2014-04-30

هر عکس داستانی دارد


Painting by Ricky Mujica

می‌‌خواستم از نگاه ِ مرد بنویسم‌اش. مردی که می‌بیند؛ می‌بیند مخاطب ِ این زیبایی نیست. که این زن خود را برای ِ مرد دیگری می‌آراید. شاید نشسته بر مبل، شاید ایستاده در تراس، سیگاری می‌گیراند و فکر می‌کند به روزهایی که سهم‌اش تمام ِ این رویا بود. که ام‌روز، روزهای ِ این رویا را با مرد (و یا مردانی) دی‌گر تقسیم می‌کند. بعد یاد حرف آن دوست افتادم که می‌گفت چقدر سیاه می‌بینی. و با خودم گفتم که آیا سیاه‌تر ممکن نیست؟ سیاه‌تر شاید نه، ولی مرگ‌بارترش ممکن است. آن‌جا یاد این بیت از حسین غیاثی افتادم:
از سایه روشن‌های ِ بعدازظهر ... از شوهری که دوست‌اش داری
و این‌بار از چشم‌های خسته پیرمرد توی کافه نگاه کردم. که ده سال پیش باید می‌مُرد و هنوز نمرده است. این‌بار مرگ هر روزه‌ی مردی را دیدم که به جبر ِ  آمار هنوز زنده بود.  که باران دل‌اش می‌خواست، اما...
بارون دل‌م می‌خواد، هوا اما ... مثل ِ موهای دخترت صافه