2014-12-30

به یک مومیایی ماننده‌ام


«بعد از سی و پنج سال به موطن اصلی خود، تبریز، برگشته‌ام. به یک مومیایی ماننده‌ام که بعد از قرن‌ها زنده شده باشد، در اطراف خود هیچ‌چیز آشنایی نمی‌بینم. حتی یک خشت. همه رفته‌اند؛ همه. سایه و شبح گذشتگان را احساس می‌کنم که به سرعت از در و دیوار پریده و از من رو پنهان می‌کنند ... حالایی‌ها همه بیگانه‌اند ... هاج و واج مانده‌ام. از میان مردم گریخته، و به کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها پناه می‌برم، شاید ... می‌گویم من که شاعر نیستم، برو به سراغ یکی که زبان ِ راز بلد باشد ...»

 { تکه‌هایی از مقدمه قطعه‌ی ِ مومیایی، به قلم خود استاد شهریار }

2014-12-24

از مجموعه داستان‌م - 2


لم داده‌ام روی کاناپه، و فیلم تماشا می‌کنم. یک‌جایی از فیلم The Grey یکی از آن گرگ‌زده‌های مفلوک، خسته از «ادامه دادن»، می‌نشیند روی یک تنه درخت و می‌گوید: «گور بابای همه‌چیز. دیگر نمی‌خواهم بروم. فقط می‌خواهم بنشینم». من هم همان حس را دارم. می‌خواهم تا ابد به این کاناپه تکیه بدهم و خیره به دیوار بمانم. باز یک‌جای دیگر از فیلم، همان بازیگر ِ خسته و وامانده، صحنه کوه‌ها و جنگل‌های روبرویش را به دوستش نشان می‌دهد و می‌گوید: «این‌جا، حس می‌کنم همه این‌ها سهم من هستند». و من، زل می‌زنم به دیوار اتاق، و فکر می‌کنم به این‌که: یعنی همه سهم من، فقط همین دیوار است؟ 


 پ‌ن: پست مرتبط «از مجموعه داستانم» + 

2014-12-22

رد ِ تمام رودهای جهان را که بگیری، به پنجره‌ی ِ منتظری گریان خواهی رسید


روزی این چشم‌ها
شهادت خواهند داد؛ به انتظار...
که چقدر
منتظرت بودم. 

و این پنجره
رودی خواهد شد؛ از اشک...
که دریاها تعظیم می‌کنند
به عظمتِ شوری اش. 

{رحمان نقی‌زاده گرمی}

2014-12-21

شب یلدای ِ غمم را سحری پیدا نیست


شب یلدا هم مثل باقی مناسبت‌های تقویم، اتفاق فوق‌العاده‌ای برایم نبوده است. هرازگاهی اتفاقات جالبی می‌افتد، ولیکن هیچ‌وقت      طوری نبوده که برای آمدنِ مناسبت خاصی انتظار کشیده باشم. با این تفاسیر، باز هم چند خاطره از شب‌های یلدا دارم.
  

1.     سال 86 بود. اولین‌بار تنهایی از شهرمان دور شده بودم و دانشجوی همدان. همان روزها بود که با مجله چلچراغ آشنا شدم. یادم هست که برای برنامه «شب چله» اطلاعیه داده بودند و با قرعه‌کشی میهمانان را انتخاب می‌کردند. با این‌که هیچ شانسی برای خودم قائل نبودم، ولی باز ثبت نام کردم و منتظر ماندم. چند روز مانده به شب یلدا، از دفتر چلچراغ تماس گرفتند و دعوتم کردند! خدای من! خیلی لحظه ویژه‌ای بود! خب گفتنش برایم آسان نیست، اما زنگ زدم و از پدرم اجازه گرفتم! و چند روز بعد راهی تهران و نمایشگاه بین‌المللی شدم تا در شب چله چلچراغ شرکت کنم. از حاشیه‌ها و اتفاق‌هایش که بگذریم تجربه‌یِ جدیدی برایم بود. هنرمندان و سلبریتی‌های زیادی را از نزدیک دیدم. خاتمی را هم دیدم. تازه آن‌جا بود که کشف کردم عادل فردوسی‌پور از همه سلبریتی‌های مملکت برای جوانان محبوب‌تر است! یک روز فوق‌العاده را گذراندم و شب باز همدان بودم.
2.     سال 88 و یلدایش به جذابی یلدای 86 نبود، ولیکن باز نقطه مهمی در زندگی‌ام بود. تازه کاردانی را تمام کرده بودم و بعد از عدم موفقیت در کنکور کارشناسی، تصمیم گرفته بودم عازم خدمت اجباری سربازی شوم. شب یلدای 88 را خانه خاله‌ام بودم؛ شبی که فردایش، صبح زود، می‌باید عازم پادگان عجب‌شیر می‌شدم تا دوره آموزشی سربازی‌ام را بگذرانم. همین.
3.     سال 89 بود. هنوز گودر بود. ساکن تهران بودم. یک خانه هشتاد متری در شمیران‌نو اجاره کرده بودیم. شب یلدا نزدیک بود و من تنها زندگی می‌کردم. هیچ‌کدام از دوستان گودری فرصت نداشتند شب‌شان را با من شریک شوند. آخر سر یکی از خانم‌های گودر را پیدا کردم که مثل من تنهایِ تهران بود! متاسفانه هرچقدر فکر می‌کنم نام و نشانی از آن خانم در خاطرم نیست. خلاصه این‌که آن دوست، کافه‌ای سمت پارک ملت را آدرس داد و گفت با چند نفر دیگر از بچه‌های گودر شب یلدا را آن‌جا خواهند بود. من هم از خداخواسته راه افتادم و کافه را پیدا کردم. اولین‌بار آن‌جا بود که فهمیدم چای کافه‌ای سه هزار تومان قیمت دارد! خلاصه‌اش این‌که آن‌شب، آن دوست و سایر دوستان پیچاندند و من باز تنها ماندم. با این تفاوت که با کیان، صاحب همان کافه، آشنا شدم و با چند نفر دیگر از دوستان آن‌ها که آن‌شب آن‌جا بودند، شب یلدای خوبی را گذراندم. هنوز هم اوقاتی که مسافر تهران باشم، چند ساعتی را در آن کافه می‌گذرانم.
4.     آخرین مورد هم از یلدای 92 بنویسم. باز دانشجوی همدان بودم. با بچه‌های خوابگاه تصمیم گرفتیم سوئیتی اجاره کنیم و به دور از مراقبت‌های ویژه حراست دانشگاه و خوابگاه، و شلوغی، یک شب را کنار هم خوش باشیم. هزینه‌اش نسبت به یک شب یلدایِ معمولی بیش‌تر بود، ولی به همان نسبت بیش‌تر هم خوش گذشت. یاد آن روزها بخیر.
5.     این یادداشت را برای شب یلدای 93 نوشته‌ام. هنوز چند روزی مانده و هنوز امیدوارم که اتفاقی بیفتد و تعداد شماره‌های این نوشته را افزایش بدهد! انتهای نوشته را تا روز انتشار در وبلاگ باز می‌گذارم. اگر چیز قابل ذکری بود که می‌نویسم. و اگر نوشته همین‌جا تمام شد، بدانید که یک یلدای روتین و معمولی را پشت سر گذاشته‌ام!

 پ‌ن: عنوان، مصرعی‌ست از محتشم کاشانی.

هنوز با همه دردم امید درمان است ... که آخری بود آخر شبان یلدا را   ]سعدی[

2014-12-17

نه که نخواهیم ها؛ نمی‌توانیم


هر بار که می‌رویم برای فوتسال، یک پسر متفاوتی آن‌جاست. یک پلاستیک بزرگ هم وسیله و لباس ورزشی همراه دارد. اول می‌پرسد: «جا دارید من هم بازی کنم؟» و وقتی با جواب منفی مواجه می‌شود، کنار زمین می‌ایستد و توپ‌های اوت را جمع می‌کند.   بعد انگار که برایش کافی نباشد؛ سوت برمی‌دارد و داور می‌شود. آخر سر هم نقش سرمربی را برای هر دو تیم بازی می‌کند و توصیه‌هایش را از کنار زمین - با آن صدا و گویش تقریبن نامفهوم‌اش - به بازیکنان می‌رساند. بازی که تمام شد با همه خوش و بش می‌کند و «خسته نباشید» می‌گوید.
و باز همین مراحل را با گروه بعدی که وارد سالن می‌شوند، انجام می‌دهد. آن پسر بیست و هفت هشت ساله برای من نماد سوی ِ بی‌رحم ورزش است. نماد خواستن و نتوانستن. هی خواستن، و هی نتوانستن. 
پیش‌تر نوشته بودم: «نه این‌که نخواهیم ها، نمی‌شود». و بعضی از دوستان ِ گل و بلبل، آنتونی رابینز طور از در مخالفت وارد شده بودند که اگر بخواهی و تلاش کنی، حتمن خواهد شد. بفرمایید. زندگی، کتاب‌های روان‌شناسی عامه‌پسندی که شب‌ها قبل از خواب می‌خوانید نیست. فیلم‌نامه نویس ِ زندگی ما هم برایان تریسی نیست. در زندگی ِ واقعی، برهه‌های بسیاری هست که می‌خواهی و می‌روی و می‌روی و نمی‌رسی.  

2014-12-12

از مجموعه داستان‌م


در آیینه خودم را نگاه می‌کنم. انگار هولِ چیزی را دارم؛ منتظر اتفاقی ام. دلیل این همه عجله‌ام برای پیر شدن را نمی‌دانم. موهایم جابه‌جا سفید و خاکستری شده‌اند. لحظه‌ای درنگ می‌کنم و بعد، انگار که چیزی از درونم تلنگر می‌زد. به خودم می‌گویم: «حواست هست؟ داری پیر می‌شوی؟ حتما کارهایی برای انجام دادن داری، پیش از آن‌که کاری جز پیرتر شدن از دستت برنیاید.» 

2014-12-09

باز هم برای ِ خاطر ِ پرستوها


«از روزهایی که بی‌تو می‌گذرند
می‌ترسم
نكند
كه روزها
به بي‌تو گذشتن
عادت كنند.»
- از مجموعه برای ِ خاطر ِ پرستوها


آمار دانلود مجموعه شعر «برای ِ خاطر ِ پرستوها» به 800 رسید، و بهانه‌ای شد تا دوباره پستی درباره‌اش بنویسم تا دوستانی که احتمالا از بمباران تبلیغاتی‌ام جان سالم به‌در برده بودند هم به‌دام بی‌افتند! تشکر هم می‌کنم از همه دوستانی که در توئیتر، گوگل‌پلاس، فیس‌بوک و وبلاگ‌ها و ... از من و شعرهام حمایت کردند. چند تشکر ویژه هم دارم برای چند دوستی که بیش‌تر لطف داشته‌اند و درباره این مجموعه تصویر ساخته، یا متنی نوشته‌اند. 
تصویری که ابتدای پست می‌بینید را «زهرا فخرایی» عزیز زحمتش را کشیده‌اند. از این لینک [+] هم می‌توانید تصویر را با کیفیت اصلی ببینید. یک تصویر زیبا هم پیج ترنج‌گرافی و بهمن عطایی عزیز زحمت کشیده بودند که از این لینک [+] می‌توانید ببینید. آخرین تصویر هم لطف ِ پسرعموی عزیزم «حسن» بود که می‌توانید از این لینک [+] ببینید.  «سمیه نوروزی» هم لطف کرده‌‌اند و در وبلاگ «جعبه سیاه» یادداشتی در معرفی و نقد مجموعه نوشته بودند [+]. وبلاگ «یک پزشک» هم در بخش مجله هفتگی‎شان به‌معرفی این مجموعه پرداخته بودند [+]. دوستانی هم که از گودریدز استفاده می‌کنند، می‌توانند از این لینک [+] مجموعه را دنبال کنند. 
و در آخر هم؛ با استفاده از این پست [+] می‌توانید نمونه شعرها را مشاهده و توضیحات تکمیلی را بخوانید. هم‌چنین می‌توانید به رایگان مجموعه را دانلود کنید. اگر هم حوصله توضیحات تکمیلی ندارید که مستقیم از این‌جا [+] دانلود کنید! با به اشراک‌گذاری این نوشته در جوامع مجازی و معرفی به دوستان و دعوت از ایشان برای خواندن این مجموعه، لطف بزرگی در حق بنده خواهید کرد. ممنونم. 



2014-12-08

عصایش را که زمین گذاشت، پرواز کرد


به دیوار
تـکیه داده
سیگار می‌کشید
و به روزهایی فکر می‌کرد
که خود
تکیه‌گاهِ دنیایی بود
- پیرمرد -
.

2014-12-06

از میان ِ روزمرگی‌ها



     میان راه دهه سوم زندگی‌ام، بدون کار و هیچ برنامه‌ای ایستاده‌ام. خب طبیعی‌ست که پول هم ندارم! حتی بلندپروازی هم ندارم. گاهی می‌خواهم یک زندگی رویایی را برای آینده‌ام تصور کنم و نمی‌توانم. حتی در تخیل هم خودم را محدود مرزها می‌کنم. بگذریم؛ نمی‌توانم چیزی را که مدنظرم هست را در جملات بگنجانم.

      اگر ساکن یک شهر کوچک (روستای بزرگ) و همزمان عاشق شلوغی و شناخته نشدن باشید، حس و حال این روزهای من را درک خواهید کرد. حالا هم که نشسته‌ام منتظر نتیجه آزمون استخدامی که قرار است تا سی سال آینده، من را پای‌بند شهر کوچک‌مان بکند. و تازه اگر بشود، زندگی‌ام از این هم که هست یکنواخت‌تر خواهد شد. تا پنجاه وُ شش، پنجاه وُ هفت سالگی، زندگی‌ام همانی خواهد بود که از بچگی بوده است. مثل همیشه، تا همیشه.

      امیدوار بودم این چهار ماه باقی از سال را اتفاقی بیفتد و از این روزمرگی‌ها نجاتم بدهد، که گمان نمی‌کنم حادثه‌ای در پیش باشد. بله، حق با شماست؛ منفعلانه زندگی می‌کنم.

      گلایه‌ای هم دارم از دوستانی که نام‌ها از حرف‌ها برای‌شان مهم‌تر است. دوستانی که کسر شان می‌دانند که شعرهایم را بخوانند و نظر بدهند، چون نمی‌توانند در محافل ادبی ِ انتلکت‌شان به دوست‌های هنردوست‌شان بگویند آخرین کتابی که خوانده‌اند مجموعه شعر فیلان آدم اسم و رسم نداری بوده است. بیش‌تر از این هم در این مورد حرف نمی‌زنم که مبادا حرمتی شکسته شود.


      حرف‌های زیادی بود که به نوشتن نیامد. شما خودتان حدیث مفصل بخوانید از این مجمل. 

2014-12-05

شانزده یادداشت کوتاه بر «بریکینگ بد»؛ اسپویلر


* این نوشته ممکن است قسمتی از داستان را لو بدهد. پس اگر سریال را ندیده‌اید و تصمیم دارید در آینده‌ی ِ نزدیک ببینید، لطفا این صفحه را ترک کنید! *



1.     در مورد سریال Breaking Bad نقدهای زیادی نوشته شده که قریب به‌اتفاق مثبت بوده‌اند و از IMDB هم امتیاز 9.5 گرفته، و خلاصه این‌که بسیار مورد ستایش قرار گرفته است. من هم در این نوشته سعی ندارم بر این سریال نقد بنویسم. فقط حین مشاهده سریال چند نکته یادداشت کرده‌ام که دوست داشتم در موردشان بنویسم.

2.     «بریکینگ بد» با انتخاب و اجبار شروع می‌شود. شروع داستان، روایت انتخابی از روی اجبار برای یک معلم شیمی ِ در آستانه مرگ است؛ آخرین تلاش یک مرد برای خوش‌بختی خانواده. اگر والتر وایت را سوای کاراکتر تلویزیونی بودن، یک انسان واقعی تصور کنیم، شاید جایی به این سوال رسیده باشد که «آیا این فداکاری برای خانواده ارزش داشت؟». شاید فصل اول تنها جایی‌ست که اثر پشیمانی در والتر ظاهر می‌شود.

3.     هرچه جلوتر می‌رویم رابطه جسی و والتر عمیق‌تر می‌شود. بی‌رحمانه است، اما می‌شود تصور کرد که علاقه والتر به جسی به‌خاطر پسرش است. منظورم این است که والتر از این رابطه برای جبران تجربیاتی استفاده می‌کند که هیچ‌گاه نتوانسته به‌علت معلولیت پسرش تجربه کند (هیجانات و ماجراجویی‌ها). این رابطه در زندگی والت چنان ریشه می‌دواند که برای حفظ اش هرکاری می‌کند. حتی یک‌جا تاکید می‌کند که جسی جزو خانواده‌اش محسوب می‌شود.

4.     فصل دوم با پذیرش شرایط موجود شروع می‌شود. والتر فهمیده که بهترین تولید کننده شیشه است و از این موضوع برای حس زنده بودن استفاده می‌کند. رفته رفته نقش خانواده در تصمیم والتر کم‌رنگ‌تر می‌شود و تا آن‌جا ادامه می‌یابد که در فصل آخر والتر در مقابل همسرش اسکایلر اعتراف می‌کند:
I did it for me. I liked it. I was goof at it and I was really – I was alive.

5.     جایی خواندم که اصطلاح Breaking Bad  در واقع در زبان بومیان ایالت‌های جنوبی امریکا به‌معنای «انحراف از مسیر اصلی» است؛ یعنی استفاده از میانبرهای سخت‌تر برای زودتر به مقصد رسیدن. تولید شیشه داستان فرعی و جانبی سریال است و در اصل به زندگی و سختی‌هاش می‌پردازد؛ جایی که مردی با سرطان و مرگ درگیر است، دروغ می‌گوید، قانون‌شکنی می‌کند تا به‌چیزی که گمان می‌کند حقش از زندگی‌ست، برسد.

6.     یکی از اتفاقات مهم و تاثیرگذار فصل‌های آغازین، مرگ «جین» است. این اتفاق نقاب از صورت والتر برمی‌دارد که چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد و در عین حال تاییدی‌ست به علاقه‌اش به جسی و این‌که احساس جسی به جین را برای رابطه‌شان سدی می‌بیند. و هم‌چنین نقطه شکستی‌ست در زندگی جسی که نگاهش را به مرگ تغییر می‌دهد. این موضوع تا آخر سریال دامن‌گیر جسی می‌ماند و با قتل «گیل» به اوج خودش می‌رسد.


7.     والتر اسم خیابانی «هایزنبرگ» را برای ادامه فعالیتش انتخاب می‌کند و الینه شدن‌ش با این اسم در دیالوگی که با یکی از روسای کارتل دارد به‌عینه دیده می‌شود:
Walter: Now say my name.
Declan: You’re Heisenberg.   
 Walter: You’re goddamn right. 


8.     دروغ‌ها و خیانت‌ها به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی نقش مهمی در داستان سریال دارند. دروغ‌هایی که والتر به اسکایلر، جونیور، هنک و ماری و حتی جسی می‌گوید، دروغ‌هایی که هنک می‌گوید، پنهان کاری‌های اسکایلر، دزدی‌های ماری و ... . میان این همه، خیانت اسکایلر و رابطه‌اش را «تد» بدجوری توی ذوق می‌زند! وقتی آن همه تلاش والتر برای حفظ خانواده را می‌بینی و در عوض به‌جای قدردانی، مورد خیانت واقع شدن نصیبش می‌شود، ناراحتت می‌کند.
این اتفاق از آن‌جایی کلید می‌خورد که والتر خانه‌نشین می‌شود و اسکایلر کارمند. اسکایلر موقعیت شغلی خاص شوهرش را بهانه می‌کند تا رابطه جنسی با رئیسش را توجیه کند، اما در واقع زیاده‌خواهی‌های اسکایلر است که کار را به آن‌جا کشانده است. مرگ قریب‌الوقوع والتر، ثروت‌مند و خوش‌تیپ‌ بودن تد و زندگی بهتری که می‌تواند کنارش داشته باشد، دست به دست هم می‌دهند تا از اسکایلر یک «ج... یِ فرصت‌طلب» بسازند. ولی خب جایی هم می‌رسد که اسکایلر بفهمد خوشی‌ها و چیزهای خوب کوتاه‌مدت هستند. در این میان، مطلبی که نتوانستم درک و هضم کنم اصرار والتر بر ماندن اسکایلر در زندگی‌اش بود. شاید فکر کنید که خیلی غیرمنصفانه به شخصیت اسکایلر پرداخته‌ام، اما اگر یادداشت‌های موجود در اینترنت را بخوانید، خواهید فهمید که در کل دنیا هم اسکایلر شخصیت نه‌چندان محبوب و حتی منفوری‌ست!




9.     کاراکتر مورد علاقه من در این سریال «گاس» بود. مردی خونسرد، با برنامه، با قوانین خاص خودش و با ذهنی که توانایی بازی در استراتژی‌های چند لایه و عمیق را دارد. صحنه‌ای که گاس قبل از مرگ کراواتش را مرتب می‌کند را هم خیلی دوست داشتم!


10. داستان رفته رفته جا می‌افتد و اتفاقات خاص، سریال را خطر کلیشه و تکرار و دستکاری‌های نامعقولانه حفظ می‌کند. شخصیت‌های خاکستری این سریال بر خلاف شخصیت‌های مطلقا سیاه و مطلقا سفید خودمان، داستان را باورپذیرتر می‌کند. اپیزودها شروع غیرمنتظره‌ای دارند و تا آخر میخ‌کوبت می‌کنند.

11. اپیزود ششم از فصل چهارم، دیالوگی دارد که یکی از بهترین دیالوگ‌هایی‌ست که به عمرم شنیده‌ام. این دیالوگ به‌قول خارجی‌ها بد - اس بودن والتر را به‌وضوح نشان می‌دهد!
You clearly don’t know wgo you’re talking to, so let me clue you in. I’m not in danger, Skyler. I am the DANGER. A guy opens this door and gets shot, and you think that of me? No! I am the one who knocks.

12. اپیزودهای پایانی فصل چهارم فوق‌العاده بودند؛ مخصوصا خنده‌های هیستریک والتر وایت در زیرزمین خانه‌اش. و وقتی که همه‌چیز تمام شد و به‌ظاهر دیگر تهدیدی باقی نمانده بود، با خودم گفتم: « خب دیگه بسه! دیگه هیجان بسه، همه برید پی زندگی‌تون، بذارین ما هم زندگی‌مون رُ بکنیم!»، ولی وقتی والت گفت: «من بُردم»، فهمیدم که هنوز به نهایت آدرنالین نرسیده‌ایم!
Walter: It’s Over. We’re safe.
Skyler: What happened?
 Walter: I won.
  
13. والتر ِ فصل پنجم دیگر کاملا عوض شده است. مردی که فقط 737.000 دلار پول لازم داشت، حالا به پنج میلیون رضایت نمی‌دهد و کاملا روشن است که می‌خواهد اشتباهات گذشته و از دست دادن‌هاش را جبران کند. والتر ِ فصل پنجم، عقده‌های فروخورده‌اش را تمام و کمال آزاد می‌کند. شهوت قدرت رهایش نمی‌کند. می‌خواهد که فرمان‌روایی بکند. در سویی دیگر، جسی 180 درجه برخلاف والتر تغییر کرده است. از قدرت و پول خسته شده و در رفتارش پشیمانی از گذشته موج می‌زند. در این انحراف از مسیر اصلی، شخصیت‌ها با شیب آرامی در مسیر تغییر گام برمی‌دارند و به اپیزودهای پایانی فصل پنجم می‌رسند.

14.  تمام شدن سریال، پایان تلخ یک امپراتوری بود. در سکانس‌های پایانی، والتر داشت با تجهیزات تولید شیشه عشق‌بازی می‌کرد! یک لحظه تصویر خودش را در یکی از همان وسیله‌ها دید و همان‌جا هم مُرد. صحنه‌ای که والتر خودش را در آیینه‌ی ِ تجهیزات تولید شیشه‌اش می‌بیند، من را یاد سکانسی انداخت که مقابل اسکایلر اعتراف می‌کرد که به‌خاطر خودش و حس زنده بودن تمام این کارها را انجام داده است. والتر خیلی پیش‌تر مرده بود و این هایزنبرگ بود که زندگی می‌کرد.
I’m not in the meth business. I’m in the Empire business.



15. اهل امتیاز دادن نیستم؛ یعنی علمش را هم ندارم، ولی اگر بخواهم نگاهی مقایسه‌ای میان این سریال و سایر سریال‌هایی که دیده‌ام داشته باشم و فیلم‌برداری، کارگردانی، خط داستان، دیالوگ‌های فوق‌العاده، شخصیت‌پردازی، هیجان و تعلیق و غافل‌گیری و سایر نکات ریز و درشت سریال را مدنظر بگیرم، امتیازی بالای 9 به این سریال می‌دهم. امتیازهای بالاتر را هم نگه‌داشته‌ام برای سریال‌هایی که هنوز تولید نشده‌اند!

16. جایی ادعا کرده بودند که بریکینگ بد به‌عنوان «باارزش‌ترین سریال تاریخ» در کتاب گینس ثبت خواهد شد. هم‌چنین در حاشیه این سریال نکات جالبی مطرح شده می‌توانید در سایت‌ها و وبلاگ‌های تخصصی نقد فیلم و سریال بخوانید.
صفحه Breaking Bad  در IMDB +

خداحافظ ضد قهرمان دوست‌داشتنی. 

* غیر مرتبط: «برای ِ خاطر ِ پرستوها» +

2014-11-30

مثل ِ پرنده‌ای که وحشت از ارتفاع دارد


مثل گنجشکی که
قفسش سقف ندارد، اما...
سال‌هاست از یادش
رسمِ پرواز فراموش شده،
زندگی یادم نیست.

وحشت از بال کشیدن دارم،
وحشت از مرگ، ولی...

2014-11-27

چند شاخه مریم ِ گندیده




«دل‌خوش نباش مرگ...
خودش حوصله نداشت نفس بکشد.»  - از همین مجموعه

خدا ببخشد که این‌بار بر مسند نقد نشسته‌ام، تا درباره‌ی ِ شعرهای شاعری دیگر بنویسم! این نوشته نه نقد علمی و ادبی، که یادداشتی بر مجموعه‌ی ِ  جدید دوستی شاعر است. پیش‌تر مجموعه‌های «نثر خیس» و «اشک در لیوان موهیتو» از علی‌رضا قاسمیان خمسه را خوانده بودم. این‌بار آخرین مجموعه علی‌رضا را با عنوان «چند شاخه مریم ِ گندیده» خواندم، و این مجموعه چنان برایم لذت‌بخش بود که جسارت کردم و تصمیم گرفتم چند خطی برایش بنویسم. «چند شاخه مریم ِ گندیده» نسبت به دو مجموعه قبلی، به‌نظر من پخته‌تر و کامل‌تر بود و تصویرهایی که شاعر با کلماتش ساخته، خیلی شفاف‌تر، ملموس‌تر و خواندنی‌تر بود. اگر یک‌روز، سال‌ها بعد بخواهم یادداشتی درباره دنیای ِ شعری ِ  علی‌رضا قاسمیان خمسه بنویسم، می‌بایست از این مجموعه به‌عنوان نقطه شکست و جهش‌گاهی بر شاعرانگی ِ  علی‌رضا  یاد کنم. عاشقانه‌های علی‌رضا را دوست داشته و دارم. سادگی و زبان خودمانی شعرهایش باعث می‌شود که خواننده با تک‌تک قطعه‌ها احساس نزدیکی و هم‌دلی بکند. شاعر به‌دنبال پیچیده‌گی و سنگین نوشتن نیست؛ و با کوتاه‌ترین جملات و ساده‌ترین کلمات و عبارات تصویری دل‌نشین از اتفاق‌های پیرامونش می‌سازد. علی‌رضا در یادداشتی که در صفحه شخصی‌اش در فیس‌بوک پیرامون انتشار اینترنتی این کتاب نوشته، تاکید کرده است که تا مدتی شعر جدیدی منتشر نخواهد کرد، و این موضوع به‌زعم بنده نوید شعرهای عمیق‌تر و پخته‌تری را در آینده می‌دهد.

«پاییز است
باران می‌بارد
و من در قطاری نشسته‌ام
که شهر ِ تو این‌بار
مبدا آن است.
چطور
گریه نکنم؟» - از همین مجموعه

  پ‌ن: مجموعه «چند شاخه مریم گندیده» شامل 38 شعر کوتاه است، که به‌صورت اینترنتی منتشر شده است. توضیحات تکمیلی خود شاعر و بحث پیرامون مجموعه را می‌توانید از این‌جا + دنبال کنید. برای دانلود این مجموعه نیز می‌توانید از این‌ لینک استفاده کنید. + 

2014-11-23

مرگ را چشم در چشم هم نوش کنیم


زندگی، شهری دور
مرگ، همسایه‌ی ِ ماست.

هر شب از تنهایی
به‌خــــــودم می‌گویم:
«مرگ را به چای مهمان بکنم؟».

2014-11-15

مجموعه شعر: برای ِ خاطر ِ پرستوها



شعرهایی که چند سال اخیر نوشتم را (البته جسارت می‌شود که به‌عنوان شعر خطاب‌شان کرد!)، با کمک دوست عزیز و شاعرم «علی بلیغی» به‌صورت اینترنتی منتشر کردیم. ابتدا قرار بود که کتاب با همکاری یک ناشر اینترنتی و با امکان خرید منتشر شود، ولیکن شرایطی که ناشر الزام کرده بود، مورد قبول بنده قرار نگرفت! و تصمیم بر این شد که لینک دانلود رایگان در اختیار دوستان قرار بگیرد.
هدف اصلی این کار، خوانده شدن و فیدبک گرفتن از دوستان اهل ِ ذوق برای کارهای بعدی‌ست. به هر نحو، همین که کتاب را دانلود کنید و بخوانید برای من افتخار بزرگی محسوب می‌شود. و خوش‌حال‌تر می‌شوم اگر نظرات و انتقادات و پیشنهادات‌تان را در نظرات همین پست، و یا سایر جوامع مجازی بخوانم. پیشاپیش هم از دوستانی که مجموعه باب میل‌شان نبوده، و هزینه و زمان صرف کرده‌اند عذر می‌خواهم. 
بالطبع با بازنشر این مطلب در توئیتر، گوگل‌پلاس، فیس‌بوک و ... لطف بزرگی به‌بنده خواهید کرد. و ممنون. 

1• فردا 
به‌هیات ِ درختی پیر
در مسیر ِ پروازت شاخه می‌گسترانم.

هنور نمرده‌ام
که خستگی‌هات را 
آغوش ِ دیگری در کند.

بال‌های خسته‌ات را به‌شاخه‌ام بسپار
به‌یاد ِ روزهایی که
شانه‌ام
آرام‌گاهت بود.

2• کویر شد،
جنگلی
که عاشق ِ پرنده‌ی ِ مهاجر بود. 

 پ‌ن‌یک: زحمت صفحه‌آرایی و طراحی جلد با علی بلیغی عزیز بود. 
 پ‌ن‌دو: ام‌روز، بیست ُ چهارم آبان‌ماه، روز کتاب و کتاب‌خوانی‌ست. این کتاب و کتاب‌های دیگر را به‌دوستان‌تان معرفی کنید!
 پ‌ن‌سه: پیشنهاد کردند که برای حمایت هم که شده، شماره کارت برای واریز وجه کتاب بنویسم.
6037-6917-8820-4055  بانک صادرات: رحمان نقی‌زاده 
از آن‌جایی که من طاقت حق‌الناس ندارم، و اگر خودم بودم یک ریال هم پای این کتاب نمی‌دادم، اصراری به‌پرداخت وجه ندارم. لینک دانلود رایگان است. اگر هم کسی علاقه‌مند به‌پرداخت وجه بود، هرچقدر که خودش صلاح دانست واریز کند. 
امیدوارم این نوشته‌ها مورد پسند شما دوستان قرار بگیرد. منتظر نظرات‌تان هستم. 

به دلیل مشکلات به‌وجود آمده برای پیکوفایل، کتاب را در آپلودسنتر دیگری بارگذاری کردم.
می‌توانید از لینک زیر مجموعه شعر را دانلود کنید:



  بعدنوشت: یادداشت «سمیه نوروزی» بر مجموعه «برای ِ خاطر ِ پرستوها» +

2014-11-11

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند


مدت‌ها بود می‌خواستم حسب حالی بنویسم، که بعدها اگر حال وُ روز این‌روزهایم را فراموش کردم، کمک‌حال ِ یادآوری‌ام باشد. چند روز پیش تصمیم گرفتم و نشستم به‌نوشتن، ولیکن دریغ از جمله‌ای که بیان حال این روزهام باشد. از اواخر سال پیش و اوایل همین ام‌سال هیجانات منفی زیادی را تجربه کرده بودم ولیکن این چند ماه گذشته هیچ اتفاق قابل ذکری به‌همراه نداشت. بیش‌تر سرخورده‌گی و سکون و روزمرگی و روزمره‌گی و بطالت بود. تمام تصمیم‌ها و حرکت‌های زندگی‌ام را موکول کرده بودم که به‌اتفاقات ِ خارجی که بیفتند و تکانی به‌زنده‌گی ِ به‌اصطلاح زندگی‌ام بدهند. و تنها انتظار کشیدم. مع‌الاسف و افسوس و حسرت که حتی نمی‌توانم ادعا کنم که از این زنده‌گی ِ شکست‌طور چیزی برای آینده یاد گرفته‌ام؛ پلی از شکست برای پیروزی. تنها انتظار و زنده‌ماندن را خوب یاد گرفته‌ام. این‌که خودت را طوری فریز کنی که هیچ ری‌اکشنی نسبت به‌محیط نشان ندهی و فقط و فقط زنده بمانی تا بعد. ام‌روز هم که این چندخط را نوشتم، چیزی تغییر نکرده است. زنده‌گی همان تنهایی ِ مرگ‌آور ِ هراس‌ناک است، که بود. هنوز میان این پیله‌ی ِ هراس و وحشت از زندگی، زانوی ِ بیچاره‌گی بغل گرفته‌ام و منتظر آن نور سفید رهایی‌بخشی هستم که شاید یک‌روز از میان میله‌های پنجره کوچک ِ سلولم به‌درون بتابد. 

این‌جا که من ایستاده‌ام
آخر ِ دنیاست.

نه رنگین‌کمانی،
نه عشقی،
و نه حتی صدای ِ جیرجیرکی.

این‌جا، 
تنها مرگ می‌تواند،
الهام‌بخش ِ یک شعر باشد.

  پ‌‌ن‌یک: عنوان این پست، مصرعی‌ست از حضرت حافظ. 
  پیر ِ میخانه چه خوش گفت به‌دردی‌کش ِ خویش / که مگو حال ِ دل ِ سوخته، با خامی چند 
   غزل را از گنجور کامل بخوانید: +
  پ‌ن.دو: این شعر، اگر بتوان آن‌را شعر خواند، هم از خودم است.  

2014-11-10

زندگی به‌سبک سورئال




«گاهی، وقتی که یادم می‌رود یک درختم، شاید چند قدم هم راه رفتم».

 [اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار - جواد سعیدی‌پور - انتشارات کاروان]

پ‌ن: خوب نوشتن، هنر است. 

2014-10-30

خنده‌ات را از من بگیر، کتابم را نه


«کتاب» بهترین ِ هدیه‌ها، و بدترین ِ امانت‌هاست. 

2014-10-23

یاد بعضی نفرات در گردش فصول


پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاقِ جمشید. پاییز یه‌هو می‌آد، توو یه‌روز، مثل بهار و بقیه. صپ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. ما هم مثل عوام‌الناس، مثل سیاوش قمیشی و کریس دی‌برگ عقیده داریم پاییز دل‌گیره. شباش صدای بوف می‌آد. به جمشید می‌گیم: سر معرکه مهمون نمی‌خوای دل‌مون گرفته؟ می‌گه: بابا کجاش دل‌گیره؟ نگا نارنگیا رُ ، نگا نارنجیا رُ ، به‌زبانِ حال با انسان سخن می‌گه. خرمالو رُ ببین. می‌گم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر؛ چه‌جوری بگذرونیم امسالُ ؟ تولد جمشید آبانه. خب معلومه خوشش می‌آد. راه می‌ره می‌گه: دنیا یعنی محاسنِ پاییز. می‌گم: خب مثلا چارتا مثال بزن از این محاسن. می‌گه دلبر لباس قشنگا رُ از توو گنجه درمی‌آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حظ می‌کنه. می‌گم: اولا چش‌تُ درمی‌آرما، دوما این‌که نصفش معایبه، حیف تابستون نبود که همه‌ش لخت؟ یه چای می‌ریزه می‌ذاره جلومون، می‌گه: حالا دلبر هیچی، شبا رُ چی می‌گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه‌ش شبه دیگه. نصف روز غروبه. می‌گم: آقا ما دو سّاعت شب بسّ‌مونه، زیادم هست. می‌خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی می‌ذاریم اون گوشه تاریک‌روشن می‌شینیم ستاره می‌شمریم تا سحر چه زاید باز. می‌گه چایی از دهن افتاد.
جمشید اگه پاییز این‌قدی که تو می‌گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دل‌مون خالی می‌شه؟ همه به این زردی و نارنجی نگاه می‌کنن حال‌شون جا می‌آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشون رُ می‌ذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی‌گرده؟
جمشید یه سیبیل نازک داره، سفید شده، خیــــلی ساله این‌جاس، همه‌ی پاییزای آسایشگاه رُ دیده. می‌گه: این درخت بزرگه نا نداره، وگرنه بهت می‌گفتم پادشاه فصل‌ها یعنی چی. می‌گم: جمشید یادته هف‌هش ده سال پیشا، این زن و شوهر اتاق بغلیه رُ ؟ یارو سیبیل از بناگوش دررفته‌ رُ می‌گم، واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب باهم چسبیده بودن، آبان بود یا آذر، ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی درُ با لگد شکست رفت توو، دید دست همُ گرفتن، تیکه و پاره، رفتن که رفتن. پاییز نبود؟ یه قلپ چای می‌خوره، می‌گه: آره یادمه. جمشید اون یارو که ته راهرو می‌شست، سرشُ می‌کرد توو حقوق‌بشر  چی؟ همین وختا بود دیگه. بهش می‌گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یه کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی‌زد، هی فقط یواش می‌گفت: همینه آبرو. لاغر بود. اصن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما. یادته در حیاطُ زدن، رفتیم وا کردیم، کسی نبود. گذاشته بودنش پشت در، بی‌حقوق، با چشِ بسته، آبروشم دستش بود. پاییز بود بابا.
جمشید پا می‌شه می‌ره کنار پنجره، فک می‌کنه ما حالی‌مون نیست. هرسال همینه کارش. می‌گم: جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رُ  می‌بینیم بند دل‌مون پاره می‌شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رُ خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رُ یادته رشید بود؟ دستاشُ تکون می‌داد. با عینک و سر فرفری وسط راهرو می‌گفت: لبت کجاست که خاک چشم به‌راه است. یه‌بارم خیال کردیم داره واسه دلبر می‌خونه، نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود. هرچی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود؟ همین وختا بودا جونِ تو، که دیگه از نونوایی برنگشت، آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبوندن پشت شیشه، که خودسر شده، اشتباه شده باس ببخشین.
آدم به‌دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟
جمشید نشسته رو زمین، کنار دیوار، تکیه داده، خیره به روبه‌رو. عین هر سال. می‌شینم کناردستش، پای دیوار، می‌گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رُ . دوتا پر نارنجی می‌ذاریم کف دست‌مون، دراز می‌کنیم جلوش، بیا تو هم بزن. یارو غریبه‌هه می‌گه: چیه؟ با کی کار داری؟ می‌گم: جمشید خودتُ لوس نکن بابا، نارنجی رُ بزن بلند شو بریم توو حیاط. می‌گه: جمشید کیه دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافتُ، خودتم برو پی کارت.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
نشسته، تکیه به‌دیوار، می‌گم: اگه نیای تنها می‌رمـا. تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هرچی در زدیم وا نکرد. نشست کنار دیوار، خیره موند تا پایــــیز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم: ببخشین چرا اسم جمشید ُ توو این کاغذتون ننوشتین؟ گفت: جمشید کدوم بود؟ گفتیم: همون که تولدش آبانه. حالا هم آبانه دیگه. پس چرا نیست؟ اینم پاییز. جمشید می‌گه: یه چای دیگه بریزم؟ می‌گم: چای نمی‌خوام، بیا بیشین پاییز خیلی یادت ُ می‌کنم. از پنجره اتاق می‌بینم‌اش وسط حیاط، زردا و نارنجیا رُ با پا هم می‌زنه، می‌خنده، می‌خونه: پادشاه فصل‌ها پاییز... 

  پ‌ن: اپیزود شانزدهم رادیو چهرازی: «یاد بعضی نفرات در گردش فصول» را به مناسبت پاییز و دل‌تنگی برای رادیو چهرازی تایپ کردم. امیدوارم پاییز خوبی داشته باشید. 
هم‌چنان مجموعه کامل رادیو چهرازی را می‌توانید از این لینک دانلود کنید. +

2014-10-15

ماهی سیاه کوچولو


این‌جا هم می‌نویسم که یادم نرود که هر شب قبل از خواب، برای دختر/پسرم یک داستان از «صمد بهرنگی» بخوانم؛ مخصوصا «ماهی سیاه کوچولو» را به‌تکرار. 

♠ «مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به‌سراغ من بیاید؛ اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به‌پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک‌وقت ناچار با مرگ روبه‌رو شوم که می‌شوم - مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ ِ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...».

♠ ماهی سیاه کوچولو گفت:
«شما زیادی فکر می‌کنید. همه‌اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترستان به‌کلی می‌ریزد».

♠ «من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی این‌که تو یک جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؛ یا این‌که طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟»



  پ‌ن: هر سه نقل‌قول فوق از داستان «ماهی سیاه کوچولو» نوشته صمد بهرنگی انتخاب شده است؛ و هم‌چنین مجموعه کامل «داستان‌های بهرنگ» را نشر اختر تبریز منتشر کرده است. 

2014-10-11

شاعرانه می‌گویم نرو


«نهی با غرض تمنا» می‌دانی یعنی چه؟ 
یعنی وقتی فقط یک «نرو»ی ِ ساده می‌گوید، در اصل دارد التماس می‌کند، تمنا می‌کند، به‌پایت می‌افتد، قسم‌ات می‌دهد، زار می‌زند که نروی. 

  پ‌ن: «امر با غرض تمنا» هم داریم که «برگرد». 

2014-10-08

سایه‌های چوبی




«وقتی عکس‌های قدیمی را نگاه می‌کنی مرده‌های توشان با بقیه فرق دارند؛ چشمان‌شان خالی است. خالی‌خالی هم نه، اندکی امید، چیزی شبیه وحشت، نه مثل ترس از مرگ. مانند کسی که از بلندی پرت شده، میانه راه است، ترس سقوط دارد و هرلحظه کمی امید دارد که دستی از بالا می‌گیردش». 

«سایه‌های چوبی» از آن دست مجموعه داستان‌ها بود که دوست دارم؛ نویسنده مستقیم سراغ حقیقت‌های تلخ رفته و واقعیت را فدای شاد نویسی و جذب مخاطبِ گل و بلبل‌پسند نکرده است. داستان‌ها پر از وحشت و تعلیق است و اندکی امید؛ خیلی کم، که حتی کفاف زنده‌ماندن هم نمی‌کند. البته گاهی این تعلیق چنان عمیق می‌شود که آشفته می‌نماید و با یک‌بار خواندن نمی‌شود محتوای داستان را فهمید. و البته باز تاکید کنم که این نظر یک خواننده است که چیز زیادی از نقد حرفه‌ای ادبی نمی‌داند. شاید اگر فرم داستان‌ها و شیوه‌ای که یک زن خسته برای تعریف زندگی روزمره‌اش برای شنونده‌ای ناشناس انتخاب کرده است را درنظر بگیریم، این آشفته‌گی خیلی هم منطقی به‌نظر بیاید. برای فهمیدن این داستان‌ها می‌بایست پابه‌پای نویسنده و قدم به قدم با تصویری که می‌سازد، پیش رفت و زندگی را از زاویه‌یِ دید یک زن و گاه یک مادر نگاه کرد. نویسنده کتاب کسی است که زن بودن، همسر بودن و مادر بودن را خوب بلد است، و از این موضوع برای روایت از زندگی زن‌های مجموعه‌اش نهایت استفاده را کرده است. از ویژگی‌های دیگر این مجموعه که باعث جذابیتش شده، «شناور بودن در زمان» است. هر داستان، از شروع تا انتها چنان خواننده را جذب می‌کند که نمی‌شود نیمه‌کاره رهایش کرد.
داستان‌ها سانسور ندارند، و بار اروتیک اندکی هم که در بعضی داستان‌های مجموعه دیده می‌شود به ملموس بودن کتاب کمک کرده است. همین آزادی گفتار نویسنده باعث شده تا داستان‌ها روایاتی از زندگی واقعی، همراه با تلخی‌ها و شیرینی‌هایش باشد؛ و به‌مانند آثار بعضی نویسندگان زن نباشد که خالق عشق‌های آبکی و تین‌ایجر پسند هستند و چاپ‌های چند دهم را تجربه می‌کنند!
این مجموعه از ده داستان کوتاه تشکیل شده است. راوی دو داستان اول، مرد است؛ ولی نویسنده از این تریبون استفاده سو نکرده و هم‌چنان بر مسیر راست‌نویسی و حقیقت‌گویی مانده است!
در مورد این مجموعه، می‌بایست یک منتقد آشنا به فن نقد و ادیب بنشیند و داستان به داستان بخواند و بنویسد. و این‌که من چند خطی در مورد این کتاب بنویسم جسارتی‌ست قابل بخشش، که دوستش داشتم!

مجموعه داستان کوتاه «سایه‌های چوبی» لیلا معظمی را نشر نوگام منتشر کرده، که از لینک زیر می‌توانید به‌رایگان این کتاب، و سایر آثار منتشرشده توسط نوگام را دانلود کنید. +

2014-10-05

بعد از بهاری که «تو» رفتی



حالا

من مانده‌ام و
تقویمی،
که هرچهار فصلش
«پاییز» است. 

2014-09-21

ئه شما دی‌گه چرا زرد شدین


ئه شما دی‌گه چرا زرد شدین؟ رفته؟ خب درخت مومن، نباتاتی باش، پس اون شعور فی‌الذاته چی شد؟ ما آدمیم نمی‌فهمیم، دل می‌بندیم، تو چرا نفهمیدی نباس عاشق پرنده مهاجر بشی؟ خودش که می‌گه من پاییز بیاد میرم. گفت یا نگفت؟ حالا سر این شیلنگ رُ بگیر یه‌قلوپ آب برسون به‌اون ریشه‌های از دنیا بی‌خبرت. فکر کردی آب نخوری برمی‌گرده؟ نه درختِ من؛ اون‌که رفته دی‌گه هیچ‌وخ نمی‌آد. حالا تو بمون و تابلویِ رنگین‌کمان زرد و سرخ و نارنجی و سلطان‌پاییز. تا ببینیم زمستون کی می‌آد و کی‌ می‌ره و کی سبزی به ما و شما برمی‌گرده. می‌دونم می‌دونم، بهار هم که بیاد، نه ما همون آدم سابق می‌شیم، نه شما همون درخت. قرار نیست که «سبز» همه‌چیُ درست کنه که. ولش کن الان سیاسی می‌شه، همون انتظارِ سبز رُ هم ازمون دریغ می‌کنن. بسه؟ ببندم آبُ ؟ داری آسمونُ ؟ نم‌نم دی‌گه بارون هم از راه می‌رسه. بشین زیر بارون زار بزن. یعنی می‌خوام بگم پاییز فصل رفتن‌هاس. برا من و شما همین بارون می‌مونه و دل‌تنگی و انتظار. قبول داری بارون هم دی‌گه اون بارون سابق نیست؟ قبلنا می‌رفتی زیر بارون، خیسِ آب‌کشیده می‌شدی، می‌اومدی کز می‌کردی گوشه بخاری، سینه‌پهلو می‌کردی و تموم می‌شد. بدبختی‌هات یادت می‌رفت. الان طوری شده، می‌میری ولی چیزی درست نمی‌شه. پاییزِ تقویم مالِ حال‌خوباشه؛ پاییزِ ما چندسالیه اومده و نمی‌ره. چی می‌گفت؟ «بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت»؟ برفت آقا برفت. نبینم از جبرِ طبیعت و گردش ایام و فصول بگیا. اینا رُ درست کردن که من و شما کم‌تر غم بگیریم؛ وگرنه شده اول مهر اومده باشه ولی کسی به‌جبرِ پاییز نرفته باشه. شده که می‌گم. خسته‌ای سرتُ درد نیارم. تا شما سرگرم اون تابلویِ فسون‌گرِ برگ‌ریزتون هستین، من یه سینی چای بریزم بیارم با هم چشم در چشم نوش کنیم. سلامتیِ رفتن و رفته‌ها.

 پ‌ن: این نوشته وام‌دار قسمت شانزدهم «رادیو چهرازی: یاد بعضی نفرات در گردش فصول» است. 
 دانلود مجموعه کامل رادیو چهرازی +

2014-09-11

ما بال نداشتیم، برای تجربه‌ی ِ «رهایی» سقوط می‌کردیم



«بچه‌ها وقتی می‌خندند یعنی شادند، وقتی گریه می‌کنند یعنی غمگین‌اند. باید بزرگ بشوند تا یاد بگیرند وقتی غمگین‌اند لبخند بزنند و گاهی به‌خاطر شادی‌شان گریه کنند».
«عینکو»ی ِ زهرا فخرایی را یک‌کله خواندم. روایت‌های کتاب آن‌قدر شیرین و خواندنی جلو می‌رفتند که نمی‌شد نخوانده کنارش گذاشت. مینی‌مال‌های جذاب که اگر اشتباه نکنم روایت‌های واقعی از زندگی خود زهراست، با تصویرسازی‌های جالب و متفاوت که آن‌هم کار خودش است، همراه شده و در نهایت کتابی شده که علاوه بر لذت‌بخش بودن برای خود فرد، می‌تواند بهترین هدیه برای کودکان و بزرگ‌سالان کتاب‌دوست باشد. 
در شناسنامه کتاب نوشته شده: «داستان‌های کودکان». یادم باشد که اگر روزی کودک‌دار شدم، شب‌ها قبل از خواب برایش داستان‌هایی بخوانم که در آن از عشق، سیگار، فیس‌بوک و دوست‌پسر تعریف شده باشد! بدآموزی؟ بدآموزی این حرف‌ها مال نسل ما و نسل‌های پیش‌تر بود! نسل بعدی چه به‌تر که در آغوش پدر این حرف‌ها را یاد بگیرند! 
چاپ اول «عینکو» را نشر «حوض نقره» در بهار 93 با قیمت 9000 تومان منتشر کرده است.

  پ‌ن‌یک: این کتاب را دوست خوب و مجازی‌اَم «میثم قاسم‌زاده» به‌مناسبت روز تولدم هدیه کرده بود؛ و انگیزه‌ای شد برای من که در فرصت‌های مناسب پیش‌رو این کتاب را به چند دوست دی‌گر هدیه کنم تا در لذت ِ عینکو باهم شریک باشیم.

  پ‌‌ن‌دو: یکی از روایت‌های کتاب در مورد مستی است، و در تصویرش هم زهرا را کنار چند بطری خالی با گیلاسی در دست می‌بینیم! همین‌طوری برایم جالب بود!
«من این را می‌دانم که همیشه زمین به‌دور خودش می‌چرخد و همیشه ایستادن باید سخت باشد. امشب هم زمین به‌دور خودش می‌چرخد و ایستادن سخت است؛ ولی بیش‌تر از دیشب و شب‌های قبل». 

  *عنوان این پست، نوشته‌ای‌ست از همین کتاب. 

2014-09-10

در غارِ غم‌م نیمه‌ای از عمر، ب‌ِگا رفت




بیست ُ پنج یا بیست ُ شش‌ ساله شدنم را مطمئن نیستم، ولی همین‌قدر می‌دانم که بیست ُ پنج پُر شد. بیست ُ پنج سال یعنی نصف پنجاه ساله‌گی! تازه آن‌هم اگر امید به‌زنده‌گی‌اَم را پنجاه‌سال درنظر بگیرم، که نمی‌گیرم! یعنی نصف فرصت زنده‌گی گذشت؛ بی‌لذت، بی‌زندگی.
روزهای تولد این چندسال گذشته، همی‌شه یاد این جمله از موراکامی می‌افتم: «لعنت به سال‌های بیست‌ساله‌گی». لعنت به‌این سال‌ها. همی‌شه هم با خودم عهد می‌کنم که سال بعد روز تولد خودم را هم فراموش کنم، که یعنی مثلا اهمیت نمی‌دهم و فقط روی کاغذ است و این‌ها؛ که هرسال هم زیر عهدم می‌زنم و زانوی غم بغل می‌گیرم.
با تقریب خوبی، ام‌سال تا این‌جا، بدترین سال زنده‌گی‌اَم بوده و بدون اصطکاک مسیرِ  «بدترین سال» بودن را ادامه می‌دهد. خلاصه این‌که ب‌قول مهدی موسوی: «و سال‌گردِ مرگِ تدریجی مبارک».

  پ‌‌ن‌یک: رفت در غارِ غمم نیمه‌ای از عمر به‌غارت {استاد شهریار}
  پ‌ن‌دو: اگر ننویسم: «من صادقانه روز تولدم بغض می‌کنم» شرمنده خودم خواهم بود!

  پ‌ن‌سه: چه ماه عجیبی، شبِ تولدم کامل شده بود. عجیب. گرگ‌دیوانه‌ساز!

2014-08-29

دیکتاتورولوژی


«جورج اورول» می‌توانست دیکتاتور بزرگی باشد! حداقل رویِ کاغذ نشان داده که پتانسیل یک دیکتاتور موفق شدن را دارد! اورول در 1984 به‌دنبال پیش‌بینی چیزی‌ست که قرار است اتفاق بی‌افتد. 1984 شاهکاری‌ست که از قلم نویسنده‌یِ نابغه‌ای خلق شده است. اورول چنان هنرمندانه به‌خلق دنیای دیکتاتوری پرداخته، که برای قسمتی از مردم جهانِ ام‌روز، مانند مرور دفتر خاطرات می‌ماند! شاید ام‌روزه همه پیش‌بینی‌های کتاب محقق نشده باشد، ولیکن تکه‌تکه در کشورهای مختلف دنیا دیده می‌شود. علی‌الخصوص «دوگانه‌باوری» که در این کتاب مطرح شده، روز به‌روز در حکومت‌های توتالیتر بیش‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد. این کتاب، برای فهمیدن مسیر جریانی که بشریت پیش‌روی دارد، ضروری‌ست. و در آخر؛ این توصیه را به‌دوستانِ دیکتاتورم دارم که برای دیکتاتور موفق‌تری بودن، و به‌تر حکومت کردن، یک نسخه از 1984 را رویِ میز کار و کنارِ تخت‌خواب‌شان داشته باشند، و هرشب قبل از خواب از رهنمودهایِ جورج اورول استفاده کنند!

«هیچ‌کس قدرت را به‌قصد واگذاری آن به‌دست نمی‌گیرد. قدرت وسیله نیست، هدف است. آدمی دیکتاتوری را به‌منظور حراست از انقلاب برپا نمی‌کند، انقلاب می‌کند تا دیکتاتوری را برپا کند. هدف اعدام، اعدام است. هدف شکنجه، شکنجه است. هدف قدرت، قدرت است».


  1984 جورج اورول ترجمه صالح حسینی انتشارات نیلوفر

2014-08-24

دیکتاتورها می‌آیند و می‌روند، دیکتاتوری، ولی، تا ابد پابرجاست


سال‌ها بعد، شاید، داستان کوتاهی نوشتم با عنوان «1994» که در آن «وینستون اسمیت» گوشه دنجی از کافه «درخت بلوط» نشسته، گیلاس جین‌اَش را مزه‌مزه می‌کند و به‌دور از نگاه «تله‌اسکرین» در دفترش یادداشت می‌کند:
«هنوز حزب سوسیانگل بر اقیانوسیه حاکم است. اشتباه می‌کردم؛ هیچ امیدی به‌رنجبران هم نیست. حزب تا ابد پابرجا خواهد ماند. عشق و آزادی هم که با زبان عتیق نابود شدند. جولیا، آه جولیا، کاش لااقل تو کنارم بودی».

2014-08-19

آن‌جا که تاریکی، چراغ راه می‌شود


وقتی که حتا عقربه‌ها
چشم پوشیده بودند
بر این بی‌هوده زیستن‌اَم
من
از بند ِ زمان گریختم
تا
میان ِ نیستی ِ مرگ
ره‌گذر ِ ابدیت باشــــــــــم. 

2014-07-25

عصرجمعه



خوب یادم می‌آید. جمعه بود. از صبح، که به‌رسم روزهای تعطیل نتوانسته بودم بخوابم و زود بیدار شدم، غصه‌ی این را گرفته بودم که با این روز و نفرین همیشه‌گی‌اش چطور سر کنم. عصر جمعه نفرینی‌ست که با تنهایی عود می‌کند. خودم را سرگرم کردم. ریشم را مرتب کردم، دوش گرفتم، ولی فایده‌ای نداشت. تنها راه فرارم «تو» بود. ولی نمی‌خواستم به‌خودم هم امید واهی بدهم. روزهای تعطیل را «روز خانواده» می‌گفتیم! برای من که دور از خانواده و تنها زندگی می‌کردم، روز تعطیل و غیرتعطیل توفیری نداشت، ولی نمی‌توانستم مجبورش کنم از سهم خانواده برای من کنار بگذارد. قرارمان هم همین بود. روزهای تعطیل حتی اس‌ام‌اس هم نمی‌دادم، تا وقتی خودش شروع کند. بالاخره این هم یک جمعه بود مثل همه جمعه‌ها، با این فرق که کمی بیش‌تر دل‌گیرتر بود. نمی‌شد که به‌خاطر دل‌تنگی قول و قرار بین‌مان را بشکنم. لعنتی، باران هم مزید بر علت شده بود. گوشی به‌دست، کنار پنجره ایستاده بودم و باران را تماشا می‌کردم. و تمام خدایان باستان و مادرِ طبیعت و هر نیروی فرازمینی که اسمش را شنیده بودم به‌مدد طلبیده بودم که بفهمد دلم تنگش است و پیام بدهد. 
داشتم ناهار می‌پختم. سوسیس بود و تخم‌مرغ! گوشی زنگ خورد. فاصله آشپزخانه تا نشیمن را پرواز کردم. خودش بود. 
- چی‌کار می‌کنی؟
+ دارم برات غذا درست می‌کنم!
- از کجا می‌دونستی می‌خوام بیام پیشت؟
+ داری می‌آی پیشم؟ شوخی می‌کنی؟
- مگه داری چی‌کار می‌کنی که هول کردی؟! ها؟ ها؟
+ لو رفتم! تا تو برسی همه شواهد و مدارک جرمم رو نابود می‌کنم!
- متاسفم! من الان پشت در خونه‌تم!
+ چی؟؟
صدای زنگ در را که شنیدم، چیزی نمانده بود بمیرم! البته شما که در جریان هستید، کار خلافی نمی‌کردم، از خوشی بود! در واحد را که باز کردم پرید بغلم. چند ثانیه‌ای در این دنیا نبودم. خیس شده بود. 
+ پیاده اومدی؟
- نه با تاکسی اومدم. سر کوچه پیاده شدم پیتزا بگیرم، از تخم‌مرغ نجاتت بدم!
+ ولی خودم داشتم غذا...
بعد گوشه لبم را گاز گرفتم، با کف دست زدم روی دستم و با لحنِ خاله‌باجی‌طوری گفتم:
+ خاک بر سرم! غذام سوخت!
خندید. حاضر بودم از کل دنیا بگذرم ولی حالت چهره‌اش را وقتی می‌خندید، تا ابد ببینم. دویدم زیر اجاق‌گاز را خاموش کردم. بوی سوخته‌گی تمام خانه را برداشته بود. 
+ چطوری روز تعطیلی اومدی بیرون؟
- اسیر که نیستم! دلم تنگ بود. بارون می‌اومد. جمعه بود. تنها بودی. اومدم.
بعد رفت سراغ کمد لباس‌هاش. 
- تا من لباسم رو عوض می‌کنم، بساط ناهار رو آماده کن دارم می‌میرم از گرسنگی.
بساط نهارمان کاناپه بزرگی بود که روش لم می‌دادیم و یک پیتزا را دونفره می‌خوردیم. 
نهارمان را که خوردیم گفت برویم قدم بزنیم. امر امرِ بانو بود! سریع آماده شدیم و زدیم بیرون. باران بند آمده بود. بوی خاک و سبزه بلند شده بود. بازویم را بغل کرده بود، سر روی شانه‌ام تکیه داده بود و قدم‌به‌قدمم می‌آمد. کمی که خیابان‌ها را گز کردیم و مسخره‌بازی درآوردیم، دستور جدیدی صادر شد که برگردیم فیلم نگاه کنیم! در مسیر برگشتن‌مان سوپرمارکت بزرگی بود که همیشه «تو» به آن‌جا که می‌رسیدیم جیبم را خالی می‌کرد! این‌بار هم دستم را گرفته بود و می‌کشید.
+ چی می‌خوای؟
- بستنی می‌خوام!
+ بیا بریم خونه بستنی دارم. بیا بریم بقالی سر کوچه برات می‌خرم!
- نمی‌خوام. من از این‌بستنی‌ها می‌خوام.
بعد مثل بچه‌ها شروع کرد پا کوبیدن و گریه کردن! چند نفری که رد می‌شدند نگاه‌مان کردند. مرد میان‌سالی گفت «هرچی می‌خواد براش بگیر! قدرش رو بدون». خندیدیم. با لحن پدرانه‌ای بهش گفتم:
+ دیدی آبروم رو بردی! حالا فکر می‌کنن من هیچی برات نمی‌خرم.
صورتش را طوری حالت داد که خودش می‌گفت «خنده شیطانی» است، ولی بیش‌تر به فرشته‌ها می‌ماند. هر چیزی که دلش می‌خواست خریدیم. سر کوچه که رسیدیم شروع کرد کوله‌اش را زیر و رو کردن.
+ دنبال چی می‌گردی؟ 
- کلید. کلید خونه‌ات رو پیدا نمی‌کنم.
+ بیا از جیبم کلید خودم رو بردار. 
کلید را برداشت. و مثل بچه‌ها کوچه را می‌دوید. لی‌لی می‌کرد! پیرزن همسایه‌مان هم از آن بالا نگاه می‌کرد. با اشاره گفتم که می‌بینی خاله‌جان! این یک الف بچه شده زندگی ما! خندید. دست تکان داد. تا من با آن‌همه خرید برسم بالا، «تو» لباس‌هایش را هم عوض کرده بود. 
- تنبل خان تا تو برسی من بساط فیلم رو هم آماده کردم.
بساط فیلم همان بساط نهار بود، با این تفاوت که چیدمان را طوری عوض می‌کردیم که تا آخر فیلم بغل هم باشیم. برای همین تمام فیلم‌هایی که با «تو» دیده بودم را ناقص یادم می‌آید. نمی‌شد بغلش کنی و گاهی مست عطر تنش نشوی، گاهی خودت را به موج‌موج موهایش نسپاری. یادم نمی‌آید کدام فیلم را نگاه کردیم (شاید هم نمی‌خواهم که یادم بیاید.). تا فیلم تمام شود نصف خوراکی‌هایی که خریده بودیم خورده شد. کف اتاق پر از پفک و چیپس بود. 
+ حتما هم الان می‌خوای بگی دیرت شده و می‌خوای بری و من بمونم و این خونه کثیف؟
- نخیر قربان. ام‌شب رو مهمون شما هستیم.
«خوشحالی» کلمه‌ای نیست که بتواند حس آن لحظه‌ام را توصیف کند. 
هنوز هم یادم که می‌افتد می‌توانم آن حجم خوشی را تجسم کنم. و بعدش را که سرش را روی پاهام گذاشته بود و برایش کتاب می‌خواندم. خوابش برده بود. کتاب را بستم و تا صبح تماشایش کردم. 

  پ‌ن: بر اساس یک داستان خیلی غیرواقعی.