2013-06-26

سربازی، وظیفه، اجباری


چند سال پیش، توو دوران ِ خدمت، ما رُ برده بودن اردو، توی ِ یکی از کویرهای ِ بی آب ُ علف ُ برق ُ همه چی. ساعت‌ها آفتابه به دست دنبال ِ آب می‌گشتیم! در کل دوران ِ نا امید کننده‌ای به نظر می‌رسید. تا این‌که یه روز انسان ِ فرزانه‌ای از جمع گفت:
"یادتون باشه. سال‌ها بعد حسرت می‌خوریم که ای کاش! به روزگاری برگردیم که تنها غم ِ زندگی‌مان یک آفتابه پر-آب بود!"

امروز به حرف‌ش رسیدم با همه وجودم... ای کاش