۱۳۹۲-۰۱-۲۵

او بادبادک‌ش را دوست داشت، بادبادک آسمان را بیشتر


تو رفته‌ای ُ من
مثل ِ کودکی که
بادبادک‌ش را باد برده باشد،
با حسرت نشسته‌ام
و به انتهای ِ خیابان ِ رفتن‌ات چشم دوخته‌ام.
و تو...
که دورتر می‌شوی.

۱۳۹۲-۰۱-۲۱

سر ِ خط


نقطه گذاشتیم.
به خیال‌مان شعرها را تمام کردیم.
و ندانستی‌م هر بار،
خودمان بودی‌م که به انتها نزدیک‌تر شده‌ایم.

۱۳۹۲-۰۱-۱۶

شازده کوچولو پرسید: مُردن یعنی چه؟ روباه گفت: بُگذار داستان ِ رفتن‌اش را برای‌ت تعریف کنم


اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتن‌اش/ نابود شوی/ تمام ِ زندگی‌ات را باخته‌ای/ این را من‌ی می‌گویم/ که روزهای‌ام را زنی برده است جایی دور/ پیچیده دور ِ گیسوان‌اش/ آویخته بر گردن/ سنجاق کرده روی ِ سینه/ یا ریخته پای ِ گلدان‌هاش/ باقی را هم گذاشته توی ِ کمد/ برای ِ روز ِ مبادا... - رضا ولی‌زاده


 پ‌ن: سال‌ها بعد می‌فهمی که بعدازظهر ِ دل‌گیر ِ یکی از همین روزها، روزهای‌م را بُردی بانو. جای دور. خیلی دور...
هر چه بُردی حلالت. فقط بی‌آویزش دور ِ گیسوان‌ات... می‌خواهم "روزهای‌م" جایی تاب بخورند که دست‌های‌م حسرت ِ لمس‌شان را به گور خواهند بُرد.