2014-06-01

دیالوگ با کودکی که مع‌الاسف زاده شد



-من: رحمان...
-کودکی‌هام: رحمان تویی؟ چه‌قدر عوض شدی. نشناختم‌ات.
-من: روزگاره دی‌گه. ولی خوب که نگاه می‌کنم تو هم یه غمی توو نگاه‌ت داری.
-کودکی‌هام: توو عکس اصلی نیست. یعنی اون موقع نبود. الان که دیدم‌ت این‌جوری شدم. 
-من: یعنی این‌قدر وضعم خرابه؟
-کودکی‌هام: من که هنوز نیومدم همدان، ولی به‌قول همدانی‌ها «داغانیا!»
-من: کاش منم هیچ‌وقت نیومدم همدان. هفت سال گذشت. آخراشه. یکی دو ماه بیش‌تر نمونده.
-کودکی‌هام: چی‌کار کردی با من؟ چی‌کار کردی با زندگی ِ من؟
-من: حرف نزن. مثلن خودت بودی چی‌کار می‌تونستی بکنی؟ من خودت‌م بدبخت. بچه‌ای هنوز نمی‌فهمی چه‌قدر ضعیفی.
-کودکی‌هام: نمی‌شه برگردی از اول، دوباره با هم شروع کنیم؟
-من: آقامون می‌گفت کفش برگشت برامون کوچیکه؛ پل برگشت توان وزن ما رُ نداره. بچه‌ای هنوز این‌ها رُ نخوندی.
-کودکی‌هام: نمی‌شه کمک کنی مثل ِ تو نشم؟
-من: خره من ُ تو نداریم که. فقط حواس‌ت باشه. 
-کودکی‌هام: به چی؟
-من: آدم‌ها. نابودت می‌کنن. اعتماد نکن. عاشق نشو. شاید تو بهتر از من شدی.
-کودکی‌هام: از من ِ بزرگ‌شده بگو. می‌خوام بشناسم‌اش. 
-من: باور کن نمی‌خوای. چیزی برای شنیدن نیست. بچه‌گی‌ت ُ بکن. زود بزرگ می‌شی خودت می‌بینی...
-کودکی‌هام: داری گریه می‌کنی رحمان؟ بیا. بیا بریم توو کوچه. هوای ِ کوچه بچه‌گی‌ها لامصب آروم می‌کنه آدمُ. بچه‌م، ولی می‌فهمم. بیا بریم بازی کنیم. گریه نکن. باشه؟



  پ‌ن: کودکی‌های‌م را همین‌قدر تار به‌خاطر می‌آورم. «تار-تر» شاید. زل می‌زنم به این عکس. سعی می‌کنم چیزی را از لاب‌لای غم ِ  نگاه ِ  چشم‌های‌ ِ کودکی‌ام مرور کنم. آفتاب را می‌بینم پشت ِ سرم، که دارد غروب می‌کند.