2013-03-04

آینه‌ها دروغ می‌گویند



مادر دستی به موهای ِ سپیدش کشید و بعد پارچه‌ای روی آینه‌ی ِ کوچک ِ روی ِ تاقچه انداخت. عکس ِ سه‌نفره‌ی ِ کنار ِ آینه را برداشت و با حسرت نگاه کرد. با لبه‌ی ِ پیراهن،‌ قاب ِ شیشه‌ای‌ش را برق انداخت. روی ِ صندلی ِ کنار پنجره نشست و به لبخندهای ِ بی‌پرده‌ی ِ عکس خیره ماند. سعی کرد آن روز را به‌خاطر بیاورد. بعدازظهر ِ یک روز ِ بهاری بود که سه نفری با تمام ِ وجود شاد بودند و حیف‌شان آمد که لبخندهای ِ از ته ِ دل‌شان را ثبت نکنند. روزهای ِ گذشته را با خودش مرور کرد. انگار رفته رفته تصاویر ِ روزهای ِ زندگی‌ش سیاه و سفید می‌شدند. چیزی زیر ِ لب زمزمه کرد و قطره‌ی ِ اشکی که روی ِ گونه‌های‌ش می‌خزید را پاک کرد. قاب ِ عکس را روی تاقچه گذاشت. سعی کرد ذهن‌ش را از گذشته آزاد کند. به دیوارهای ِ بی‌روح ِ خانه‌ش نگاه کرد. این خانه که امروز خود را در آن تنها می‌یافت, روزی آغوشی بود که از شر تنهایی دنیا به آن پناه می‌آورد.
 ساعت‌ها بود میان ِ خانه قدم می‌زد. روی ِ تک تک ِ آینه‌ها را پارچه می‌کشید.
.
ساعت ِ دیواری اتاق نشیمن ساعت ده را نشان می‌داد. پشت ِ پنجره‌ی ِ اتاق نشست و به تاریکی حیاط خیره شد. صدای ِ ترمز ماشین و باز شدن در حیاط او را به خود آورد.
.
روی ِ تخت، دختر ِ کوچک‌ش را بغل کرده بود و برای‌ش قصه می‌گفت. برای‌ش قصه شاهزاده‌ای را تعریف می‌کرد که عاشق ِ دختری بدون ِ مو شده بود!
وقتی مطمئن شد که چشم‌های ِ دخترش بسته شده، دستی روی ِ سرِ بی موی ِ او کشید و بلند شد. پارچه‌‌ی ِ روی ِ آینه اتاق را مرتب کرد و زیر لب گفت:
"دختر ِ خوشگل‌م، آینه‌ها دروغ می‌گویند. تو هنوز هم زیباترین ِ دختر دنیایی."