2013-03-16

چشم می‌بندم، که مبادا چشمان‌ت را از یاد برده باشم


به ما آدم‌های ِ نوستال‌باز، به ما که کوچه و خیابان‌ها را به لحظات ِ کنار ِ شما بودن می‌شناسیم، به ما که تقویم‌های‌مان را روزهای ِ شما را داشتن و نداشتن ساخته‌اند، به ما که ترانه‌ها را نشنیده رد می‌کنیم که مبادا خاطره‌ای از شما را زنده کنند، به ما که هنوز نتوانسته‌ایم از عکس‌های‌تان دل بکـَـنیم، به ما که آخرین لبخندمان با شما بوده، به ما که حتی یاد ِ چشم‌های‌تان هنوز هم دل‌مان را می‌لرزاند، به ما که مثل کودکی‌های‌مان یادگاری‌های‌تان را می‌چینیم دور ِ خودمان و نگاه می‌کنیم، به ما که شعر نمی‌خوانیم که مبادا شعرهای‌تان را به یاد بیاوری‌م، به ما که بی شما حتی کلمات‌مان حوصله شعر شدن ندارند، به ما که عطرها... به ما که صداها... به ما که کافه‌ها... به ما که آن روز... به ما که خاطرات‌تان... به ما که وای از نگاه‌تان... به ما که بی شما... به ما که هنوز با خاطرات‌تان زنده‌ایم، به ما نگویید:
"دیگه من ُ خاطرات‌م رو فراموش کن."
لطفن.

   پ‌ن1: و بخوانید [ http://bit.ly/WOjSaL ]http://
   پ‌ن2: عنوان ِ پست از آقام حسین پناهی