2014-03-25

درباره خاطرات، یادگاری‌ها و هر آن‌چه که نفرینی‌ست ابدی


مثلن یک ساعت ِ یادگاری را وقتی عمر مفیدش تمام شد و دیگر نتوانست زمان را دقیق نشان بدهد، دور نمی‌اندازند. ارزش ِ آن ساعت، چیزی فراتر از "زمان" است.

بیا بشین یه دیقه خسته باش جای این جلافتا


این برنامه؛ باهار، جمشید، دلبر


سر صُپی دوباره پاشدیم اومدیم خسته باشیم، جمشید پرید وسط گفت ببین چه‌قدر سمنو داریم، ببین زندگی هنوز خوشگلی‌هاش ُ داره. گفتیم جمشید الحق که دیوونه‌ای، بیا بشین یه دیقه خسته باش جای این جلافتا سر صپی. دست‌ش ُ تا مچ کرد توو کاسه، گفت یعنی می‌خوام بگم دنیای ِ دیوونه‌ها از همه قشنگه، بذار دهنت‌ات، هرچی نداره صفا داره.
  پاشدیم تا این فضای خستگی‌ ِ ما ر ُ مبتذل نکرده زدیم بیرون یه سیگار ناشتا بگیرونیم، له بشیم، حال‌مون جا بیاد.
 کبریت نکشیده جمشید پرید وسط که ببین ام‌سال عدس  سبز کردیم جای ِ گندم، پارسال برف زیاد نشست، سردرختیا همه رفتن زیر سرما. گفتیم جمشید، پس تو کی خسته می‌شی سگ‌مصب؟ گفت مگه چته باز؟ گفتیم بابا پامون سر صپی مستقل از خودمون خورده به در سیاه شده، انصافانه‌س؟ چشم‌مون به در خشک شده، کسی نیومده ملاقات.
  بهار دلکش رسیده، دل به‌جا نباشد؛ انصافانه‌س؟
دلبر یه اینقد به فکر نباشد. گردن‌مون کوتاه شده انصافانه‌س؟ باز خسته نیستی هی عدس عدس؟
جمشید گفت یعنی می‌خوام بهت بگم زندگی هنوز خوشگلیاش ُ داره. پاشو یه دوش بگیر بریز همه‌ ر ُ توو چاهک بره پی کارش. به‌جاش ماهی دودی بیار لقمه کنیم شب عیدی. گفتیم جمشید الحق که دیوونه‌ای. تا اومدیم بریم زیر دوش، دلبر پرید وسط گفت هوی مگه کوری دیوونه؟ گفتیم احترام‌ات واجب، خاطرخواهی هم سر جای خودش، طرف زنونه اون سر راهروست. گفت دور دهن‌ات چرا سمنو مالیده؟ گفتیم اگه مالیده چرا گردن‌مون کوتاس؟
   باز چرا رفته‌ای، برگشته نیستی، خاصّه در بهار؟
گفت کوری دی‌گه، کور نبودی سوال نمی‌کردی. اون‌ور کن روت ُ سرم بازه، توو دل‌ام رخت می‌شورن. اومدیم بریم توو درگاهی حموم، پامون دوباره گرفت به در.
  هیشکی نبود ببینه، مرد کوه ِ درده.
 خواستیم بکشیم به مصب جد ُ آبادش چند تا آب‌نکشیده ببندیم، شنیدیم مدیریت صدا می‌زنه ملاقاتی داری ملاقاتی داری. پوشیده نپوشیده زدیم توو راهرو. دلبر پرید وسط گفت یعنی می‌خوام بهت بگم کوری دیوونه. جمشید بهش گفت اذیت‌اش نکن، خوب می‌شه، مرخص می‌شه، نگا کردن‌ش ُ شده یه متر. راهرو ر ُ می‌رفتیم روو به حیاط، یکی از تازه‌واردا سیگار به دست اومد گفت
  آقا ما خسته‌ایم، شما گردن‌ات بلنده، می‌تونی بگی باهار کدوم وره؟
 جمشید از پشت سر گفت یعنی می‌خوام بت بگم هنوز خوشگلیاش ُ داره. توو دل‌مون گفتیم جمشید کله پدرت از بس دیوونه‌ای. باهار عیدی داد، عیدی مبارک.

 پ‌ن: متن بالا، متن کامل قسمت سوم رادیو چهرازی با عنوان "نوروز" بود، که به مناسبت سال جدید و دل‌تنگی برای رادیو چهرازی نشستیم و نوشتیم. 
 تمام قسمت‌های رادیو چهرازی از این لینک برای دانلود آماده می‌باشند.  + 
البته که خواندن این متن همراه با موسیقی متن و صدای خود رادیو لذتی صدچندان خواهد داشت.



2014-03-24

لعنت به رفتن‌اش


"راه" برای ِ آمدن نیست.
انتهای ِ فلسفه هر جاده،
به "رفتن" است.
کافی‌ست اسم ِ "راه" بی‌آید،
تا ببینی
که چه مشتاقانه می‌روند
آنان‌که

قسم ِ "ماندن" خورده‌بودند. 

2014-03-23

نرو



برای ِ آنان که دل‌شان به "رفتن" است،
"سفر" بهانه‌ای بیش نیست.
چمدان‌های ِ آماده،
گویی منتظرِ یک "باشد برو" ی ِ خشک ُ خالی‌اند،
که بروند.
و قول ِ "برمی‌گردم باز" را
همان ایست‌گاه ِ اول،
از پنجره‌ی ِ نیم‌گشوده‌ی ِ قطار،
پرت می‌کنند،

تا بشکند.

2014-03-18

بترس از من، از این هیچ مطلق


تکیه دادم به خاطراتی که ... شاد  ِ آن چشم‌های  ِ غم‌گین بود
مثل سیگار نصفه افتادم ... در جهانی که پمپ بنزین بود
سوز یک "آه" بین مرگ و مرگ! ... همه زندگی  ِمن این بود


  غرق شدن در آکواریوم / سید مهدی موسوی / نشر نیماژ

2014-03-10

در ِ خانه


راه‌رو خانه غم‌گین است
و دست‌گیره‌ی در خوب می‌داند که
روزهاست به روی دو نفر بسته نشده است.
تنهایی‌ام را
به پنجره گره زده‌ام.
زمان می‌گذرد
و از همه بدتر این‌که
تخت،
نجوای دو دیوانه عریان را
که در گوش هم دروغ می‌گویند،
از خاطر برده است؛
ولی سیگار ناتمامم خوب می‌داند
تمام که شد
حرف‌ها داریم
درخت خانه خوب می‌داند
این پاییز که بیاید
در کنارم نیستی
قبر خوب می‌داند
امشب
سالهای نبودنت را جشن می‌گیرم.

   دردهای موسمی - سجاد سوری - نشر سایه‌گستر

2014-03-03

من ُ مرگ سال‌هاست برای ِ هم می‌نویسیم


این‌جا که آدم‌ها را به ریال می‌سنجند، این کلمات مفت هم نمی‎ارزند. احساس‌ات را بگذار کنار  ِ خیابان و مطمئن باش که هیچ‌کس دست‌اش را به بردن  ِ مشتی احساس آلوده نخواهد کرد. شعرهای‌ات را بگذار روی ِ طاق‌چه تا خاک بخورد. خودت هم برو، اولین پرتگاه را پرواز کن. آدم‌ها شعری را که مرگ سروده باشد دوست‌تر می‌دارند. بسپار روی  ِ سنگ قبرت هم بنویسند که ای سیاه‌پوشان، دیر پوشیدید جامه‌های ِ ریا و فراموشی‌تان را. این شوربخت خیلی پیش‌ترها لابلای ِ کلمات‌اش خودکشی کرده بود. 

2014-03-02

آینه‌ها دروغ می‌گویند


"محمد" ِ زندگی در پیش رو* ، یک روز می‌فهمد چهار سال بزرگ‌تر شده است، در حالی‌که برای  ِ مردم عادی چهار سال طول می‌کشد تا چهار سال بزرگ‌تر شوند. و از آن روز به بعد، زندگی‌اش مثل چهارده ساله‌ها می‌شود، نه ده ساله‌ها.

ما هم داشته‌ایم در زندگی‌مان، شب‌هایی را که "جوان" خوابیده‌ایم، و صبح‌اش که بیدار شده‌ایم دیده‌ایم که -آه خدای  ِ من!- چقدر "پیر" شده‌ایم.
مگر نه؟

* "زندگی در پیش رو" رمانی‌ست از رومن گاری.