2014-06-11

سلام ِ آخر


قهر کند. با بغض برود بایستد جلو آینه و  موهایش را شانه کند. بروی پشت‌سرش بایستی. نگاهش را بدزد. آرام با سرانگشتانت موهایش را لمس کنی. زیر گوشش زمزمه کنی: «برام هیچ حسی شبیه تو نیست... کنار تو درگیر آرامشم... همین از تمام جهان کافیه... همین‌که کنارت نفس می‌کشم...». دستت را پس بزند. شانه را بی‌رحمانه روی موهاش بکشد. دلت بلرزد. شانه را بگیری. آرام از پشت بغلش کنی. عطر موهایش را حس کنی. «برام هیچ حسی شبیه تو نیست... تو پایان هر جست‌ُجوی منی... تماشای تو عین آرامشه... تو زیباترین آرزوی منی...». برگردی تماشایش کنی. صورتش را برگرداند. مستاصل بمانی. دست‌هایش را بگیری توی دست‌هات. با التماس نگاهش کنی. «منُ از این عذاب رها نمی‌کنی؟... کنارمی، به من نگاه نمی‌کنی؟». نگاهت نکند. بمیری. بروی گوشه اتاق، زانوهایت را بغل کنی. گریه کنی. «از این عادت با تو بودن هنوز... ببین لحظه‌لحظه‌ام کنارت خوشه... همین عادت با تو بودن یه روز... اگه بی‌تو باشم منُ می‌کشه...». خفه شوی. بی‌چاره بمانی. فکر کنی اگر بی «تو» بمانم؟ چشم‌هایت را ببندی و آرزوی مرگ کنی که دلش را شکسته‌ای. یک‌ لحظه حس کنی دستی اشک‌ را از گونه‌هایت پاک می‌کند. حس کنی آغوشت سنگین شده. حس کنی عطر موهایش دوباره پیچیده توو دنیات. جرات نکنی چشم‌هایت را باز کنی. لمسش کنی. خودش باشد. سفت بغلش کنی. آرام لب‌هایش را ببوسی. سرش را بسپارد به تکیه‌گاه سینه‌ات. «هنوز قهرم ولی گریه نکن». و محکم‌تر خودش را در بغلت جا بدهد.


 پ‌ن: بر اساس یک داستان کاملا غیر واقعی‌ست. متاسفانه.