2013-03-31

Killing Them Softly



.Mickey: I've been drinking since before you came out of your father's cock
            Don't tell me what I do. +

2013-03-28

00:09


ظاهر ُ نبین اِمریکاس. من از درون شوروی‌م. چیزی نمونده پسوند ِ "سابق" بچسبه بهم.

2013-03-24

بگذریم


" و البته خودم می‌دانستم این‌طور عهدکردن‌ها با اولین تلنگر بغض می‌شکنند و اعتباری بهشان نیست. مثل وقت‌هایی که عهد می‌کنم به نبود آدم‌ها فکر نکنم و همان لحظه  جزئیات لب‌خندشان به دیگری و حرف‌های شیرین‌شان به همان دیگری مثل کشیدن چنگال روی قوطی زنگ‌زده‌ی حلبی عهدم را پاره می‌کند. 
بگذریم. "

 پ‌ن: و متن کامل را از بوف + بخوانید.

2013-03-22

ما که رسیدیم، ایستگاه هم رفته بود


این بازی،
تنها با مرگ به پایان می‌رسد.
و این خود بزرگ‌ترین امید،
برای ِ ادامه است.

2013-03-21

درس‌هایی برای ِ زندگی - 2


کسی که اسلحه زیاد حمل می‌کنه همیشه برنده بازی نیست. کسی برنده‌س که از کم‌ترین سلاح به‌ترین و بیش‌ترین استفاده رو بکنه.

2013-03-20

درس‌هایی برای ِ زندگی - 1


از آدمی که تنها یک هدف توو زندگی‌ش داره بترس.

2013-03-19

این بود زندگی؟


خدا خودش می‌دونست چه دنیایی خلق کرده، که نیکوتین و انگور رو آفرید.

2013-03-18

می‌گفت: شاید بوی ِ تن ِ غریبه‌ها، عطر ِ آشنای‌اش را از خاطر ِ جسم‌ و روح‌م ببرد. شاید


هر شب در آغوش ِ غریبه‌ای آتش می‌گیرم و صبح، ققنوس‌وار از نو زاده می‌شوم؛ با خاطراتی که قرار نیست انگار، فراموش‌م شوند.

2013-03-17

تراژدی


نیمه‌ی ِ گمشده‌ی ِ نیمه‌ی ِ گمشده‌ت نباشی.

2013-03-16

چشم می‌بندم، که مبادا چشمان‌ت را از یاد برده باشم


به ما آدم‌های ِ نوستال‌باز، به ما که کوچه و خیابان‌ها را به لحظات ِ کنار ِ شما بودن می‌شناسیم، به ما که تقویم‌های‌مان را روزهای ِ شما را داشتن و نداشتن ساخته‌اند، به ما که ترانه‌ها را نشنیده رد می‌کنیم که مبادا خاطره‌ای از شما را زنده کنند، به ما که هنوز نتوانسته‌ایم از عکس‌های‌تان دل بکـَـنیم، به ما که آخرین لبخندمان با شما بوده، به ما که حتی یاد ِ چشم‌های‌تان هنوز هم دل‌مان را می‌لرزاند، به ما که مثل کودکی‌های‌مان یادگاری‌های‌تان را می‌چینیم دور ِ خودمان و نگاه می‌کنیم، به ما که شعر نمی‌خوانیم که مبادا شعرهای‌تان را به یاد بیاوری‌م، به ما که بی شما حتی کلمات‌مان حوصله شعر شدن ندارند، به ما که عطرها... به ما که صداها... به ما که کافه‌ها... به ما که آن روز... به ما که خاطرات‌تان... به ما که وای از نگاه‌تان... به ما که بی شما... به ما که هنوز با خاطرات‌تان زنده‌ایم، به ما نگویید:
"دیگه من ُ خاطرات‌م رو فراموش کن."
لطفن.

   پ‌ن1: و بخوانید [ http://bit.ly/WOjSaL ]http://
   پ‌ن2: عنوان ِ پست از آقام حسین پناهی

2013-03-04

آینه‌ها دروغ می‌گویند



مادر دستی به موهای ِ سپیدش کشید و بعد پارچه‌ای روی آینه‌ی ِ کوچک ِ روی ِ تاقچه انداخت. عکس ِ سه‌نفره‌ی ِ کنار ِ آینه را برداشت و با حسرت نگاه کرد. با لبه‌ی ِ پیراهن،‌ قاب ِ شیشه‌ای‌ش را برق انداخت. روی ِ صندلی ِ کنار پنجره نشست و به لبخندهای ِ بی‌پرده‌ی ِ عکس خیره ماند. سعی کرد آن روز را به‌خاطر بیاورد. بعدازظهر ِ یک روز ِ بهاری بود که سه نفری با تمام ِ وجود شاد بودند و حیف‌شان آمد که لبخندهای ِ از ته ِ دل‌شان را ثبت نکنند. روزهای ِ گذشته را با خودش مرور کرد. انگار رفته رفته تصاویر ِ روزهای ِ زندگی‌ش سیاه و سفید می‌شدند. چیزی زیر ِ لب زمزمه کرد و قطره‌ی ِ اشکی که روی ِ گونه‌های‌ش می‌خزید را پاک کرد. قاب ِ عکس را روی تاقچه گذاشت. سعی کرد ذهن‌ش را از گذشته آزاد کند. به دیوارهای ِ بی‌روح ِ خانه‌ش نگاه کرد. این خانه که امروز خود را در آن تنها می‌یافت, روزی آغوشی بود که از شر تنهایی دنیا به آن پناه می‌آورد.
 ساعت‌ها بود میان ِ خانه قدم می‌زد. روی ِ تک تک ِ آینه‌ها را پارچه می‌کشید.
.
ساعت ِ دیواری اتاق نشیمن ساعت ده را نشان می‌داد. پشت ِ پنجره‌ی ِ اتاق نشست و به تاریکی حیاط خیره شد. صدای ِ ترمز ماشین و باز شدن در حیاط او را به خود آورد.
.
روی ِ تخت، دختر ِ کوچک‌ش را بغل کرده بود و برای‌ش قصه می‌گفت. برای‌ش قصه شاهزاده‌ای را تعریف می‌کرد که عاشق ِ دختری بدون ِ مو شده بود!
وقتی مطمئن شد که چشم‌های ِ دخترش بسته شده، دستی روی ِ سرِ بی موی ِ او کشید و بلند شد. پارچه‌‌ی ِ روی ِ آینه اتاق را مرتب کرد و زیر لب گفت:
"دختر ِ خوشگل‌م، آینه‌ها دروغ می‌گویند. تو هنوز هم زیباترین ِ دختر دنیایی."

2013-03-03

لیدی ال


هدف هنر نجات جهان نیست، بلکه آن است که دنیا را پذیرفتنی‌تر کند.

  لیدی ال - رومن گاری - مهدی غبرایی - انتشارات ناهید

2013-03-02

آخر ِ خط


اینجا که من ایستاده‌ام
آخر ِ دنیاست.
نه رنگین‌کمانی،
نه عشقی،
و نه حتی صدای ِ جیرجیرکی.
اینجا،
تنها مرگ می‌تواند،
الهام‎بخش ِ یک شعر باشد.