2013-06-01

امروز من شبیه دیروز اوست ، شاید هم فردای تو ...


احساس  ِمشترک را بعضی‌ها به‌تر می‌نویسد. لازم نیست همی‌شه بنویسی. گاهی باید سکوت کرد، خواند و بغض کرد...

 "حواست را جمع کن رفیق ، یک روز می رسد که یکهو میبینی افتاده ای توی یک چاله بزرگ و هر چه زور می زنی نمی توانی بیایی بیرون. یک روز می رسد که هر چقدر بیشتر می بینی اش بیشتر دلت تنگ می شود ، بیشتر دلت می گیرد ، بیشتر ناخودآگاه بغض می کنی . یک روز می رسد که حرف زدن هایش ، قدم زدن هایش ،خندیدن هایش با هر بنی بشری دلت را زخم می کند ، دردت می آید. یک روز می رسد که برای یک لحظه گرفتن دست هایش له له می زنی و بعد به خودت می گویی " کسی که مال من نیست دست هاش هم مال من نیست " . یک روز می رسد که از دلتنگی می خواهی بمیری و او با "مرسی . دل منم تنگ شده " تیر خلاصی را می زند بهت . یک روز می رسد که  " :* " های از روی عادت ، "میس" های رفع وظیفه تحویلت می دهد. یک روز می رسد که دوست داشتنت را ، عاشق بودنت را ،گریه کردنت را باور نمی کند. یک روز می رسد که ازت می خواهد به جای غصه خوردن برای ندیدنش ، به جای دلتنگی برای بغل کردنش ، به جای زیادی دوست داشتنش ، خودت را سرگرم کنی . یک روز می رسد که ازت می خواهد بروی کلاس نقاشی ، موسیقی ، ورزش ، یک کاری کنی که کمتر بروی روی اعصابش.یک روز می رسد که میبینی داری از سرما یخ می زنی و کسی نیست که چیزی رویت بکشد ، بغلت کند ، یا حداقل دست هایت را فشار بدهد ...این ها را از خودم در نمی آورم ها . واحد رمالی پاس نکرده ام و دوره پیشگویی هم نگذرانده ام. این ها را یک روز یک نفر به خودم گفته بود. یک نفر با بغض این ها را به خودم گفته بود. حواست را جمع کن رفیق. سردم است. بغض سنگینی هم دارم امشب ..."

  از وبلاگ نیکولا +