2014-06-18

پیاده‌رو - روزنامه روزان



خم شده بود و لابه‌لای بوته‌ها دنبال ته‌سیگار نیم‌سوخته می‌گشت. هرکسی بار اول می‌دیدش گمان می‌کرد مرده است‌. سرش لای بوته‌ها بود و تکان نمی‌خورد. بعد تکان شدیدی به خودش داد و با صورت روی سنگ‌فرش‌های ِ پیاده‌رو افتاد. به زور خودش را روی پیاده‌رو کشید تا به دیوار تکیه دهد. پالتوی ِ خاکستری‌اش ردی از کثافت روی زمین به‌جا گذاشته بود. خودم را بهش رساندم، دست‌ام را به سمت‌اش دراز کردم تا کمکی کرده باشم. انگار بودن‌ام برای‌اش معنایی نداشت. حتی سر بلند نکرد. ریش‌های بلند و نامرتبی داشت. موهای به‌هم ریخته‌اش جلوی چشمان‌اش را گرفته بودند. نمی‌دانم چطور با این چشم‌ها می‌توانست ته‌سیگار را از بین بوته‌ها تشخیص دهد. هرچند که دنیای‌اش هم چیزِ تماشایی نداشت. همین‌قدر که از پشتِ میله‌های حصارِ  موهای‌اش می‌دید، کافی‌اش بود. سنگین نفس می‌کشید، و با هر دم و بازدم آب از گوشه لب‌اش جاری می‌شد. گونه‌هایش از سرما کبود شده بودند.  گاهی انگار هوش از سرش می‌پرید، چشم‌های‌اش را می‌بست و تا جایی که کمرش اجازه می‌داد خم می‌شد، و بعد یکهو رعشه‌ای  بر جان‌اش می‌افتاد و برمی‌گشت به تکیه‌گاه‌اش. نزدیک‌تر که می‌شدی بویِ پوسیدگی‌اش را حس می‌کردی. تنها تعریف ِ مصطلح «مرگ» باعث می‌شد که مُرده به حساب نیاید. کنارش نشستم، پاکت سیگارم را درآوردم و گرفتم سمت‌اش. زیرچشمی نگاهی کرد، به ته‌سیگارش اشاره کرد و سری تکان داد. فکر کنم حرکاتش نوعی «نه، ممنون، خودم دارم» به زبانِ خاص خودش بود. سیگاری برای خودم گیراندم و مسیر نگاه‌اش را دنبال کردم که شاید چیزی از رازهای ِ دنیای‌ش را کشف کنم. پیرزنی از جلوی‌مان رد شد، گوشه چادرش را بلند کرد و نوک‌پا رد شد، شاید برای این‌که نجس نشود. برای ِ آن‌ها که گمان ِ زنده بودن دارند، نه تنها مرده‌گان، که مسافران مسیر مرگ هم نجس‌اند. سیگارم را به ته نرسیده با ضربه‌ای پرت کردم لای بوته‌ها و بلند شدم. چند قدم بیش‌تر نرفته بودم که برگشتم و باز نگاه‌اش کردم. هنوز برای‌ش وجود نداشتم. بود و نبودم را اهمیت نمی‌داد. دنیای ِ جالبی باید باشد، که آمدن و رفتن آدم‌ها تغییری در زندگی‌ات ایجاد نکند.

  پ‌ن: این داستان در تاریخ 21 خرداد 93 در روزنامه روزان منتشر شده است.

2014-06-15

درباره ترجمه بد و بلاهایی که می‌تواند سر داستان بیاورد




«برادر زندگی زیباست» آخرین نوشته ناظیم حیکمت است، که به اعتبار نویسنده‌اش انتظار داشتم رمان جذاب و لذت‌بخشی باشد، که نبود. طبق عادت، همی‌شه در چنین موقعیت‌هایی متهم ردیف اول را مترجم معرفی می‌کنم، که شاید نتوانسته زیبایی‌های ادبی نوشته را از زبان اصلی نوشته خوب منتقل کند. «ایرج نوبخت» مترجم کتاب را نمی‌شناسم و اولین‌بار بود که ترجمه‌ای از این بزرگوار می‌خواندم؛ ولیکن در آینده تصمیم دارم به هیچ کتابی که اسم ایشان به عنوان مترجم پایش خورده باشد نزدیک نشوم! کسی که «کج‌دار و مریز» را «کج‌دار و مریض» نوشته باشد و به فکرش خطور نکند که چه ربطی بین کج دار وَ مریض می‌تواند وجود داشته باشد مترجم قابل اعتمادی نیست! یکی از عواملی که کتاب‌های داستانی را جذاب و محبوب می‌کند گیرایی آن علی‌الخصوص در شروع است که این رمان، یا به‌تر بگویم این ترجمه فاقد آن بود. رمان از ابتدا آشفته و درهم‌ریخته بود و هرچقدر هم با دقت می‌خواندی تا صفحات صدوچند نمی‌فهمیدی که سروته‌اش کجاست. چیزی که می‌گویم آن حس تعلیق دوست‌داشتنی نیست که خواننده را درگیر داستان می‌کند. فقط می‌توانم از «به‌هم ریخته و سردرگم» برای توصیفش استفاده کنم. برای همین هم تصمیم گرفتم از این به بعد به شعرهای حیکمت اکتفا کنم و مطالعه معدود آثار داستانی این نویسنده را بگذارم برای روزی که موفق شدم به زبان استانبولی مسلط شوم. تا بعد از خواندن آثار «اورهان پاموک» برگردم و این رمان و رمان «خون سخن نمی‌گوید» ناظیم حیکمت را به زبان اصلی دوباره بخوانم، شاید نظرم عوض شد.

 پ‌ن: برادر زندگی زیباست را نشر دنیای نو با ترجمه‌ ایرج نوبخت منتشر کرده است. 

این‌که زاده فیلان‌جایی رُ بهش می‌گن جبر جغرافیایی


هیچ‌وقت پایم آن‌طور باید و شاید به مطبوعات باز نشد. جبر جغرافیایی بود شاید. در شهر کوچکی، هزار کیلومتری پای‌تخت به دنیا آمدن شاید که نه، مطمئنا جبر جغرافیایی‌ست. از همان اول ادبیات را از باقی درس‌ها بیش‌تر دوست داشتم. کتاب بهترین دوستم بود. ولی جایی بزرگ می‌شدم که کتاب خریدن حکم پول‌دورریختن داشت. می‌گفتند این پول‌ها را بده کلوچه بخور لذت هم ببری! برای همین هم عاشق کتاب‌های دست‌دوم روبروی مسجدجامع تبریز شدم. این‌طور در مقابل طعنه‌ها می‌گفتم ببینید این کتاب را 500 تومان خریده‌ام، فقط 500 تومان، این‌که پول‌دوریختن نیست. هیچ‌وقت هم با کتاب‌خانه‌ها و امانت دادن و گرفتن کتاب رابطه دوستانه‌ای نداشتم. کتابی که نشود حاشیه‌نویسی کرد و در کتاب‌خانه شخصی کنار سایر کتاب‌ها گذاشت را دوست نداشتم. کتاب‌ها مثل قلبم بودند. وقتی کسی کتاب امانت می‌خواست، مثل این بود که بگوید چند روزی قلبت را بده در سینه من بتپد، قول می‌دهم پسش بیاورم. از یک سنی به بعد تمام تصویرهایی که از آینده‌ام می‌ساختم یک کتاب‌خانه بزرگ و یک اتاق‌کار داشت.  داشتم از جبر می‌گفتم. جایی بزرگ می‌شدم که به‌اصطلاح مشاور تحصیلی‌اش برای انتخاب رشته دوم دبیرستان، با استدلال این‌که علوم‌انسانی بخوانی از گرسنه‌گی خواهی مُرد، من‌را فرستاد تجربی بخوانم که بعدترها بتوانم لااقل کار پیدا کنم. حالا بعد از گذشت هشت‌سال از شروع تحصیلات دانشگاهی هنوز هم آویزان جیب پدرم هستم و ادبیات هم نخوانده‌ام. می‌گفتم از جبر جغرافیایی و این‌که هیچ‌وقت پایم به نشریات باز نشد. باز زمان گودر بهتر بود. گودر که بود چندتا دوست و فالوئر ادبیاتی داشتم اقلا. که گاهی تشویقم کنند، نظری بدهند. پوریا عالمی را هم از همان گودر می‌شناختم که بعدها تشوقم کرد برای هفته‌نامه آسمان مینی‌مال طنز بنویسم، که مع‌الاسف آن نشریه هم عمر کوتاهی داشت. تازگی‌ها هم باز به لطف دوستان گودری با روزنامه روزان هم‌کاری می‌کنم. ولی کم است خب. شاید نظر شما این باشد که کوتاهی از خودم است ولی من هم‌چنان مصرانه همه‌چیز را گردن جبر جغرافیایی می‌اندازم. این جبر لعنتی، که باعث می‌شود من در آستانه بیست ُ شش ساله‌گی آرزوهایی داشته باشم که برای کم‌سن ُ سال‌ترهای زیادی خاطره است.


  پ‌ن: هیچ فکری برای نوشتن این پست نداشتم. یک‌آن حرف‌ها سنگینی کردند. نوشتم که خالی شوم. نمی‌دانم از کجا شروع کردم و به‌کجا رسیدم. یا آن وسط‌ها چه نوشتم. نمی‌دانم همه آن‌چیزی که در ذهنم بود را نوشتم یا نه. فقط نوشتم که شاید بفهم‌ام چه مرگم است. همین.

2014-06-11

سلام ِ آخر


قهر کند. با بغض برود بایستد جلو آینه و  موهایش را شانه کند. بروی پشت‌سرش بایستی. نگاهش را بدزد. آرام با سرانگشتانت موهایش را لمس کنی. زیر گوشش زمزمه کنی: «برام هیچ حسی شبیه تو نیست... کنار تو درگیر آرامشم... همین از تمام جهان کافیه... همین‌که کنارت نفس می‌کشم...». دستت را پس بزند. شانه را بی‌رحمانه روی موهاش بکشد. دلت بلرزد. شانه را بگیری. آرام از پشت بغلش کنی. عطر موهایش را حس کنی. «برام هیچ حسی شبیه تو نیست... تو پایان هر جست‌ُجوی منی... تماشای تو عین آرامشه... تو زیباترین آرزوی منی...». برگردی تماشایش کنی. صورتش را برگرداند. مستاصل بمانی. دست‌هایش را بگیری توی دست‌هات. با التماس نگاهش کنی. «منُ از این عذاب رها نمی‌کنی؟... کنارمی، به من نگاه نمی‌کنی؟». نگاهت نکند. بمیری. بروی گوشه اتاق، زانوهایت را بغل کنی. گریه کنی. «از این عادت با تو بودن هنوز... ببین لحظه‌لحظه‌ام کنارت خوشه... همین عادت با تو بودن یه روز... اگه بی‌تو باشم منُ می‌کشه...». خفه شوی. بی‌چاره بمانی. فکر کنی اگر بی «تو» بمانم؟ چشم‌هایت را ببندی و آرزوی مرگ کنی که دلش را شکسته‌ای. یک‌ لحظه حس کنی دستی اشک‌ را از گونه‌هایت پاک می‌کند. حس کنی آغوشت سنگین شده. حس کنی عطر موهایش دوباره پیچیده توو دنیات. جرات نکنی چشم‌هایت را باز کنی. لمسش کنی. خودش باشد. سفت بغلش کنی. آرام لب‌هایش را ببوسی. سرش را بسپارد به تکیه‌گاه سینه‌ات. «هنوز قهرم ولی گریه نکن». و محکم‌تر خودش را در بغلت جا بدهد.


 پ‌ن: بر اساس یک داستان کاملا غیر واقعی‌ست. متاسفانه. 

2014-06-09

آسمان شدن - روزنامه روزان



باد خنکی می‌وزید. بی‌تکان صورت‌م را سپرده بودم به نوازش‌های باد و ایستاده بودم. سکوت محض بود. گوش‌های‌م را تیز کردم، شاید که چیزی بشنوم. صدایِ آزادی بود که انگار از دوردست‌ها می‌دوید. صدا نزدیک‌تر می‌شد. یک‌هو زمین زیر پای‌م لرزید. حس پرواز داشتم. حس می‌کردم باید بپرم و پرواز کنم. صدایِ آزادی میان همهمه‌ها گم‌تر می‌شد. طبیعت بود، که تشویق‌م می‌کرد که زودتر رها شوم. چیزی روی شانه‌های‌م سنگینی می‌کرد. سرم بود. تکان‌ش می‌دادم. باید خودم را از شر سنگینی دوست‌ناداشتنی‌اش خلاص می‌کردم. اذیت‌م می‌کرد. تکان‌ش می‌دادم. باید می‌انداختم‌ش. نمی‌گذاشت بال بگیرم. خواستم بال بگیرم ها، ولی دست‌های‌م انگار بسته بودند. نمی‌توانستم تکان‌شان بدهم. صداها اوج می‌گرفتند. یک لحظه ایستادم، سرم را بالا گرفتم و تا جایی که می‌توانستم خودم را زدم به نشنیدن. می‌خواستم از آخرین نوازش‌های باد لذت ببرم. چشم‌های‌م چیزی نمی‌دید. سیاهی بود؛ سیاهی مطلق. باید پرواز می‌کردم از این حجم سیاهی، شاید که آن بالاترها سفیدی در انتظارم بود. زمین می‌لرزید، من می‌لرزیدم، صداها تویِ سرم گام‌های سنگین برمی‌داشتند. کبودی دست‌های‌م را حس می‌کردند. خون در رگ‌های‌م با لرزش‌‌های‌م ضرب می‌گرفت. اگر کسی آن حال‌م را می‌دید، یقینا با خود می‌گفت: «دیوانه شده است.» حق داشت. آخر چه کسی با صدای نبض و همهمه و باد می‌رقصد؟ می‌رقصیدم. با تمام وجود می‌رقصیدم. می‌رقصیدم و دائم سبک‌تر می‌شدم. یک لحظه رویِ زمین بودم و لحظه‌ای بعد آسمان می‌شدم. همهمه با زبانی که چیزی ازش نمی‌فهمیدم اوج می‌گرفت. چه می‌گفتند؟ نمی‌دانستم. فقط حس می‌کردم از من می‌خواهند تا راهِ آسمان شدن را نشان‌شان بدهم. صداها رفته‌رفته آرام می‌شدند. هنوز باد بود که می‌وزید و صدایِ رهایی که از شر همهمه‌ها رها شده بود. بعد خسته شدم. از پرواز، از رقص، از رهایی. خواستم بایستم. زمین زیر پای‌م خالی شد. چاره‌ای نبود. یله شدم روی شانه‌های آسمان، نفس عمیقی کشیدم و چشم‌های‌م را باز کردم. باد آمد، و من را مثل ابری برداشت و برد. پرواز می‌کردم. چیزی تمام شد و این را از خوابیدن صداها فهمیدم.  آخرین خاطره‌ام از زمین، «خالی» بود. زمین خالی بود. من بودم و باد و آسمان. آسمان بودم؛ آبی بی‌کرانی که خودم را در آغوش کشیده بودم. پرنده‌ای بال گرفت تا من، چیزی در گوش‌م زمزمه کرد و لبخندی زد. اولین شادباش آسمان شدن‌م.

 پ‌ن: این داستان در روزنامه روزان مورخ 19 خرداد ماه 1393 منتشر شده است. 

کاغذ زباله نیست، آرزو بر جوانان عیب



دلم برای درخت‌ها می‌سوزه. حتا وقتی کتاب‌خونه عزیزم رُ نگاه می‌کنم عذاب‌وجدان می‌گیرم که برای کتاب خوندن من درخت‌ها نابود می‌شن. کاری که همی‌شه دوست داشتم بکنم و شغل رویاهام بوده، بازیافت کاغذ بوده! خنده نداره ها! به این‌صورت که مردم کاغذهای باطله و کتاب‌های بی‌کاربردشون رُ بیارن و به من بفروشن. در عوضش پول نقد بگیرن، و یا از کتاب‌فروشیم کتاب با تخفیف بگیرن. کاغذها رُ بازیافت کنم و ازشون برای تولید دفتر و کاغذ و الخ استفاده کنم. هر از گاهی هم جایی نهالی بکارم. 

  پ‌ن: جهت تحقق رویای ِ قریب‌به‌اتفاق گودری‌ها هم کنارش «کافه کتاب گودر» رُ افتتاح کنم!

2014-06-06

ای پرنده‌ی ِ مهاجر



فردا به هیاتِ درختی پیر، در مسیرِ پروازت شاخه می‌گسترانم. هنوز نمرده‌ام که خستگی‌هات را آغوش دیگری در کند. بال‌های ِ خسته‌ات را به شاخه‌ام بسپار؛ به‌یاد ِ روزهایی که شانه‌ام آرام‌گاهت بود.

2014-06-05

مرگ را معنا کن


روزی معنایِ مرگ را می‌فهمی، که کسی تمام ِ «زندگی»‌ات را، دلیل کافی ِ  ماندن نداند. 

2014-06-01

دیالوگ با کودکی که مع‌الاسف زاده شد



-من: رحمان...
-کودکی‌هام: رحمان تویی؟ چه‌قدر عوض شدی. نشناختم‌ات.
-من: روزگاره دی‌گه. ولی خوب که نگاه می‌کنم تو هم یه غمی توو نگاه‌ت داری.
-کودکی‌هام: توو عکس اصلی نیست. یعنی اون موقع نبود. الان که دیدم‌ت این‌جوری شدم. 
-من: یعنی این‌قدر وضعم خرابه؟
-کودکی‌هام: من که هنوز نیومدم همدان، ولی به‌قول همدانی‌ها «داغانیا!»
-من: کاش منم هیچ‌وقت نیومدم همدان. هفت سال گذشت. آخراشه. یکی دو ماه بیش‌تر نمونده.
-کودکی‌هام: چی‌کار کردی با من؟ چی‌کار کردی با زندگی ِ من؟
-من: حرف نزن. مثلن خودت بودی چی‌کار می‌تونستی بکنی؟ من خودت‌م بدبخت. بچه‌ای هنوز نمی‌فهمی چه‌قدر ضعیفی.
-کودکی‌هام: نمی‌شه برگردی از اول، دوباره با هم شروع کنیم؟
-من: آقامون می‌گفت کفش برگشت برامون کوچیکه؛ پل برگشت توان وزن ما رُ نداره. بچه‌ای هنوز این‌ها رُ نخوندی.
-کودکی‌هام: نمی‌شه کمک کنی مثل ِ تو نشم؟
-من: خره من ُ تو نداریم که. فقط حواس‌ت باشه. 
-کودکی‌هام: به چی؟
-من: آدم‌ها. نابودت می‌کنن. اعتماد نکن. عاشق نشو. شاید تو بهتر از من شدی.
-کودکی‌هام: از من ِ بزرگ‌شده بگو. می‌خوام بشناسم‌اش. 
-من: باور کن نمی‌خوای. چیزی برای شنیدن نیست. بچه‌گی‌ت ُ بکن. زود بزرگ می‌شی خودت می‌بینی...
-کودکی‌هام: داری گریه می‌کنی رحمان؟ بیا. بیا بریم توو کوچه. هوای ِ کوچه بچه‌گی‌ها لامصب آروم می‌کنه آدمُ. بچه‌م، ولی می‌فهمم. بیا بریم بازی کنیم. گریه نکن. باشه؟



  پ‌ن: کودکی‌های‌م را همین‌قدر تار به‌خاطر می‌آورم. «تار-تر» شاید. زل می‌زنم به این عکس. سعی می‌کنم چیزی را از لاب‌لای غم ِ  نگاه ِ  چشم‌های‌ ِ کودکی‌ام مرور کنم. آفتاب را می‌بینم پشت ِ سرم، که دارد غروب می‌کند.