۱۳۹۳-۱۰-۰۹

به یک مومیایی ماننده‌ام


«بعد از سی و پنج سال به موطن اصلی خود، تبریز، برگشته‌ام. به یک مومیایی ماننده‌ام که بعد از قرن‌ها زنده شده باشد، در اطراف خود هیچ‌چیز آشنایی نمی‌بینم. حتی یک خشت. همه رفته‌اند؛ همه. سایه و شبح گذشتگان را احساس می‌کنم که به سرعت از در و دیوار پریده و از من رو پنهان می‌کنند ... حالایی‌ها همه بیگانه‌اند ... هاج و واج مانده‌ام. از میان مردم گریخته، و به کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها پناه می‌برم، شاید ... می‌گویم من که شاعر نیستم، برو به سراغ یکی که زبان ِ راز بلد باشد ...»

 { تکه‌هایی از مقدمه قطعه‌ی ِ مومیایی، به قلم خود استاد شهریار }

۱۳۹۳-۱۰-۰۳

از مجموعه داستان‌م - 2


لم داده‌ام روی کاناپه، و فیلم تماشا می‌کنم. یک‌جایی از فیلم The Grey یکی از آن گرگ‌زده‌های مفلوک، خسته از «ادامه دادن»، می‌نشیند روی یک تنه درخت و می‌گوید: «گور بابای همه‌چیز. دیگر نمی‌خواهم بروم. فقط می‌خواهم بنشینم». من هم همان حس را دارم. می‌خواهم تا ابد به این کاناپه تکیه بدهم و خیره به دیوار بمانم. باز یک‌جای دیگر از فیلم، همان بازیگر ِ خسته و وامانده، صحنه کوه‌ها و جنگل‌های روبرویش را به دوستش نشان می‌دهد و می‌گوید: «این‌جا، حس می‌کنم همه این‌ها سهم من هستند». و من، زل می‌زنم به دیوار اتاق، و فکر می‌کنم به این‌که: یعنی همه سهم من، فقط همین دیوار است؟ 


 پ‌ن: پست مرتبط «از مجموعه داستانم» + 

۱۳۹۳-۱۰-۰۱

رد ِ تمام رودهای جهان را که بگیری، به پنجره‌ی ِ منتظری گریان خواهی رسید


روزی این چشم‌ها
شهادت خواهند داد؛ به انتظار...
که چقدر
منتظرت بودم. 

و این پنجره
رودی خواهد شد؛ از اشک...
که دریاها تعظیم می‌کنند
به عظمتِ شوری اش. 

{رحمان نقی‌زاده گرمی}

۱۳۹۳-۰۹-۲۶

نه که نخواهیم ها؛ نمی‌توانیم


هر بار که می‌رویم برای فوتسال، یک پسر متفاوتی آن‌جاست. یک پلاستیک بزرگ هم وسیله و لباس ورزشی همراه دارد. اول می‌پرسد: «جا دارید من هم بازی کنم؟» و وقتی با جواب منفی مواجه می‌شود، کنار زمین می‌ایستد و توپ‌های اوت را جمع می‌کند.   بعد انگار که برایش کافی نباشد؛ سوت برمی‌دارد و داور می‌شود. آخر سر هم نقش سرمربی را برای هر دو تیم بازی می‌کند و توصیه‌هایش را از کنار زمین - با آن صدا و گویش تقریبن نامفهوم‌اش - به بازیکنان می‌رساند. بازی که تمام شد با همه خوش و بش می‌کند و «خسته نباشید» می‌گوید.
و باز همین مراحل را با گروه بعدی که وارد سالن می‌شوند، انجام می‌دهد. آن پسر بیست و هفت هشت ساله برای من نماد سوی ِ بی‌رحم ورزش است. نماد خواستن و نتوانستن. هی خواستن، و هی نتوانستن. 
پیش‌تر نوشته بودم: «نه این‌که نخواهیم ها، نمی‌شود». و بعضی از دوستان ِ گل و بلبل، آنتونی رابینز طور از در مخالفت وارد شده بودند که اگر بخواهی و تلاش کنی، حتمن خواهد شد. بفرمایید. زندگی، کتاب‌های روان‌شناسی عامه‌پسندی که شب‌ها قبل از خواب می‌خوانید نیست. فیلم‌نامه نویس ِ زندگی ما هم برایان تریسی نیست. در زندگی ِ واقعی، برهه‌های بسیاری هست که می‌خواهی و می‌روی و می‌روی و نمی‌رسی.  

۱۳۹۳-۰۹-۲۱

از مجموعه داستان‌م


در آیینه خودم را نگاه می‌کنم. انگار هولِ چیزی را دارم؛ منتظر اتفاقی ام. دلیل این همه عجله‌ام برای پیر شدن را نمی‌دانم. موهایم جابه‌جا سفید و خاکستری شده‌اند. لحظه‌ای درنگ می‌کنم و بعد، انگار که چیزی از درونم تلنگر می‌زد. به خودم می‌گویم: «حواست هست؟ داری پیر می‌شوی؟ حتما کارهایی برای انجام دادن داری، پیش از آن‌که کاری جز پیرتر شدن از دستت برنیاید.» 

۱۳۹۳-۰۹-۱۷

عصایش را که زمین گذاشت، پرواز کرد


به دیوار
تـکیه داده
سیگار می‌کشید
و به روزهایی فکر می‌کرد
که خود
تکیه‌گاهِ دنیایی بود
- پیرمرد -
.

۱۳۹۳-۰۹-۱۴

شانزده یادداشت کوتاه بر «بریکینگ بد»؛ اسپویلر


* این نوشته ممکن است قسمتی از داستان را لو بدهد. پس اگر سریال را ندیده‌اید و تصمیم دارید در آینده‌ی ِ نزدیک ببینید، لطفا این صفحه را ترک کنید! *



1.     در مورد سریال Breaking Bad نقدهای زیادی نوشته شده که قریب به‌اتفاق مثبت بوده‌اند و از IMDB هم امتیاز 9.5 گرفته، و خلاصه این‌که بسیار مورد ستایش قرار گرفته است. من هم در این نوشته سعی ندارم بر این سریال نقد بنویسم. فقط حین مشاهده سریال چند نکته یادداشت کرده‌ام که دوست داشتم در موردشان بنویسم.

2.     «بریکینگ بد» با انتخاب و اجبار شروع می‌شود. شروع داستان، روایت انتخابی از روی اجبار برای یک معلم شیمی ِ در آستانه مرگ است؛ آخرین تلاش یک مرد برای خوش‌بختی خانواده. اگر والتر وایت را سوای کاراکتر تلویزیونی بودن، یک انسان واقعی تصور کنیم، شاید جایی به این سوال رسیده باشد که «آیا این فداکاری برای خانواده ارزش داشت؟». شاید فصل اول تنها جایی‌ست که اثر پشیمانی در والتر ظاهر می‌شود.

3.     هرچه جلوتر می‌رویم رابطه جسی و والتر عمیق‌تر می‌شود. بی‌رحمانه است، اما می‌شود تصور کرد که علاقه والتر به جسی به‌خاطر پسرش است. منظورم این است که والتر از این رابطه برای جبران تجربیاتی استفاده می‌کند که هیچ‌گاه نتوانسته به‌علت معلولیت پسرش تجربه کند (هیجانات و ماجراجویی‌ها). این رابطه در زندگی والت چنان ریشه می‌دواند که برای حفظ اش هرکاری می‌کند. حتی یک‌جا تاکید می‌کند که جسی جزو خانواده‌اش محسوب می‌شود.

4.     فصل دوم با پذیرش شرایط موجود شروع می‌شود. والتر فهمیده که بهترین تولید کننده شیشه است و از این موضوع برای حس زنده بودن استفاده می‌کند. رفته رفته نقش خانواده در تصمیم والتر کم‌رنگ‌تر می‌شود و تا آن‌جا ادامه می‌یابد که در فصل آخر والتر در مقابل همسرش اسکایلر اعتراف می‌کند:
I did it for me. I liked it. I was goof at it and I was really – I was alive.

5.     جایی خواندم که اصطلاح Breaking Bad  در واقع در زبان بومیان ایالت‌های جنوبی امریکا به‌معنای «انحراف از مسیر اصلی» است؛ یعنی استفاده از میانبرهای سخت‌تر برای زودتر به مقصد رسیدن. تولید شیشه داستان فرعی و جانبی سریال است و در اصل به زندگی و سختی‌هاش می‌پردازد؛ جایی که مردی با سرطان و مرگ درگیر است، دروغ می‌گوید، قانون‌شکنی می‌کند تا به‌چیزی که گمان می‌کند حقش از زندگی‌ست، برسد.

6.     یکی از اتفاقات مهم و تاثیرگذار فصل‌های آغازین، مرگ «جین» است. این اتفاق نقاب از صورت والتر برمی‌دارد که چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد و در عین حال تاییدی‌ست به علاقه‌اش به جسی و این‌که احساس جسی به جین را برای رابطه‌شان سدی می‌بیند. و هم‌چنین نقطه شکستی‌ست در زندگی جسی که نگاهش را به مرگ تغییر می‌دهد. این موضوع تا آخر سریال دامن‌گیر جسی می‌ماند و با قتل «گیل» به اوج خودش می‌رسد.


7.     والتر اسم خیابانی «هایزنبرگ» را برای ادامه فعالیتش انتخاب می‌کند و الینه شدن‌ش با این اسم در دیالوگی که با یکی از روسای کارتل دارد به‌عینه دیده می‌شود:
Walter: Now say my name.
Declan: You’re Heisenberg.   
 Walter: You’re goddamn right. 


8.     دروغ‌ها و خیانت‌ها به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی نقش مهمی در داستان سریال دارند. دروغ‌هایی که والتر به اسکایلر، جونیور، هنک و ماری و حتی جسی می‌گوید، دروغ‌هایی که هنک می‌گوید، پنهان کاری‌های اسکایلر، دزدی‌های ماری و ... . میان این همه، خیانت اسکایلر و رابطه‌اش را «تد» بدجوری توی ذوق می‌زند! وقتی آن همه تلاش والتر برای حفظ خانواده را می‌بینی و در عوض به‌جای قدردانی، مورد خیانت واقع شدن نصیبش می‌شود، ناراحتت می‌کند.
این اتفاق از آن‌جایی کلید می‌خورد که والتر خانه‌نشین می‌شود و اسکایلر کارمند. اسکایلر موقعیت شغلی خاص شوهرش را بهانه می‌کند تا رابطه جنسی با رئیسش را توجیه کند، اما در واقع زیاده‌خواهی‌های اسکایلر است که کار را به آن‌جا کشانده است. مرگ قریب‌الوقوع والتر، ثروت‌مند و خوش‌تیپ‌ بودن تد و زندگی بهتری که می‌تواند کنارش داشته باشد، دست به دست هم می‌دهند تا از اسکایلر یک «ج... یِ فرصت‌طلب» بسازند. ولی خب جایی هم می‌رسد که اسکایلر بفهمد خوشی‌ها و چیزهای خوب کوتاه‌مدت هستند. در این میان، مطلبی که نتوانستم درک و هضم کنم اصرار والتر بر ماندن اسکایلر در زندگی‌اش بود. شاید فکر کنید که خیلی غیرمنصفانه به شخصیت اسکایلر پرداخته‌ام، اما اگر یادداشت‌های موجود در اینترنت را بخوانید، خواهید فهمید که در کل دنیا هم اسکایلر شخصیت نه‌چندان محبوب و حتی منفوری‌ست!




9.     کاراکتر مورد علاقه من در این سریال «گاس» بود. مردی خونسرد، با برنامه، با قوانین خاص خودش و با ذهنی که توانایی بازی در استراتژی‌های چند لایه و عمیق را دارد. صحنه‌ای که گاس قبل از مرگ کراواتش را مرتب می‌کند را هم خیلی دوست داشتم!


10. داستان رفته رفته جا می‌افتد و اتفاقات خاص، سریال را خطر کلیشه و تکرار و دستکاری‌های نامعقولانه حفظ می‌کند. شخصیت‌های خاکستری این سریال بر خلاف شخصیت‌های مطلقا سیاه و مطلقا سفید خودمان، داستان را باورپذیرتر می‌کند. اپیزودها شروع غیرمنتظره‌ای دارند و تا آخر میخ‌کوبت می‌کنند.

11. اپیزود ششم از فصل چهارم، دیالوگی دارد که یکی از بهترین دیالوگ‌هایی‌ست که به عمرم شنیده‌ام. این دیالوگ به‌قول خارجی‌ها بد - اس بودن والتر را به‌وضوح نشان می‌دهد!
You clearly don’t know wgo you’re talking to, so let me clue you in. I’m not in danger, Skyler. I am the DANGER. A guy opens this door and gets shot, and you think that of me? No! I am the one who knocks.

12. اپیزودهای پایانی فصل چهارم فوق‌العاده بودند؛ مخصوصا خنده‌های هیستریک والتر وایت در زیرزمین خانه‌اش. و وقتی که همه‌چیز تمام شد و به‌ظاهر دیگر تهدیدی باقی نمانده بود، با خودم گفتم: « خب دیگه بسه! دیگه هیجان بسه، همه برید پی زندگی‌تون، بذارین ما هم زندگی‌مون رُ بکنیم!»، ولی وقتی والت گفت: «من بُردم»، فهمیدم که هنوز به نهایت آدرنالین نرسیده‌ایم!
Walter: It’s Over. We’re safe.
Skyler: What happened?
 Walter: I won.
  
13. والتر ِ فصل پنجم دیگر کاملا عوض شده است. مردی که فقط 737.000 دلار پول لازم داشت، حالا به پنج میلیون رضایت نمی‌دهد و کاملا روشن است که می‌خواهد اشتباهات گذشته و از دست دادن‌هاش را جبران کند. والتر ِ فصل پنجم، عقده‌های فروخورده‌اش را تمام و کمال آزاد می‌کند. شهوت قدرت رهایش نمی‌کند. می‌خواهد که فرمان‌روایی بکند. در سویی دیگر، جسی 180 درجه برخلاف والتر تغییر کرده است. از قدرت و پول خسته شده و در رفتارش پشیمانی از گذشته موج می‌زند. در این انحراف از مسیر اصلی، شخصیت‌ها با شیب آرامی در مسیر تغییر گام برمی‌دارند و به اپیزودهای پایانی فصل پنجم می‌رسند.

14.  تمام شدن سریال، پایان تلخ یک امپراتوری بود. در سکانس‌های پایانی، والتر داشت با تجهیزات تولید شیشه عشق‌بازی می‌کرد! یک لحظه تصویر خودش را در یکی از همان وسیله‌ها دید و همان‌جا هم مُرد. صحنه‌ای که والتر خودش را در آیینه‌ی ِ تجهیزات تولید شیشه‌اش می‌بیند، من را یاد سکانسی انداخت که مقابل اسکایلر اعتراف می‌کرد که به‌خاطر خودش و حس زنده بودن تمام این کارها را انجام داده است. والتر خیلی پیش‌تر مرده بود و این هایزنبرگ بود که زندگی می‌کرد.
I’m not in the meth business. I’m in the Empire business.



15. اهل امتیاز دادن نیستم؛ یعنی علمش را هم ندارم، ولی اگر بخواهم نگاهی مقایسه‌ای میان این سریال و سایر سریال‌هایی که دیده‌ام داشته باشم و فیلم‌برداری، کارگردانی، خط داستان، دیالوگ‌های فوق‌العاده، شخصیت‌پردازی، هیجان و تعلیق و غافل‌گیری و سایر نکات ریز و درشت سریال را مدنظر بگیرم، امتیازی بالای 9 به این سریال می‌دهم. امتیازهای بالاتر را هم نگه‌داشته‌ام برای سریال‌هایی که هنوز تولید نشده‌اند!

16. جایی ادعا کرده بودند که بریکینگ بد به‌عنوان «باارزش‌ترین سریال تاریخ» در کتاب گینس ثبت خواهد شد. هم‌چنین در حاشیه این سریال نکات جالبی مطرح شده می‌توانید در سایت‌ها و وبلاگ‌های تخصصی نقد فیلم و سریال بخوانید.
صفحه Breaking Bad  در IMDB +

خداحافظ ضد قهرمان دوست‌داشتنی. 

* غیر مرتبط: «برای ِ خاطر ِ پرستوها» +

۱۳۹۳-۰۹-۰۹

مثل ِ پرنده‌ای که وحشت از ارتفاع دارد


مثل گنجشکی که
قفسش سقف ندارد، اما...
سال‌هاست از یادش
رسمِ پرواز فراموش شده،
زندگی یادم نیست.

وحشت از بال کشیدن دارم،
وحشت از مرگ، ولی...

۱۳۹۳-۰۹-۰۶

چند شاخه مریم ِ گندیده




«دل‌خوش نباش مرگ...
خودش حوصله نداشت نفس بکشد.»  - از همین مجموعه

خدا ببخشد که این‌بار بر مسند نقد نشسته‌ام، تا درباره‌ی ِ شعرهای شاعری دیگر بنویسم! این نوشته نه نقد علمی و ادبی، که یادداشتی بر مجموعه‌ی ِ  جدید دوستی شاعر است. پیش‌تر مجموعه‌های «نثر خیس» و «اشک در لیوان موهیتو» از علی‌رضا قاسمیان خمسه را خوانده بودم. این‌بار آخرین مجموعه علی‌رضا را با عنوان «چند شاخه مریم ِ گندیده» خواندم، و این مجموعه چنان برایم لذت‌بخش بود که جسارت کردم و تصمیم گرفتم چند خطی برایش بنویسم. «چند شاخه مریم ِ گندیده» نسبت به دو مجموعه قبلی، به‌نظر من پخته‌تر و کامل‌تر بود و تصویرهایی که شاعر با کلماتش ساخته، خیلی شفاف‌تر، ملموس‌تر و خواندنی‌تر بود. اگر یک‌روز، سال‌ها بعد بخواهم یادداشتی درباره دنیای ِ شعری ِ  علی‌رضا قاسمیان خمسه بنویسم، می‌بایست از این مجموعه به‌عنوان نقطه شکست و جهش‌گاهی بر شاعرانگی ِ  علی‌رضا  یاد کنم. عاشقانه‌های علی‌رضا را دوست داشته و دارم. سادگی و زبان خودمانی شعرهایش باعث می‌شود که خواننده با تک‌تک قطعه‌ها احساس نزدیکی و هم‌دلی بکند. شاعر به‌دنبال پیچیده‌گی و سنگین نوشتن نیست؛ و با کوتاه‌ترین جملات و ساده‌ترین کلمات و عبارات تصویری دل‌نشین از اتفاق‌های پیرامونش می‌سازد. علی‌رضا در یادداشتی که در صفحه شخصی‌اش در فیس‌بوک پیرامون انتشار اینترنتی این کتاب نوشته، تاکید کرده است که تا مدتی شعر جدیدی منتشر نخواهد کرد، و این موضوع به‌زعم بنده نوید شعرهای عمیق‌تر و پخته‌تری را در آینده می‌دهد.

«پاییز است
باران می‌بارد
و من در قطاری نشسته‌ام
که شهر ِ تو این‌بار
مبدا آن است.
چطور
گریه نکنم؟» - از همین مجموعه

  پ‌ن: مجموعه «چند شاخه مریم گندیده» شامل 38 شعر کوتاه است، که به‌صورت اینترنتی منتشر شده است. توضیحات تکمیلی خود شاعر و بحث پیرامون مجموعه را می‌توانید از این‌جا + دنبال کنید. برای دانلود این مجموعه نیز می‌توانید از این‌ لینک استفاده کنید. + 

۱۳۹۳-۰۹-۰۲

مرگ را چشم در چشم هم نوش کنیم


زندگی، شهری دور
مرگ، همسایه‌ی ِ ماست.

هر شب از تنهایی
به‌خــــــودم می‌گویم:
«مرگ را به چای مهمان بکنم؟».

۱۳۹۳-۰۸-۱۹

زندگی به‌سبک سورئال




«گاهی، وقتی که یادم می‌رود یک درختم، شاید چند قدم هم راه رفتم».

 [اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار - جواد سعیدی‌پور - انتشارات کاروان]

پ‌ن: خوب نوشتن، هنر است. 

۱۳۹۳-۰۸-۰۱

یاد بعضی نفرات در گردش فصول


پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاقِ جمشید. پاییز یه‌هو می‌آد، توو یه‌روز، مثل بهار و بقیه. صپ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. ما هم مثل عوام‌الناس، مثل سیاوش قمیشی و کریس دی‌برگ عقیده داریم پاییز دل‌گیره. شباش صدای بوف می‌آد. به جمشید می‌گیم: سر معرکه مهمون نمی‌خوای دل‌مون گرفته؟ می‌گه: بابا کجاش دل‌گیره؟ نگا نارنگیا رُ ، نگا نارنجیا رُ ، به‌زبانِ حال با انسان سخن می‌گه. خرمالو رُ ببین. می‌گم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر؛ چه‌جوری بگذرونیم امسالُ ؟ تولد جمشید آبانه. خب معلومه خوشش می‌آد. راه می‌ره می‌گه: دنیا یعنی محاسنِ پاییز. می‌گم: خب مثلا چارتا مثال بزن از این محاسن. می‌گه دلبر لباس قشنگا رُ از توو گنجه درمی‌آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حظ می‌کنه. می‌گم: اولا چش‌تُ درمی‌آرما، دوما این‌که نصفش معایبه، حیف تابستون نبود که همه‌ش لخت؟ یه چای می‌ریزه می‌ذاره جلومون، می‌گه: حالا دلبر هیچی، شبا رُ چی می‌گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه‌ش شبه دیگه. نصف روز غروبه. می‌گم: آقا ما دو سّاعت شب بسّ‌مونه، زیادم هست. می‌خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی می‌ذاریم اون گوشه تاریک‌روشن می‌شینیم ستاره می‌شمریم تا سحر چه زاید باز. می‌گه چایی از دهن افتاد.
جمشید اگه پاییز این‌قدی که تو می‌گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دل‌مون خالی می‌شه؟ همه به این زردی و نارنجی نگاه می‌کنن حال‌شون جا می‌آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشون رُ می‌ذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی‌گرده؟
جمشید یه سیبیل نازک داره، سفید شده، خیــــلی ساله این‌جاس، همه‌ی پاییزای آسایشگاه رُ دیده. می‌گه: این درخت بزرگه نا نداره، وگرنه بهت می‌گفتم پادشاه فصل‌ها یعنی چی. می‌گم: جمشید یادته هف‌هش ده سال پیشا، این زن و شوهر اتاق بغلیه رُ ؟ یارو سیبیل از بناگوش دررفته‌ رُ می‌گم، واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب باهم چسبیده بودن، آبان بود یا آذر، ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی درُ با لگد شکست رفت توو، دید دست همُ گرفتن، تیکه و پاره، رفتن که رفتن. پاییز نبود؟ یه قلپ چای می‌خوره، می‌گه: آره یادمه. جمشید اون یارو که ته راهرو می‌شست، سرشُ می‌کرد توو حقوق‌بشر  چی؟ همین وختا بود دیگه. بهش می‌گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یه کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی‌زد، هی فقط یواش می‌گفت: همینه آبرو. لاغر بود. اصن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما. یادته در حیاطُ زدن، رفتیم وا کردیم، کسی نبود. گذاشته بودنش پشت در، بی‌حقوق، با چشِ بسته، آبروشم دستش بود. پاییز بود بابا.
جمشید پا می‌شه می‌ره کنار پنجره، فک می‌کنه ما حالی‌مون نیست. هرسال همینه کارش. می‌گم: جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رُ  می‌بینیم بند دل‌مون پاره می‌شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رُ خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رُ یادته رشید بود؟ دستاشُ تکون می‌داد. با عینک و سر فرفری وسط راهرو می‌گفت: لبت کجاست که خاک چشم به‌راه است. یه‌بارم خیال کردیم داره واسه دلبر می‌خونه، نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود. هرچی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود؟ همین وختا بودا جونِ تو، که دیگه از نونوایی برنگشت، آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبوندن پشت شیشه، که خودسر شده، اشتباه شده باس ببخشین.
آدم به‌دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟
جمشید نشسته رو زمین، کنار دیوار، تکیه داده، خیره به روبه‌رو. عین هر سال. می‌شینم کناردستش، پای دیوار، می‌گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رُ . دوتا پر نارنجی می‌ذاریم کف دست‌مون، دراز می‌کنیم جلوش، بیا تو هم بزن. یارو غریبه‌هه می‌گه: چیه؟ با کی کار داری؟ می‌گم: جمشید خودتُ لوس نکن بابا، نارنجی رُ بزن بلند شو بریم توو حیاط. می‌گه: جمشید کیه دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافتُ، خودتم برو پی کارت.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
نشسته، تکیه به‌دیوار، می‌گم: اگه نیای تنها می‌رمـا. تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هرچی در زدیم وا نکرد. نشست کنار دیوار، خیره موند تا پایــــیز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم: ببخشین چرا اسم جمشید ُ توو این کاغذتون ننوشتین؟ گفت: جمشید کدوم بود؟ گفتیم: همون که تولدش آبانه. حالا هم آبانه دیگه. پس چرا نیست؟ اینم پاییز. جمشید می‌گه: یه چای دیگه بریزم؟ می‌گم: چای نمی‌خوام، بیا بیشین پاییز خیلی یادت ُ می‌کنم. از پنجره اتاق می‌بینم‌اش وسط حیاط، زردا و نارنجیا رُ با پا هم می‌زنه، می‌خنده، می‌خونه: پادشاه فصل‌ها پاییز... 

  پ‌ن: اپیزود شانزدهم رادیو چهرازی: «یاد بعضی نفرات در گردش فصول» را به مناسبت پاییز و دل‌تنگی برای رادیو چهرازی تایپ کردم. امیدوارم پاییز خوبی داشته باشید. 
هم‌چنان مجموعه کامل رادیو چهرازی را می‌توانید از این لینک دانلود کنید. +

۱۳۹۳-۰۷-۲۳

ماهی سیاه کوچولو


این‌جا هم می‌نویسم که یادم نرود که هر شب قبل از خواب، برای دختر/پسرم یک داستان از «صمد بهرنگی» بخوانم؛ مخصوصا «ماهی سیاه کوچولو» را به‌تکرار. 

♠ «مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به‌سراغ من بیاید؛ اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به‌پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک‌وقت ناچار با مرگ روبه‌رو شوم که می‌شوم - مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ ِ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...».

♠ ماهی سیاه کوچولو گفت:
«شما زیادی فکر می‌کنید. همه‌اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترستان به‌کلی می‌ریزد».

♠ «من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی این‌که تو یک جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؛ یا این‌که طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟»



  پ‌ن: هر سه نقل‌قول فوق از داستان «ماهی سیاه کوچولو» نوشته صمد بهرنگی انتخاب شده است؛ و هم‌چنین مجموعه کامل «داستان‌های بهرنگ» را نشر اختر تبریز منتشر کرده است. 

۱۳۹۳-۰۷-۱۹

شاعرانه می‌گویم نرو


«نهی با غرض تمنا» می‌دانی یعنی چه؟ 
یعنی وقتی فقط یک «نرو»ی ِ ساده می‌گوید، در اصل دارد التماس می‌کند، تمنا می‌کند، به‌پایت می‌افتد، قسم‌ات می‌دهد، زار می‌زند که نروی. 

  پ‌ن: «امر با غرض تمنا» هم داریم که «برگرد». 

۱۳۹۳-۰۷-۱۶

سایه‌های چوبی




«وقتی عکس‌های قدیمی را نگاه می‌کنی مرده‌های توشان با بقیه فرق دارند؛ چشمان‌شان خالی است. خالی‌خالی هم نه، اندکی امید، چیزی شبیه وحشت، نه مثل ترس از مرگ. مانند کسی که از بلندی پرت شده، میانه راه است، ترس سقوط دارد و هرلحظه کمی امید دارد که دستی از بالا می‌گیردش». 

«سایه‌های چوبی» از آن دست مجموعه داستان‌ها بود که دوست دارم؛ نویسنده مستقیم سراغ حقیقت‌های تلخ رفته و واقعیت را فدای شاد نویسی و جذب مخاطبِ گل و بلبل‌پسند نکرده است. داستان‌ها پر از وحشت و تعلیق است و اندکی امید؛ خیلی کم، که حتی کفاف زنده‌ماندن هم نمی‌کند. البته گاهی این تعلیق چنان عمیق می‌شود که آشفته می‌نماید و با یک‌بار خواندن نمی‌شود محتوای داستان را فهمید. و البته باز تاکید کنم که این نظر یک خواننده است که چیز زیادی از نقد حرفه‌ای ادبی نمی‌داند. شاید اگر فرم داستان‌ها و شیوه‌ای که یک زن خسته برای تعریف زندگی روزمره‌اش برای شنونده‌ای ناشناس انتخاب کرده است را درنظر بگیریم، این آشفته‌گی خیلی هم منطقی به‌نظر بیاید. برای فهمیدن این داستان‌ها می‌بایست پابه‌پای نویسنده و قدم به قدم با تصویری که می‌سازد، پیش رفت و زندگی را از زاویه‌یِ دید یک زن و گاه یک مادر نگاه کرد. نویسنده کتاب کسی است که زن بودن، همسر بودن و مادر بودن را خوب بلد است، و از این موضوع برای روایت از زندگی زن‌های مجموعه‌اش نهایت استفاده را کرده است. از ویژگی‌های دیگر این مجموعه که باعث جذابیتش شده، «شناور بودن در زمان» است. هر داستان، از شروع تا انتها چنان خواننده را جذب می‌کند که نمی‌شود نیمه‌کاره رهایش کرد.
داستان‌ها سانسور ندارند، و بار اروتیک اندکی هم که در بعضی داستان‌های مجموعه دیده می‌شود به ملموس بودن کتاب کمک کرده است. همین آزادی گفتار نویسنده باعث شده تا داستان‌ها روایاتی از زندگی واقعی، همراه با تلخی‌ها و شیرینی‌هایش باشد؛ و به‌مانند آثار بعضی نویسندگان زن نباشد که خالق عشق‌های آبکی و تین‌ایجر پسند هستند و چاپ‌های چند دهم را تجربه می‌کنند!
این مجموعه از ده داستان کوتاه تشکیل شده است. راوی دو داستان اول، مرد است؛ ولی نویسنده از این تریبون استفاده سو نکرده و هم‌چنان بر مسیر راست‌نویسی و حقیقت‌گویی مانده است!
در مورد این مجموعه، می‌بایست یک منتقد آشنا به فن نقد و ادیب بنشیند و داستان به داستان بخواند و بنویسد. و این‌که من چند خطی در مورد این کتاب بنویسم جسارتی‌ست قابل بخشش، که دوستش داشتم!

مجموعه داستان کوتاه «سایه‌های چوبی» لیلا معظمی را نشر نوگام منتشر کرده، که از لینک زیر می‌توانید به‌رایگان این کتاب، و سایر آثار منتشرشده توسط نوگام را دانلود کنید. +

۱۳۹۳-۰۶-۳۰

ئه شما دی‌گه چرا زرد شدین


ئه شما دی‌گه چرا زرد شدین؟ رفته؟ خب درخت مومن، نباتاتی باش، پس اون شعور فی‌الذاته چی شد؟ ما آدمیم نمی‌فهمیم، دل می‌بندیم، تو چرا نفهمیدی نباس عاشق پرنده مهاجر بشی؟ خودش که می‌گه من پاییز بیاد میرم. گفت یا نگفت؟ حالا سر این شیلنگ رُ بگیر یه‌قلوپ آب برسون به‌اون ریشه‌های از دنیا بی‌خبرت. فکر کردی آب نخوری برمی‌گرده؟ نه درختِ من؛ اون‌که رفته دی‌گه هیچ‌وخ نمی‌آد. حالا تو بمون و تابلویِ رنگین‌کمان زرد و سرخ و نارنجی و سلطان‌پاییز. تا ببینیم زمستون کی می‌آد و کی‌ می‌ره و کی سبزی به ما و شما برمی‌گرده. می‌دونم می‌دونم، بهار هم که بیاد، نه ما همون آدم سابق می‌شیم، نه شما همون درخت. قرار نیست که «سبز» همه‌چیُ درست کنه که. ولش کن الان سیاسی می‌شه، همون انتظارِ سبز رُ هم ازمون دریغ می‌کنن. بسه؟ ببندم آبُ ؟ داری آسمونُ ؟ نم‌نم دی‌گه بارون هم از راه می‌رسه. بشین زیر بارون زار بزن. یعنی می‌خوام بگم پاییز فصل رفتن‌هاس. برا من و شما همین بارون می‌مونه و دل‌تنگی و انتظار. قبول داری بارون هم دی‌گه اون بارون سابق نیست؟ قبلنا می‌رفتی زیر بارون، خیسِ آب‌کشیده می‌شدی، می‌اومدی کز می‌کردی گوشه بخاری، سینه‌پهلو می‌کردی و تموم می‌شد. بدبختی‌هات یادت می‌رفت. الان طوری شده، می‌میری ولی چیزی درست نمی‌شه. پاییزِ تقویم مالِ حال‌خوباشه؛ پاییزِ ما چندسالیه اومده و نمی‌ره. چی می‌گفت؟ «بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت»؟ برفت آقا برفت. نبینم از جبرِ طبیعت و گردش ایام و فصول بگیا. اینا رُ درست کردن که من و شما کم‌تر غم بگیریم؛ وگرنه شده اول مهر اومده باشه ولی کسی به‌جبرِ پاییز نرفته باشه. شده که می‌گم. خسته‌ای سرتُ درد نیارم. تا شما سرگرم اون تابلویِ فسون‌گرِ برگ‌ریزتون هستین، من یه سینی چای بریزم بیارم با هم چشم در چشم نوش کنیم. سلامتیِ رفتن و رفته‌ها.

 پ‌ن: این نوشته وام‌دار قسمت شانزدهم «رادیو چهرازی: یاد بعضی نفرات در گردش فصول» است. 
 دانلود مجموعه کامل رادیو چهرازی +

۱۳۹۳-۰۶-۲۰

ما بال نداشتیم، برای تجربه‌ی ِ «رهایی» سقوط می‌کردیم



«بچه‌ها وقتی می‌خندند یعنی شادند، وقتی گریه می‌کنند یعنی غمگین‌اند. باید بزرگ بشوند تا یاد بگیرند وقتی غمگین‌اند لبخند بزنند و گاهی به‌خاطر شادی‌شان گریه کنند».
«عینکو»ی ِ زهرا فخرایی را یک‌کله خواندم. روایت‌های کتاب آن‌قدر شیرین و خواندنی جلو می‌رفتند که نمی‌شد نخوانده کنارش گذاشت. مینی‌مال‌های جذاب که اگر اشتباه نکنم روایت‌های واقعی از زندگی خود زهراست، با تصویرسازی‌های جالب و متفاوت که آن‌هم کار خودش است، همراه شده و در نهایت کتابی شده که علاوه بر لذت‌بخش بودن برای خود فرد، می‌تواند بهترین هدیه برای کودکان و بزرگ‌سالان کتاب‌دوست باشد. 
در شناسنامه کتاب نوشته شده: «داستان‌های کودکان». یادم باشد که اگر روزی کودک‌دار شدم، شب‌ها قبل از خواب برایش داستان‌هایی بخوانم که در آن از عشق، سیگار، فیس‌بوک و دوست‌پسر تعریف شده باشد! بدآموزی؟ بدآموزی این حرف‌ها مال نسل ما و نسل‌های پیش‌تر بود! نسل بعدی چه به‌تر که در آغوش پدر این حرف‌ها را یاد بگیرند! 
چاپ اول «عینکو» را نشر «حوض نقره» در بهار 93 با قیمت 9000 تومان منتشر کرده است.

  پ‌ن‌یک: این کتاب را دوست خوب و مجازی‌اَم «میثم قاسم‌زاده» به‌مناسبت روز تولدم هدیه کرده بود؛ و انگیزه‌ای شد برای من که در فرصت‌های مناسب پیش‌رو این کتاب را به چند دوست دی‌گر هدیه کنم تا در لذت ِ عینکو باهم شریک باشیم.

  پ‌‌ن‌دو: یکی از روایت‌های کتاب در مورد مستی است، و در تصویرش هم زهرا را کنار چند بطری خالی با گیلاسی در دست می‌بینیم! همین‌طوری برایم جالب بود!
«من این را می‌دانم که همیشه زمین به‌دور خودش می‌چرخد و همیشه ایستادن باید سخت باشد. امشب هم زمین به‌دور خودش می‌چرخد و ایستادن سخت است؛ ولی بیش‌تر از دیشب و شب‌های قبل». 

  *عنوان این پست، نوشته‌ای‌ست از همین کتاب. 

۱۳۹۳-۰۶-۰۷

دیکتاتورولوژی


«جورج اورول» می‌توانست دیکتاتور بزرگی باشد! حداقل رویِ کاغذ نشان داده که پتانسیل یک دیکتاتور موفق شدن را دارد! اورول در 1984 به‌دنبال پیش‌بینی چیزی‌ست که قرار است اتفاق بی‌افتد. 1984 شاهکاری‌ست که از قلم نویسنده‌یِ نابغه‌ای خلق شده است. اورول چنان هنرمندانه به‌خلق دنیای دیکتاتوری پرداخته، که برای قسمتی از مردم جهانِ ام‌روز، مانند مرور دفتر خاطرات می‌ماند! شاید ام‌روزه همه پیش‌بینی‌های کتاب محقق نشده باشد، ولیکن تکه‌تکه در کشورهای مختلف دنیا دیده می‌شود. علی‌الخصوص «دوگانه‌باوری» که در این کتاب مطرح شده، روز به‌روز در حکومت‌های توتالیتر بیش‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد. این کتاب، برای فهمیدن مسیر جریانی که بشریت پیش‌روی دارد، ضروری‌ست. و در آخر؛ این توصیه را به‌دوستانِ دیکتاتورم دارم که برای دیکتاتور موفق‌تری بودن، و به‌تر حکومت کردن، یک نسخه از 1984 را رویِ میز کار و کنارِ تخت‌خواب‌شان داشته باشند، و هرشب قبل از خواب از رهنمودهایِ جورج اورول استفاده کنند!

«هیچ‌کس قدرت را به‌قصد واگذاری آن به‌دست نمی‌گیرد. قدرت وسیله نیست، هدف است. آدمی دیکتاتوری را به‌منظور حراست از انقلاب برپا نمی‌کند، انقلاب می‌کند تا دیکتاتوری را برپا کند. هدف اعدام، اعدام است. هدف شکنجه، شکنجه است. هدف قدرت، قدرت است».


  1984 جورج اورول ترجمه صالح حسینی انتشارات نیلوفر

۱۳۹۳-۰۶-۰۲

دیکتاتورها می‌آیند و می‌روند، دیکتاتوری، ولی، تا ابد پابرجاست


سال‌ها بعد، شاید، داستان کوتاهی نوشتم با عنوان «1994» که در آن «وینستون اسمیت» گوشه دنجی از کافه «درخت بلوط» نشسته، گیلاس جین‌اَش را مزه‌مزه می‌کند و به‌دور از نگاه «تله‌اسکرین» در دفترش یادداشت می‌کند:
«هنوز حزب سوسیانگل بر اقیانوسیه حاکم است. اشتباه می‌کردم؛ هیچ امیدی به‌رنجبران هم نیست. حزب تا ابد پابرجا خواهد ماند. عشق و آزادی هم که با زبان عتیق نابود شدند. جولیا، آه جولیا، کاش لااقل تو کنارم بودی».

۱۳۹۳-۰۴-۱۰

ساعت دو - روزنامه روزان



چادرش را پیچیده بود دور کمرش. زن جوانی بود. سی‌ سالش به زور می‌شد. قامت کشیده‌ای داشت ولی موقع راه رفتن کمی لنگ می‌زد. خیابان را گرفته بود و آرام‌آرام می‌رفت. هر از گاهی برمی‌گشت و آسمان را نگاه می‌کرد. صاف بود. آفتاب کم رمقی می‌تابید. هر بار که سرش را دوباره پایین می‌انداخت زیر لب چیزهایی هم می‌گفت. دعا می‌کرد. دو سه قدم بعد باز می‌ایستاد و آسمان را نگاه می‌کرد. سر خیابان که رسید ساعتش را نگاه کرد. سرش را از روی تاسف تکانی داد و باز ساعتش را نگاه کرد. این‌بار دستش را بالاتر آورد و چشم‌هایش را ریز کرد. انگار بخواهد مطمئن شود. نگاهی به انتهای خیابان کرد. نسبتا شلوغ بود. راهش را کج کرد و از کوچه پس کوچه‌ها رفت. باز آسمان را نگاه کرد. آفتاب رفته رفته بی‌جان‌تر می‌شد. زیر لب گفت:
«لعنت! این موقع روز باید آفتاب بسوزونه. لعنت به آفتاب زمستون».
سر یک کوچه ایستاد. کاغذ مچاله شده کف دستش را باز کرد. «پلاک 28 واحد 3». زیر لب هی تکرار می‌کرد پلاک 28 واحد 3 و پلاک‌ها را نگاه می‌کرد.
«پلاک 28. همین‌جاست».
هنوز حرفش تمام نشده بود که دو سه نفر از انتهای کوچه پیچیدند داخل. هول کرد. راه افتاد. وانمود می‌کرد پلاک‌ها را نگاه می‌کند.
«خانوم دنبال جایی می‌گردین؟»
«نه، نه. ممنون. خودم پیداش می‌کنم».
منتظر جواب نماند و با عجله از آن‌ها رد شد. کوچه را پیچید ولی چند قدم بیش‌تر نرفته بود که برگشت. با احتیاط داخل کوچه را نگاه کرد. کسی نبود. دوان دوان در حالی‌که لنگ می‌زد خودش را به پلاک 28 رساند. انگشتش روی زنگ واحد 3 گذاشت. یک لحظه دودل ماند. دستش را کشید و برگشت. هنوز چند قدم بیش‌تر نرفته بود که باز برگشت. چشم‌هایش را بست و با تمام وجود زنگ واحد 3 را فشار داد. صدای مردی از آن‌ور آیفون بلند شد. با صدای زمخت و عصبانی گفت:
«چیه؟ مگه سر آوردی. آروم‌تر».
«منم. یعنی من رو خانم‌ جان معرفی کردن برسم خدمت‌تون».
«آها. آروم بیا بالا. همسایه‌ها شاید خواب باشن. واحد3. در رو باز گذاشتم».
پله‌ها را نوک‌پا بالا رفت. در را هل داد و رفت داخل. می‌خواست در را ببندد که گوشه چادرش لای در ماند. باز کرد، چادرش را کشید و در را آرام بست.
حوالی ظهر بود. در آپارتمان پلاک 28 را آرام بست و داخل کوچه شد. تا سر کوچه را با عجله رفت. کمی ایستاد تا نفسش جا بیاید. به خودش که آمد آسمان را نگاه کرد. آفتاب کمی جان گرفته بود. لبخندی غم‌گینی گوشه لبش نشست.
«خدا رو شکر که ام‌روز بارون و برف نبارید».
ساعتش را نگاه کرد. انگار که دیرش شده باشد، گام‌هایش را تا جایی که می‌توانست سریع‌تر برداشت. نسبت به صبح خسته‌تر بود. حتی بیش‌تر می‌لنگید.
داخل مغازه کفش‌فروشی شد.
«آقا لطفا یه کفش دخترونه لطف کنین».
«چه سایزی باشه خانوم؟».
«هفت سالشه. روبان صورتی هم داشته باشه».
جعبه کفش را زیر چادرش زد. حسی شبیه خوش‌حالی داشت. آفتابِ زمستان هم‌چنان می‌تابید. باید عجله می‌کرد.  چیزی نمانده بود ساعت دو شود. 


  پ‌ن: منتشر شده در روزنامه روزان، دوم ِ  تیرماه ِ هزار ُ سی‌صد ُ نود ُ سه

۱۳۹۳-۰۳-۲۸

پیاده‌رو - روزنامه روزان



خم شده بود و لابه‌لای بوته‌ها دنبال ته‌سیگار نیم‌سوخته می‌گشت. هرکسی بار اول می‌دیدش گمان می‌کرد مرده است‌. سرش لای بوته‌ها بود و تکان نمی‌خورد. بعد تکان شدیدی به خودش داد و با صورت روی سنگ‌فرش‌های ِ پیاده‌رو افتاد. به زور خودش را روی پیاده‌رو کشید تا به دیوار تکیه دهد. پالتوی ِ خاکستری‌اش ردی از کثافت روی زمین به‌جا گذاشته بود. خودم را بهش رساندم، دست‌ام را به سمت‌اش دراز کردم تا کمکی کرده باشم. انگار بودن‌ام برای‌اش معنایی نداشت. حتی سر بلند نکرد. ریش‌های بلند و نامرتبی داشت. موهای به‌هم ریخته‌اش جلوی چشمان‌اش را گرفته بودند. نمی‌دانم چطور با این چشم‌ها می‌توانست ته‌سیگار را از بین بوته‌ها تشخیص دهد. هرچند که دنیای‌اش هم چیزِ تماشایی نداشت. همین‌قدر که از پشتِ میله‌های حصارِ  موهای‌اش می‌دید، کافی‌اش بود. سنگین نفس می‌کشید، و با هر دم و بازدم آب از گوشه لب‌اش جاری می‌شد. گونه‌هایش از سرما کبود شده بودند.  گاهی انگار هوش از سرش می‌پرید، چشم‌های‌اش را می‌بست و تا جایی که کمرش اجازه می‌داد خم می‌شد، و بعد یکهو رعشه‌ای  بر جان‌اش می‌افتاد و برمی‌گشت به تکیه‌گاه‌اش. نزدیک‌تر که می‌شدی بویِ پوسیدگی‌اش را حس می‌کردی. تنها تعریف ِ مصطلح «مرگ» باعث می‌شد که مُرده به حساب نیاید. کنارش نشستم، پاکت سیگارم را درآوردم و گرفتم سمت‌اش. زیرچشمی نگاهی کرد، به ته‌سیگارش اشاره کرد و سری تکان داد. فکر کنم حرکاتش نوعی «نه، ممنون، خودم دارم» به زبانِ خاص خودش بود. سیگاری برای خودم گیراندم و مسیر نگاه‌اش را دنبال کردم که شاید چیزی از رازهای ِ دنیای‌ش را کشف کنم. پیرزنی از جلوی‌مان رد شد، گوشه چادرش را بلند کرد و نوک‌پا رد شد، شاید برای این‌که نجس نشود. برای ِ آن‌ها که گمان ِ زنده بودن دارند، نه تنها مرده‌گان، که مسافران مسیر مرگ هم نجس‌اند. سیگارم را به ته نرسیده با ضربه‌ای پرت کردم لای بوته‌ها و بلند شدم. چند قدم بیش‌تر نرفته بودم که برگشتم و باز نگاه‌اش کردم. هنوز برای‌ش وجود نداشتم. بود و نبودم را اهمیت نمی‌داد. دنیای ِ جالبی باید باشد، که آمدن و رفتن آدم‌ها تغییری در زندگی‌ات ایجاد نکند.

  پ‌ن: این داستان در تاریخ 21 خرداد 93 در روزنامه روزان منتشر شده است.

۱۳۹۳-۰۳-۲۵

درباره ترجمه بد و بلاهایی که می‌تواند سر داستان بیاورد




«برادر زندگی زیباست» آخرین نوشته ناظیم حیکمت است، که به اعتبار نویسنده‌اش انتظار داشتم رمان جذاب و لذت‌بخشی باشد، که نبود. طبق عادت، همی‌شه در چنین موقعیت‌هایی متهم ردیف اول را مترجم معرفی می‌کنم، که شاید نتوانسته زیبایی‌های ادبی نوشته را از زبان اصلی نوشته خوب منتقل کند. «ایرج نوبخت» مترجم کتاب را نمی‌شناسم و اولین‌بار بود که ترجمه‌ای از این بزرگوار می‌خواندم؛ ولیکن در آینده تصمیم دارم به هیچ کتابی که اسم ایشان به عنوان مترجم پایش خورده باشد نزدیک نشوم! کسی که «کج‌دار و مریز» را «کج‌دار و مریض» نوشته باشد و به فکرش خطور نکند که چه ربطی بین کج دار وَ مریض می‌تواند وجود داشته باشد مترجم قابل اعتمادی نیست! یکی از عواملی که کتاب‌های داستانی را جذاب و محبوب می‌کند گیرایی آن علی‌الخصوص در شروع است که این رمان، یا به‌تر بگویم این ترجمه فاقد آن بود. رمان از ابتدا آشفته و درهم‌ریخته بود و هرچقدر هم با دقت می‌خواندی تا صفحات صدوچند نمی‌فهمیدی که سروته‌اش کجاست. چیزی که می‌گویم آن حس تعلیق دوست‌داشتنی نیست که خواننده را درگیر داستان می‌کند. فقط می‌توانم از «به‌هم ریخته و سردرگم» برای توصیفش استفاده کنم. برای همین هم تصمیم گرفتم از این به بعد به شعرهای حیکمت اکتفا کنم و مطالعه معدود آثار داستانی این نویسنده را بگذارم برای روزی که موفق شدم به زبان استانبولی مسلط شوم. تا بعد از خواندن آثار «اورهان پاموک» برگردم و این رمان و رمان «خون سخن نمی‌گوید» ناظیم حیکمت را به زبان اصلی دوباره بخوانم، شاید نظرم عوض شد.

 پ‌ن: برادر زندگی زیباست را نشر دنیای نو با ترجمه‌ ایرج نوبخت منتشر کرده است. 

۱۳۹۳-۰۳-۱۹

آسمان شدن - روزنامه روزان



باد خنکی می‌وزید. بی‌تکان صورت‌م را سپرده بودم به نوازش‌های باد و ایستاده بودم. سکوت محض بود. گوش‌های‌م را تیز کردم، شاید که چیزی بشنوم. صدایِ آزادی بود که انگار از دوردست‌ها می‌دوید. صدا نزدیک‌تر می‌شد. یک‌هو زمین زیر پای‌م لرزید. حس پرواز داشتم. حس می‌کردم باید بپرم و پرواز کنم. صدایِ آزادی میان همهمه‌ها گم‌تر می‌شد. طبیعت بود، که تشویق‌م می‌کرد که زودتر رها شوم. چیزی روی شانه‌های‌م سنگینی می‌کرد. سرم بود. تکان‌ش می‌دادم. باید خودم را از شر سنگینی دوست‌ناداشتنی‌اش خلاص می‌کردم. اذیت‌م می‌کرد. تکان‌ش می‌دادم. باید می‌انداختم‌ش. نمی‌گذاشت بال بگیرم. خواستم بال بگیرم ها، ولی دست‌های‌م انگار بسته بودند. نمی‌توانستم تکان‌شان بدهم. صداها اوج می‌گرفتند. یک لحظه ایستادم، سرم را بالا گرفتم و تا جایی که می‌توانستم خودم را زدم به نشنیدن. می‌خواستم از آخرین نوازش‌های باد لذت ببرم. چشم‌های‌م چیزی نمی‌دید. سیاهی بود؛ سیاهی مطلق. باید پرواز می‌کردم از این حجم سیاهی، شاید که آن بالاترها سفیدی در انتظارم بود. زمین می‌لرزید، من می‌لرزیدم، صداها تویِ سرم گام‌های سنگین برمی‌داشتند. کبودی دست‌های‌م را حس می‌کردند. خون در رگ‌های‌م با لرزش‌‌های‌م ضرب می‌گرفت. اگر کسی آن حال‌م را می‌دید، یقینا با خود می‌گفت: «دیوانه شده است.» حق داشت. آخر چه کسی با صدای نبض و همهمه و باد می‌رقصد؟ می‌رقصیدم. با تمام وجود می‌رقصیدم. می‌رقصیدم و دائم سبک‌تر می‌شدم. یک لحظه رویِ زمین بودم و لحظه‌ای بعد آسمان می‌شدم. همهمه با زبانی که چیزی ازش نمی‌فهمیدم اوج می‌گرفت. چه می‌گفتند؟ نمی‌دانستم. فقط حس می‌کردم از من می‌خواهند تا راهِ آسمان شدن را نشان‌شان بدهم. صداها رفته‌رفته آرام می‌شدند. هنوز باد بود که می‌وزید و صدایِ رهایی که از شر همهمه‌ها رها شده بود. بعد خسته شدم. از پرواز، از رقص، از رهایی. خواستم بایستم. زمین زیر پای‌م خالی شد. چاره‌ای نبود. یله شدم روی شانه‌های آسمان، نفس عمیقی کشیدم و چشم‌های‌م را باز کردم. باد آمد، و من را مثل ابری برداشت و برد. پرواز می‌کردم. چیزی تمام شد و این را از خوابیدن صداها فهمیدم.  آخرین خاطره‌ام از زمین، «خالی» بود. زمین خالی بود. من بودم و باد و آسمان. آسمان بودم؛ آبی بی‌کرانی که خودم را در آغوش کشیده بودم. پرنده‌ای بال گرفت تا من، چیزی در گوش‌م زمزمه کرد و لبخندی زد. اولین شادباش آسمان شدن‌م.

 پ‌ن: این داستان در روزنامه روزان مورخ 19 خرداد ماه 1393 منتشر شده است. 

۱۳۹۳-۰۳-۱۶

ای پرنده‌ی ِ مهاجر



فردا به هیاتِ درختی پیر، در مسیرِ پروازت شاخه می‌گسترانم. هنوز نمرده‌ام که خستگی‌هات را آغوش دیگری در کند. بال‌های ِ خسته‌ات را به شاخه‌ام بسپار؛ به‌یاد ِ روزهایی که شانه‌ام آرام‌گاهت بود.

۱۳۹۳-۰۳-۱۵

مرگ را معنا کن


روزی معنایِ مرگ را می‌فهمی، که کسی تمام ِ «زندگی»‌ات را، دلیل کافی ِ  ماندن نداند. 

۱۳۹۳-۰۳-۱۰

کلام ِ دار


حرف‌هایی هست که به‌قول «آندره ژید» در پرومته سست‌زنجیر: «داموکلس آن را بر زبان نمی‌آورد، بل‌که درباره آن فکر می‌کند و این رنج او را می‌کشد.»
حرف‌هایی دارم از این جنس؛ که ام‌روز قاتلان ِ من‌اند.  

۱۳۹۳-۰۳-۰۸

مردی که دیر رسید - روزنامه روزان




- مطمئنه؟
- آره، مطمئنه.
*
تمام راه را پشت به پشت سیگار روشن می‌کرد. گاهی می‌کشید، و گاهی از سوزش انگشتان‌اش می‌فهمید که تمام شده است. مسیرش، خیابان شلوغی بود. آدم‌ها تنه می‌زدند که زودتر برسند. گاهی حواس‌اش را جمع می‌کرد که جا خالی بدهد، ولی باز هم تنه می‌خورد. حتی یک‌بار پای‌اش گرفت به پای مردی که گویا خیلی عجله داشت و با صورت نقش زمین شد. هیچ‌کس توجهی نکرد. همه سعی می‌کردند با تغییر مسیر، از مانع ِ زمین‌خورده سریع‌تر عبور کنند و زودتر برسند به آن‌جا که انگار مرگ و زندگی‌شان به آن وابسته است. ناله خفیفی کرد و به زحمت بلند شد. پاهای‌اش نای بلند شدن نداشتند. شلوارش را تکاند و دوباره راه افتاد. سنگینی ته ِ جیب‌اش را حس می‌کرد.سعی کرد با کف دست‌اش از حضور اسکناس‌ها مطمئن شود. یک‌تنه رو در روی ِ ارتشی در پیاده‌رو ایستاده بود. انگار که امروز، مقصد تمام ِ مردم، آن‌سوی شهر باشد. به زحمت از میان‌شان رد می‌شد. گاهی فحش‌اش می‌دادند. بعضی‌ها با تحقیر و یا شاید دل‌سوزی نگاه‌اش می‌کردند. دل‌اش می‌خواست بایستد و داد بزند: من هم عجله دارم، ولی شانه‌های‌ام دیگر قوت سابق را ندارند که پابه‌پای ِ شما بکوبم و رد بشوم. مقصد من هم مرگ و زندگی‌ست، فقط با مقصدِ شما هم‌مسیر نیست، همین.
برای خودش؛ او مردی بود که باید می‌رسید، ولی برای مردم دیوانه‌ای بود که سیگار می‌کشید و نمی‌توانست راه برود. سرش را بالا آورد و نگاه کرد. "چقدر مونده تا برسم؟" با خودش صحبت می‌کرد. چند بار دیگر تکرار کرد: "چقدر مونده تا برسم؟". "چقدر مونده تا برسم؟".
*
راهروی بیمارستان را می‌دوید. دیوانه‌طور اتاق‌ها را نگاه می‌کرد. بیمارستان دست کمی از خیابان نداشت. شلوغ بود. صدای آه بیماران و ناله آدم‌های منتظر پشت در اتاق‌ها طعنه می‌زدند به دخترک روی دیوار، که با لبخند کودکانه‌ای اصرار داشت که بیمارستان باید ساکت باشد. در را باز کرد و خودش را پرت کرد داخل اتاق. خالی بود. خانم میانسالی داشت تخت‌های خالی را مرتب می‌کرد. نفس‌اش بالا نمی‌آمد. بریده بریده گفت: همسرم، همسرم، این‌جا بود. خانم میانسال شانه‌ای بالا انداخت و با دست‌اش اشاره‌ای کرد که یعنی من خبر ندارم.
*
به نرده‌هایِ پل‌ عابر تکیه داده بود. سیگار می‌کشید و زیر لب حرف می‌زد: مُرد؟ به همین راحتی. ولی من که پول آوردم. گفتن پول بیاری عمل‌اش می‌کنیم، منم که پول آوردم. پس چی شد؟ مُرد؟
چشم‌های‌اش را بسته بود و به ساعتی پیش فکر می‌کرد.
- مطمئنه؟
- آره مطمئنه. خیال‌ات راحت. جاش اون‌جا امنه. این‌جوری برای خودش هم بهتره. مثل بچه آدم بزرگ میشه. باور کن. تو که نمی‌خوای فردا یه بدبختی بشه مثل خودت.
و باز با خودش تکرار کرد: نمی‌خواستم یه بدبختی بشه مثل ِ خودم، نمی‌خواستم یه بدبختی بشه مثل ِ خودم. صدایی از پشت سرش شنید: داداش چیزی شده؟ خوبی؟ به سمت صدا برگشت.
- نمی‌خواستم یه بدبختی بشه مثل ِ خودم.
- چی؟ چیزی زدی؟!
- مُرد. اونم مُرد. منم مُردم.
دست کرد توی جیب‌اش و بعد، مشت‌مشت اسکناس بود که از بالای پل پرت می‌کرد پایین.
- چی‌کار می‌کنی؟ دیوونه شدی؟
- دیگه نیازی بهشون ندارم. دیر رسیدم. دیگه اصلا نیازی به خودم هم ندارم.
و بعد مثل اسکناس‌هایی که دیگر نیازی به‌شان نبود، خودش هم پرت شد.
*
برای خودش؛ او مردی بود که دیر رسید، ولی برای مردم، داستانی بود که آن‌شب با آب ُ تاب در خانه‌هاشان تعریف می‌شد.


   پ‌ن: منتشر شده در روزنامه روزان؛ مورخ هفتم خرداد ماه هزار ُ سی‌صد ُ نود ُ سه