2014-05-31

کلام ِ دار


حرف‌هایی هست که به‌قول «آندره ژید» در پرومته سست‌زنجیر: «داموکلس آن را بر زبان نمی‌آورد، بل‌که درباره آن فکر می‌کند و این رنج او را می‌کشد.»
حرف‌هایی دارم از این جنس؛ که ام‌روز قاتلان ِ من‌اند.  

فقط تو می‌فهمی کافه‌چی


+ همون همیشه‌گی.
- «درد» سرو کنم قربان؟
+ نه همون همیشه‌گی! فقط «تلخ» باشه. 

2014-05-30

پیرمردی در آستانه بیست ُ شش ساله‌گی


شب‌ها خواب‌م نمی‌برد. جمله کوتاه و ساده‌ای به‌نظر می‌آید، ولی نیست. این بدخوابی‌های ِ شبانه هزار پیچیده‌گی دی‌گر به دنبال دارد. وابسته‌گی به قرص‌های ِ رنگ‌آرنگ اعصاب و آرام‌بخش و مسکن، روزهای ِ بی‌حالی و سردردها و کوفته‌گی‌های ِ زندگانی و الخ. این‌که آدم‌های صبح‌زی (دِی پیپل) تو را مریض و آنرمال تصور کنند، خیلی دردناک است. نه این‌که نظرات‌شان اهمیت داشته باشد ها، نه. این‌که خودشان را مصداق «سلامت» بدانند چون زندگی‌شان همان روالی را دارد که قرن‌هاست «روال عادی» تعریف شده است و با همین معیار زندگی‌ات را محک بزنند آزاردهنده است. تا یادم نرفته بنویسم که این مشکلات عصبی، همراه شده با مشکلات جسمی، که نمی‌گذارد غذا بخورم، ورزش بکنم، معده‌ام داغان است، نفس‌م ریتم منظمی ندارد و پاره‌ای از این عناوین که می‌توانید در کتب پزشکی بیابید! 
خلاصه، این چند خط را در آستانه بیست ُ شش ساله‌گی (و یا بیست ُ هفت؛ هنوز هم نفهمیدم چندمین سال را پُر و چندمین را شروع می‌کنم. انی‌وِی چندان مهم هم نیست.) نوشتم تا شاید اگر روزی به پیری ِ شناسنامه‌ای رسیدم، بخوانم‌اش و با یک مطالعه مقایسه‌ای بتوانم به تعریف جدیدی از سال‌خورده‌گی و ماراتن مرگ برسم. 

  پ‌ن: بار دوم که برای ویرایش خواندم‌اش، فرض را گرفتم بر این‌که این روزنوشت یک پیرمرد هفتاد ُ چند ساله است. و خُب،  تصویر عجیبی ننمود. به‌قول اطبا «طبیعی» بود. سلول‌های‌م زندگی‌شان را کرده بودند و کم‌کم داشتند نامه‌های استعفا و ازکارافتاده‌گی‌شان را بر در یخچال دفترم نصب می‌کردند مثلن! ولی برای ِ من طبیعی نیست. عجیب است. نمی‌گویم نادر و «ای‌وای من چقدر متفاوت‌م» و از این حرف‌ها. فقط عجیب است. عجیب ِ پرتکرار شاید. 

2014-05-29

مردی که دیر رسید - روزنامه روزان




- مطمئنه؟
- آره، مطمئنه.
*
تمام راه را پشت به پشت سیگار روشن می‌کرد. گاهی می‌کشید، و گاهی از سوزش انگشتان‌اش می‌فهمید که تمام شده است. مسیرش، خیابان شلوغی بود. آدم‌ها تنه می‌زدند که زودتر برسند. گاهی حواس‌اش را جمع می‌کرد که جا خالی بدهد، ولی باز هم تنه می‌خورد. حتی یک‌بار پای‌اش گرفت به پای مردی که گویا خیلی عجله داشت و با صورت نقش زمین شد. هیچ‌کس توجهی نکرد. همه سعی می‌کردند با تغییر مسیر، از مانع ِ زمین‌خورده سریع‌تر عبور کنند و زودتر برسند به آن‌جا که انگار مرگ و زندگی‌شان به آن وابسته است. ناله خفیفی کرد و به زحمت بلند شد. پاهای‌اش نای بلند شدن نداشتند. شلوارش را تکاند و دوباره راه افتاد. سنگینی ته ِ جیب‌اش را حس می‌کرد.سعی کرد با کف دست‌اش از حضور اسکناس‌ها مطمئن شود. یک‌تنه رو در روی ِ ارتشی در پیاده‌رو ایستاده بود. انگار که امروز، مقصد تمام ِ مردم، آن‌سوی شهر باشد. به زحمت از میان‌شان رد می‌شد. گاهی فحش‌اش می‌دادند. بعضی‌ها با تحقیر و یا شاید دل‌سوزی نگاه‌اش می‌کردند. دل‌اش می‌خواست بایستد و داد بزند: من هم عجله دارم، ولی شانه‌های‌ام دیگر قوت سابق را ندارند که پابه‌پای ِ شما بکوبم و رد بشوم. مقصد من هم مرگ و زندگی‌ست، فقط با مقصدِ شما هم‌مسیر نیست، همین.
برای خودش؛ او مردی بود که باید می‌رسید، ولی برای مردم دیوانه‌ای بود که سیگار می‌کشید و نمی‌توانست راه برود. سرش را بالا آورد و نگاه کرد. "چقدر مونده تا برسم؟" با خودش صحبت می‌کرد. چند بار دیگر تکرار کرد: "چقدر مونده تا برسم؟". "چقدر مونده تا برسم؟".
*
راهروی بیمارستان را می‌دوید. دیوانه‌طور اتاق‌ها را نگاه می‌کرد. بیمارستان دست کمی از خیابان نداشت. شلوغ بود. صدای آه بیماران و ناله آدم‌های منتظر پشت در اتاق‌ها طعنه می‌زدند به دخترک روی دیوار، که با لبخند کودکانه‌ای اصرار داشت که بیمارستان باید ساکت باشد. در را باز کرد و خودش را پرت کرد داخل اتاق. خالی بود. خانم میانسالی داشت تخت‌های خالی را مرتب می‌کرد. نفس‌اش بالا نمی‌آمد. بریده بریده گفت: همسرم، همسرم، این‌جا بود. خانم میانسال شانه‌ای بالا انداخت و با دست‌اش اشاره‌ای کرد که یعنی من خبر ندارم.
*
به نرده‌هایِ پل‌ عابر تکیه داده بود. سیگار می‌کشید و زیر لب حرف می‌زد: مُرد؟ به همین راحتی. ولی من که پول آوردم. گفتن پول بیاری عمل‌اش می‌کنیم، منم که پول آوردم. پس چی شد؟ مُرد؟
چشم‌های‌اش را بسته بود و به ساعتی پیش فکر می‌کرد.
- مطمئنه؟
- آره مطمئنه. خیال‌ات راحت. جاش اون‌جا امنه. این‌جوری برای خودش هم بهتره. مثل بچه آدم بزرگ میشه. باور کن. تو که نمی‌خوای فردا یه بدبختی بشه مثل خودت.
و باز با خودش تکرار کرد: نمی‌خواستم یه بدبختی بشه مثل ِ خودم، نمی‌خواستم یه بدبختی بشه مثل ِ خودم. صدایی از پشت سرش شنید: داداش چیزی شده؟ خوبی؟ به سمت صدا برگشت.
- نمی‌خواستم یه بدبختی بشه مثل ِ خودم.
- چی؟ چیزی زدی؟!
- مُرد. اونم مُرد. منم مُردم.
دست کرد توی جیب‌اش و بعد، مشت‌مشت اسکناس بود که از بالای پل پرت می‌کرد پایین.
- چی‌کار می‌کنی؟ دیوونه شدی؟
- دیگه نیازی بهشون ندارم. دیر رسیدم. دیگه اصلا نیازی به خودم هم ندارم.
و بعد مثل اسکناس‌هایی که دیگر نیازی به‌شان نبود، خودش هم پرت شد.
*
برای خودش؛ او مردی بود که دیر رسید، ولی برای مردم، داستانی بود که آن‌شب با آب ُ تاب در خانه‌هاشان تعریف می‌شد.


   پ‌ن: منتشر شده در روزنامه روزان؛ مورخ هفتم خرداد ماه هزار ُ سی‌صد ُ نود ُ سه 

2014-05-28

و «درد» زبان گشود


کودک ِ درد زاییده، روزه‌ی ِ سکوت گرفته‌ام. ای پرسش‌گران ِ قبیله‌ام، هر آن‌چه از من می‌خواهید بدانید، از این طفل بپرسید.
*
و «درد» زبان گشود:
...

2014-05-21

آینه‌ها دروغ می‌گویند - روزنامه روزان




مادر دستی به موهای سپیدش کشید و بعد پارچه‌ای روی آینه کوچک ِ روی تاقچه انداخت. عکس ِ سه ‌نفره‌ی کنار ِ آینه را برداشت و با حسرت نگاه کرد. با لبه‌ی ِ پیراهن،‌ قاب ِ شیشه‌ای‌اش را برق انداخت. لحظه‌ای همان‌جا با بغض معطل ماند و بعد  روی ِ صندلی ِ کنار پنجره نشست، و به لبخندهای ِ بی‌ پرده‌ی ِ عکس خیره ماند. سعی کرد آن روز را به‌خاطر بیاورد. تصویر مبهمی بود از بعدازظهر ِ یک روز ِ بهاری که سه نفری با تمام ِ وجود شاد بودند و حیف‌شان آمد که لبخندهای ِ از ته ِ دل‌شان را ثبت نکنند. روزهای ِ گذشته را با خودش مرور کرد.  انگار رفته رفته تصاویر ِ روزهای ِ زندگی‌اش سیاه و سفید می‌شدند. شادی‌ها چنان جای‌شان را به غصه‌ها می‌دادند که گویی از ابتدا وجود نداشته‌اند. حجم ِ مه گرفته‌ی ِ خاطرات‌اش را به دنبال ِ لحظه‌ای لبخند ورق می‌زد. نبود که نبود. آخرین یادگار روزهای ِ خوش خانواده‌اش را دست گرفته بود و نگاه می‌کرد.  چیزی زیر ِ لب زمزمه کرد و قطره‌ی ِ اشکی که روی ِ گونه‌های‌اش می‌خزید را پاک کرد. قاب ِ عکس را روی تاقچه گذاشت و سعی کرد ذهن‌اش را از گذشته آزاد کند. به دیوارهای ِ بی‌روح ِ خانه‌اش نگاه کرد. این خانه که امروز خود را در آن تنها می‌یافت, روزی آغوشی بود که از شر تنهایی دنیا به آن پناه می‌آورد.
*
 ساعت‌ها بود که میان ِ خانه قدم می‌زد. و روی ِ تک تک ِ آینه‌ها را پارچه می‌کشید.
*
روزهایی که این‌‌طوراسیر خاطرات می‌شد، برای گریز از رنجش یادآوری تلخی‌ها به آشپزخانه‌اش پناه می‌برد. ظرف‌ها را می‌شست، چای دم می‌کرد، گوشه کنار را مرتب می‌کرد.  دنبال چیزی می‌گشت که برای‌اش معنای ِ «هنوز زندگی هست» بدهد. استکانی چای برای خودش ریخت و خستگی‌اش را به آغوش سرد ِ صندلی سپرد.  استکان داغ را با دو دست‌اش بغل کرده بود و میان ِ بخار ِ چای دنبال ِ طرحی می‌گشت. به خودش که آمد گونه‌های‌اش داغ شده بود، و چای‌اش سرد.
*
ساعت ِ دیواری اتاق نشیمن ساعت ده را نشان می‌داد. پشت ِ پنجره‌ی ِ اتاق نشست و به تاریکی حیاط خیره شد. صدای ِ ترمز ماشین و باز شدن در حیاط او را به خود آورد.
*
روی ِ تخت، دختر ِ کوچک‌اش را بغل کرده بود و برای‌اش قصه می‌گفت. برای‌ا‌ش قصه شاهزاده‌ای را تعریف می‌کرد که عاشق ِ دختری بدون ِ مو شده بود!
وقتی مطمئن شد که چشم‌های ِ دخترش بسته شده، دستی روی ِ سرِ بی موی ِ او کشید و بلند شد. پارچه‌‌ی ِ روی ِ آینه اتاق را مرتب کرد و زیر لب گفت:

«دختر ِ خوشگل‌ا‌م، آینه‌ها دروغ می‌گویند. تو هنوز هم زیباترین ِ دختر دنیایی.»

 پ‌ن: این داستان، در روزنامه روزان مورخ سیُ یک‌م اردی‌بهشت سال نودُ سه منتشر شده است.

2014-05-15

حراج - روزنامه روزان



نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم گذشته‌ام را به حراج بگذارم. ولی هر چه که بود آن روز وسط ِ اتاق ایستاده بودم و نگاه ِ حریص مرد سمساری را دنبال می‌کردم، که با چشم‌های‌اش روی ِ گذشته‌ و تمام ِ خاطرات‌ام قیمت می‌گذاشت. هر کس در زندگی به نقطه‌ای می‌رسد که چاره‌ای جز جا گذاشتن گذشته و فرار ندارد، و آن روز من در آن نقطه بودم. دل‌ام می‌خواست از آقای ِ خریدار ِ گذشته بپرسم که آیا می‌تواند خاطرات ِ ذهن‌ام را هم بخرد؟ حتی حاضر بودم همه خاطرات‌ام را یک‌جا بدهم و دیگر سراغ‌اش را هم نگیرم. مرد سمساری هم‌چنان خانه‌ام را زیر و رو می‌کرد و چیزهایی روی کاغذ می‌نوشت. خنده‌ها و نگاه‌اش حرص‌ام را درمی‌آورد. می‌خواستم با شمعدانی نقره‌ی ِ روی ِ تاقچه آن‌قدر بزنمش تا دیگر نتواند به بیچاره‌گی کسی بخندد، ولی او تنها کسی بود که حاضر شده بود آت و آشغال‌های ِ گذشته‌ام، که اسم ِ «یادگاری» روی ِ آن‌ها گذاشته بودم را بخرد. خودم حتی دل‌ام نمی‌آمد دورشان بریزم. چقدر با خودم کلنجار رفته بودم تا راضی شوم که حداقل بفروشم‌شان.
دست روی ِ هر چیزی که می‌گذاشت، قسمتی از حافظه‌ام تیر می‌کشید. چشم‎‌های‌ام را بسته بودم تا نگاه‌ام به هیچ چیز نیفتد. هر نگاه پلی بود که می‌توانست مرا به سال‌ها قبل پرتاب کند.
شال‌گردن صورتی و سفید را از روی آویز برداشت و توی ِ کیسه‌‌اش چپاند. شال‌گردن داخل ِ کیسه بود و من رفته بودم به آن روز ِ برفی که با عجله آمد و کنار ِ بخاری نشست تا گرم شود و یادش رفت شادل‌گردن‌ا‌ش را با خود ببرد.
هر چیزی که داخل کیسه می‌رفت، گویی تکه‌ای از وجود ِ مرا نیز همراه‌ می‌برد.
بی‌حرکت ایستاده بودم و خالی شدن ِ اتاق ِ گذشته‌های‌ام را نگاه می‌کردم. رفته رفته خانه‌ام داشت خالی می‌شد.  
مطمئن بودم تصمیم ِ اشتباهی گرفته‌ام، چرا که نه تنها چیزی از خاطرات‌ام کم نمی‌شد، بلکه هر وسیله‌ جرقه‌ای بود که قسمتی از روزهای ِ گذشته‌ام را روشن می‌کرد.
مرد سمساری دست‌اش را بلند کرد تا تکه کاغذی را از روی ِ دیوار بکـَند. کاغذ ِ مچاله شده که به دیوار چسبانده بودم، شعری بود که هزار بار از آن متنفر و باز هم عاشق‌اش شده بودم. هر بار مچاله‌اش می‌کردم و گوشه‌ای می‌انداختم، ولی بعد باز هم برمی‌داشتم‌اش. آخر سر تصمیم گرفتم روی ِ دیوار بچسبانم که جلوی ِ دستم نباشد.
خودم را به دیوار رساندم و سرم را بالا گرفتم تا بار ِ دیگر بخوانم‌اش.

« دلم که از نبودن‌ات می‌گیرد
می‌نشینم  و شعر می‌نویسم،
لابه‌لای ِ واژه‌ها
عاشقانه نگاه‌ام می‌کنی،
زیباترین لبخندها را می‌زنی،
مدام می‌گویی
دوستم داری.
وقتی شعر می‌نویسم،
خوشبخت‌ترین مرد ِ زمینم،
که تو را دارم. »

خریدار ِ گذشته‌ها پرسید که چرا نمی‌توانم از یک تکه کاغذ مچاله شده بگذرم. ثانیه‌ای به روزهای ِ گذشته‌ام فکر کردم و گفتم:
«کسی این شعر را دوست داشت، که من هنوز هم دوست‌اش دارم.»

  پ‌ن: منتشر شده در روزنامه روزان مورخ 25 اردی‌بهشت 1393

2014-05-08

همسر عزیزم به فرزندمان بگو




«وقتی پدرت فوت کرد، برام خیلی سخت بود، هنوز هم هست. وقتی کتاب‌هاش رُ نگه می‌دارم احساس می‌کنم با منه. دونستن این‌که یه روز اون هم توی همین صفحه‌ها بوده، همون کلمات رُ می‌خونده...»

 +  The Lake House 2006