2013-09-10

بیست ُ پنج سال‌ات شد؛ هیچ حواست هست



"هیچ حواست هست" را چند سال پیش، روی ِ کیک تولد ِ پوریا منزه دیدم. ام‌روز خودم در همان مرحله ایستاده‌ام. بیست ُ پنج ساله‌گی را می‌آغازم. جرات نگاه به گذشته را ندارم، بیست ُ پنج سال و دریغ از موفقیت! حتا اتفاق ِ مهمی هم نیفتاده. حالا، من این‌جا در میانه سال‌های ِ بیست ساله‌گی ایستاده‌ام، نه گذشته قابل افتخاری و نه حتا امیدی به آینده. نباید این‌طور باشد، نه؟. کفه چیزهایی که از دست داده‌ام نسبت به چیزهایی که به دست آورده‌ام سنگینی می‌کند. کالکشنی از روابط شکست‌خورده، آرزوهایِ محقق نشده، تلاش‌های نافرجام و شکست‌های ِ عادت شده را به دوش می‌کشم. البته هیچ علاقه‌ای هم به روز ِ تکراری تولد ندارم. تا جایی که یادم می‌آید هم هیچ‌وقت روز ِ تولد خاصی نداشته‌ام. همی‌شه همان اتفاق‌ها و حرف‌های تکراری. جز روز ِ تولد دو سال پیش که کنار ِ دوستان ِ عزیز، متفاوت و لذت‌بخش بود. کافه مانیا / تهران. دورِ هم جمع شدیم و ساعات و لحظات ِ خوشی گذراندیم، که هرگز دوباره تکرار نشد. ام‌سال هم مانند سال ِ پیش تن‌ها به مرور ِ خاطرات هفدهم ِ شهریور هزار ُ سی‌صد ُ نود خورشیدی اکتفا می‌کنم. عکس‌ها را مرور می‌کنم. کادوهایی که گرفتم را می‌چینم و نگاه می‌کنم. حتا جعبه‌ها و کاغذ کادوها را هم نگه داشته‌ام. اصلن خودمانیم چرا دارم ادبی‌طور می‌نویسم؟! من که دارم به زبان ِ محاوره‌ای ِ گودری فکر می‌کنم به آن روزها! بگذریم. شاید بهتر است نیمه پر این لیوان ِ خالی را ببینم، که هنوز هم فرصت دارم که این جمله از هاروکی موراکامی را تکرار کنم که "لعنت به سال‌های بیست ساله‌گی".

   پ‌ن: نوزدهم ِ شهریور ِ هزار ُ سی‌صد ُ شصت ُ هشت خورشیدی، هیچ اتفاقی خاصی نیفتاد.
   پ‌ن: نوشته‌ای در مورد تولد ِ دو سال پیش +