستایی بدو بدو آمدند تا به او کمک کنند. تا مردم برسند، گرگ همه گوسفندها را دریده بود. مردم و چوپان عصبانی به او حمله کردند تا انتقام بگیرند، ولیکن حتی موفق نشدند فیلان ِ او را بخورند و گرگ، همه آن‌ها را هم جر داد. گرگ که عصبانی شده بود به روستا حمله کرد و زن و بچه و پیرزن و پیرمرد و عصمت و ناموس و شرف ِ روستاییان را هم خط‌ خطی کرد. برگشتنی در سردر ِ روستا هم شاشید و به تنهایی به سمت ِ غرب راه افتاد تا در محتوای ِ دروغ داستانی دیگر بریند.
      پ‌ن: True Story