2014-05-30

پیرمردی در آستانه بیست ُ شش ساله‌گی


شب‌ها خواب‌م نمی‌برد. جمله کوتاه و ساده‌ای به‌نظر می‌آید، ولی نیست. این بدخوابی‌های ِ شبانه هزار پیچیده‌گی دی‌گر به دنبال دارد. وابسته‌گی به قرص‌های ِ رنگ‌آرنگ اعصاب و آرام‌بخش و مسکن، روزهای ِ بی‌حالی و سردردها و کوفته‌گی‌های ِ زندگانی و الخ. این‌که آدم‌های صبح‌زی (دِی پیپل) تو را مریض و آنرمال تصور کنند، خیلی دردناک است. نه این‌که نظرات‌شان اهمیت داشته باشد ها، نه. این‌که خودشان را مصداق «سلامت» بدانند چون زندگی‌شان همان روالی را دارد که قرن‌هاست «روال عادی» تعریف شده است و با همین معیار زندگی‌ات را محک بزنند آزاردهنده است. تا یادم نرفته بنویسم که این مشکلات عصبی، همراه شده با مشکلات جسمی، که نمی‌گذارد غذا بخورم، ورزش بکنم، معده‌ام داغان است، نفس‌م ریتم منظمی ندارد و پاره‌ای از این عناوین که می‌توانید در کتب پزشکی بیابید! 
خلاصه، این چند خط را در آستانه بیست ُ شش ساله‌گی (و یا بیست ُ هفت؛ هنوز هم نفهمیدم چندمین سال را پُر و چندمین را شروع می‌کنم. انی‌وِی چندان مهم هم نیست.) نوشتم تا شاید اگر روزی به پیری ِ شناسنامه‌ای رسیدم، بخوانم‌اش و با یک مطالعه مقایسه‌ای بتوانم به تعریف جدیدی از سال‌خورده‌گی و ماراتن مرگ برسم. 

  پ‌ن: بار دوم که برای ویرایش خواندم‌اش، فرض را گرفتم بر این‌که این روزنوشت یک پیرمرد هفتاد ُ چند ساله است. و خُب،  تصویر عجیبی ننمود. به‌قول اطبا «طبیعی» بود. سلول‌های‌م زندگی‌شان را کرده بودند و کم‌کم داشتند نامه‌های استعفا و ازکارافتاده‌گی‌شان را بر در یخچال دفترم نصب می‌کردند مثلن! ولی برای ِ من طبیعی نیست. عجیب است. نمی‌گویم نادر و «ای‌وای من چقدر متفاوت‌م» و از این حرف‌ها. فقط عجیب است. عجیب ِ پرتکرار شاید.