2013-01-22

جوون تو خودت اعلامیه‌ای


یه روز یکی می‌افته تو همون خیابون ِ همدان می‌میره. یهو می‌بینه دیگه بس‌شه و دیگه ادامه نمی‌ده و همون‌جا می‌افته می‌میره.
مردم جمع می‌شن دورش.
اون یارو دکه‌ایه می‌گه عه من این ُ می‌شناسم. هر روز می‌اومد دو پاکت مونتانا قرمز می‌خرید.
یکی از صاب مغازه‌ها می‌گه عاره هر روز می‌اومد از این‌جا رد می‌شد و چن ساعت بعد برمی‌گشت.
اون پیرمرده که دندون نداره می‌گه منم یه بار دیدم‌ش زیر ِ بارون نشسته بود رو پله‌ی ِ  یکی از این خونه‌ها. ازش پرسیدم چی شده پسرم؟ گف دیگه نمی‌کشه، خسته‌م، زانوهام دیگه جون ندارن.
پیرزنه چادرش رو درست می‌کنه و میگه طفلک جوون ِ مردم. بهش گفتم سیگار نکش پسرم می‌میری. گف هیییییییعی مادر، من زودتر از این حرفا می‌میرم.

همه نوچ‌نوچ کنان میرن سراغ ِ زندگی‌شون. برف می‌باره و دوربین در امتداد ِ غرب یه خیابون ِ خالی رو نشون میده.


 پ‌ن: عنوان ِ پست از وبلاگ ِ حسین نوروظی