2014-05-21

آینه‌ها دروغ می‌گویند - روزنامه روزان




مادر دستی به موهای سپیدش کشید و بعد پارچه‌ای روی آینه کوچک ِ روی تاقچه انداخت. عکس ِ سه ‌نفره‌ی کنار ِ آینه را برداشت و با حسرت نگاه کرد. با لبه‌ی ِ پیراهن،‌ قاب ِ شیشه‌ای‌اش را برق انداخت. لحظه‌ای همان‌جا با بغض معطل ماند و بعد  روی ِ صندلی ِ کنار پنجره نشست، و به لبخندهای ِ بی‌ پرده‌ی ِ عکس خیره ماند. سعی کرد آن روز را به‌خاطر بیاورد. تصویر مبهمی بود از بعدازظهر ِ یک روز ِ بهاری که سه نفری با تمام ِ وجود شاد بودند و حیف‌شان آمد که لبخندهای ِ از ته ِ دل‌شان را ثبت نکنند. روزهای ِ گذشته را با خودش مرور کرد.  انگار رفته رفته تصاویر ِ روزهای ِ زندگی‌اش سیاه و سفید می‌شدند. شادی‌ها چنان جای‌شان را به غصه‌ها می‌دادند که گویی از ابتدا وجود نداشته‌اند. حجم ِ مه گرفته‌ی ِ خاطرات‌اش را به دنبال ِ لحظه‌ای لبخند ورق می‌زد. نبود که نبود. آخرین یادگار روزهای ِ خوش خانواده‌اش را دست گرفته بود و نگاه می‌کرد.  چیزی زیر ِ لب زمزمه کرد و قطره‌ی ِ اشکی که روی ِ گونه‌های‌اش می‌خزید را پاک کرد. قاب ِ عکس را روی تاقچه گذاشت و سعی کرد ذهن‌اش را از گذشته آزاد کند. به دیوارهای ِ بی‌روح ِ خانه‌اش نگاه کرد. این خانه که امروز خود را در آن تنها می‌یافت, روزی آغوشی بود که از شر تنهایی دنیا به آن پناه می‌آورد.
*
 ساعت‌ها بود که میان ِ خانه قدم می‌زد. و روی ِ تک تک ِ آینه‌ها را پارچه می‌کشید.
*
روزهایی که این‌‌طوراسیر خاطرات می‌شد، برای گریز از رنجش یادآوری تلخی‌ها به آشپزخانه‌اش پناه می‌برد. ظرف‌ها را می‌شست، چای دم می‌کرد، گوشه کنار را مرتب می‌کرد.  دنبال چیزی می‌گشت که برای‌اش معنای ِ «هنوز زندگی هست» بدهد. استکانی چای برای خودش ریخت و خستگی‌اش را به آغوش سرد ِ صندلی سپرد.  استکان داغ را با دو دست‌اش بغل کرده بود و میان ِ بخار ِ چای دنبال ِ طرحی می‌گشت. به خودش که آمد گونه‌های‌اش داغ شده بود، و چای‌اش سرد.
*
ساعت ِ دیواری اتاق نشیمن ساعت ده را نشان می‌داد. پشت ِ پنجره‌ی ِ اتاق نشست و به تاریکی حیاط خیره شد. صدای ِ ترمز ماشین و باز شدن در حیاط او را به خود آورد.
*
روی ِ تخت، دختر ِ کوچک‌اش را بغل کرده بود و برای‌اش قصه می‌گفت. برای‌ا‌ش قصه شاهزاده‌ای را تعریف می‌کرد که عاشق ِ دختری بدون ِ مو شده بود!
وقتی مطمئن شد که چشم‌های ِ دخترش بسته شده، دستی روی ِ سرِ بی موی ِ او کشید و بلند شد. پارچه‌‌ی ِ روی ِ آینه اتاق را مرتب کرد و زیر لب گفت:

«دختر ِ خوشگل‌ا‌م، آینه‌ها دروغ می‌گویند. تو هنوز هم زیباترین ِ دختر دنیایی.»

 پ‌ن: این داستان، در روزنامه روزان مورخ سیُ یک‌م اردی‌بهشت سال نودُ سه منتشر شده است.