۱۳۹۳-۰۳-۲۸

پیاده‌رو - روزنامه روزان



خم شده بود و لابه‌لای بوته‌ها دنبال ته‌سیگار نیم‌سوخته می‌گشت. هرکسی بار اول می‌دیدش گمان می‌کرد مرده است‌. سرش لای بوته‌ها بود و تکان نمی‌خورد. بعد تکان شدیدی به خودش داد و با صورت روی سنگ‌فرش‌های ِ پیاده‌رو افتاد. به زور خودش را روی پیاده‌رو کشید تا به دیوار تکیه دهد. پالتوی ِ خاکستری‌اش ردی از کثافت روی زمین به‌جا گذاشته بود. خودم را بهش رساندم، دست‌ام را به سمت‌اش دراز کردم تا کمکی کرده باشم. انگار بودن‌ام برای‌اش معنایی نداشت. حتی سر بلند نکرد. ریش‌های بلند و نامرتبی داشت. موهای به‌هم ریخته‌اش جلوی چشمان‌اش را گرفته بودند. نمی‌دانم چطور با این چشم‌ها می‌توانست ته‌سیگار را از بین بوته‌ها تشخیص دهد. هرچند که دنیای‌اش هم چیزِ تماشایی نداشت. همین‌قدر که از پشتِ میله‌های حصارِ  موهای‌اش می‌دید، کافی‌اش بود. سنگین نفس می‌کشید، و با هر دم و بازدم آب از گوشه لب‌اش جاری می‌شد. گونه‌هایش از سرما کبود شده بودند.  گاهی انگار هوش از سرش می‌پرید، چشم‌های‌اش را می‌بست و تا جایی که کمرش اجازه می‌داد خم می‌شد، و بعد یکهو رعشه‌ای  بر جان‌اش می‌افتاد و برمی‌گشت به تکیه‌گاه‌اش. نزدیک‌تر که می‌شدی بویِ پوسیدگی‌اش را حس می‌کردی. تنها تعریف ِ مصطلح «مرگ» باعث می‌شد که مُرده به حساب نیاید. کنارش نشستم، پاکت سیگارم را درآوردم و گرفتم سمت‌اش. زیرچشمی نگاهی کرد، به ته‌سیگارش اشاره کرد و سری تکان داد. فکر کنم حرکاتش نوعی «نه، ممنون، خودم دارم» به زبانِ خاص خودش بود. سیگاری برای خودم گیراندم و مسیر نگاه‌اش را دنبال کردم که شاید چیزی از رازهای ِ دنیای‌ش را کشف کنم. پیرزنی از جلوی‌مان رد شد، گوشه چادرش را بلند کرد و نوک‌پا رد شد، شاید برای این‌که نجس نشود. برای ِ آن‌ها که گمان ِ زنده بودن دارند، نه تنها مرده‌گان، که مسافران مسیر مرگ هم نجس‌اند. سیگارم را به ته نرسیده با ضربه‌ای پرت کردم لای بوته‌ها و بلند شدم. چند قدم بیش‌تر نرفته بودم که برگشتم و باز نگاه‌اش کردم. هنوز برای‌ش وجود نداشتم. بود و نبودم را اهمیت نمی‌داد. دنیای ِ جالبی باید باشد، که آمدن و رفتن آدم‌ها تغییری در زندگی‌ات ایجاد نکند.

  پ‌ن: این داستان در تاریخ 21 خرداد 93 در روزنامه روزان منتشر شده است.

۱۳۹۳-۰۳-۲۵

درباره ترجمه بد و بلاهایی که می‌تواند سر داستان بیاورد




«برادر زندگی زیباست» آخرین نوشته ناظیم حیکمت است، که به اعتبار نویسنده‌اش انتظار داشتم رمان جذاب و لذت‌بخشی باشد، که نبود. طبق عادت، همی‌شه در چنین موقعیت‌هایی متهم ردیف اول را مترجم معرفی می‌کنم، که شاید نتوانسته زیبایی‌های ادبی نوشته را از زبان اصلی نوشته خوب منتقل کند. «ایرج نوبخت» مترجم کتاب را نمی‌شناسم و اولین‌بار بود که ترجمه‌ای از این بزرگوار می‌خواندم؛ ولیکن در آینده تصمیم دارم به هیچ کتابی که اسم ایشان به عنوان مترجم پایش خورده باشد نزدیک نشوم! کسی که «کج‌دار و مریز» را «کج‌دار و مریض» نوشته باشد و به فکرش خطور نکند که چه ربطی بین کج دار وَ مریض می‌تواند وجود داشته باشد مترجم قابل اعتمادی نیست! یکی از عواملی که کتاب‌های داستانی را جذاب و محبوب می‌کند گیرایی آن علی‌الخصوص در شروع است که این رمان، یا به‌تر بگویم این ترجمه فاقد آن بود. رمان از ابتدا آشفته و درهم‌ریخته بود و هرچقدر هم با دقت می‌خواندی تا صفحات صدوچند نمی‌فهمیدی که سروته‌اش کجاست. چیزی که می‌گویم آن حس تعلیق دوست‌داشتنی نیست که خواننده را درگیر داستان می‌کند. فقط می‌توانم از «به‌هم ریخته و سردرگم» برای توصیفش استفاده کنم. برای همین هم تصمیم گرفتم از این به بعد به شعرهای حیکمت اکتفا کنم و مطالعه معدود آثار داستانی این نویسنده را بگذارم برای روزی که موفق شدم به زبان استانبولی مسلط شوم. تا بعد از خواندن آثار «اورهان پاموک» برگردم و این رمان و رمان «خون سخن نمی‌گوید» ناظیم حیکمت را به زبان اصلی دوباره بخوانم، شاید نظرم عوض شد.

 پ‌ن: برادر زندگی زیباست را نشر دنیای نو با ترجمه‌ ایرج نوبخت منتشر کرده است. 

۱۳۹۳-۰۳-۱۹

آسمان شدن - روزنامه روزان



باد خنکی می‌وزید. بی‌تکان صورت‌م را سپرده بودم به نوازش‌های باد و ایستاده بودم. سکوت محض بود. گوش‌های‌م را تیز کردم، شاید که چیزی بشنوم. صدایِ آزادی بود که انگار از دوردست‌ها می‌دوید. صدا نزدیک‌تر می‌شد. یک‌هو زمین زیر پای‌م لرزید. حس پرواز داشتم. حس می‌کردم باید بپرم و پرواز کنم. صدایِ آزادی میان همهمه‌ها گم‌تر می‌شد. طبیعت بود، که تشویق‌م می‌کرد که زودتر رها شوم. چیزی روی شانه‌های‌م سنگینی می‌کرد. سرم بود. تکان‌ش می‌دادم. باید خودم را از شر سنگینی دوست‌ناداشتنی‌اش خلاص می‌کردم. اذیت‌م می‌کرد. تکان‌ش می‌دادم. باید می‌انداختم‌ش. نمی‌گذاشت بال بگیرم. خواستم بال بگیرم ها، ولی دست‌های‌م انگار بسته بودند. نمی‌توانستم تکان‌شان بدهم. صداها اوج می‌گرفتند. یک لحظه ایستادم، سرم را بالا گرفتم و تا جایی که می‌توانستم خودم را زدم به نشنیدن. می‌خواستم از آخرین نوازش‌های باد لذت ببرم. چشم‌های‌م چیزی نمی‌دید. سیاهی بود؛ سیاهی مطلق. باید پرواز می‌کردم از این حجم سیاهی، شاید که آن بالاترها سفیدی در انتظارم بود. زمین می‌لرزید، من می‌لرزیدم، صداها تویِ سرم گام‌های سنگین برمی‌داشتند. کبودی دست‌های‌م را حس می‌کردند. خون در رگ‌های‌م با لرزش‌‌های‌م ضرب می‌گرفت. اگر کسی آن حال‌م را می‌دید، یقینا با خود می‌گفت: «دیوانه شده است.» حق داشت. آخر چه کسی با صدای نبض و همهمه و باد می‌رقصد؟ می‌رقصیدم. با تمام وجود می‌رقصیدم. می‌رقصیدم و دائم سبک‌تر می‌شدم. یک لحظه رویِ زمین بودم و لحظه‌ای بعد آسمان می‌شدم. همهمه با زبانی که چیزی ازش نمی‌فهمیدم اوج می‌گرفت. چه می‌گفتند؟ نمی‌دانستم. فقط حس می‌کردم از من می‌خواهند تا راهِ آسمان شدن را نشان‌شان بدهم. صداها رفته‌رفته آرام می‌شدند. هنوز باد بود که می‌وزید و صدایِ رهایی که از شر همهمه‌ها رها شده بود. بعد خسته شدم. از پرواز، از رقص، از رهایی. خواستم بایستم. زمین زیر پای‌م خالی شد. چاره‌ای نبود. یله شدم روی شانه‌های آسمان، نفس عمیقی کشیدم و چشم‌های‌م را باز کردم. باد آمد، و من را مثل ابری برداشت و برد. پرواز می‌کردم. چیزی تمام شد و این را از خوابیدن صداها فهمیدم.  آخرین خاطره‌ام از زمین، «خالی» بود. زمین خالی بود. من بودم و باد و آسمان. آسمان بودم؛ آبی بی‌کرانی که خودم را در آغوش کشیده بودم. پرنده‌ای بال گرفت تا من، چیزی در گوش‌م زمزمه کرد و لبخندی زد. اولین شادباش آسمان شدن‌م.

 پ‌ن: این داستان در روزنامه روزان مورخ 19 خرداد ماه 1393 منتشر شده است. 

۱۳۹۳-۰۳-۱۶

ای پرنده‌ی ِ مهاجر



فردا به هیاتِ درختی پیر، در مسیرِ پروازت شاخه می‌گسترانم. هنوز نمرده‌ام که خستگی‌هات را آغوش دیگری در کند. بال‌های ِ خسته‌ات را به شاخه‌ام بسپار؛ به‌یاد ِ روزهایی که شانه‌ام آرام‌گاهت بود.

۱۳۹۳-۰۳-۱۵