2014-06-15

این‌که زاده فیلان‌جایی رُ بهش می‌گن جبر جغرافیایی


هیچ‌وقت پایم آن‌طور باید و شاید به مطبوعات باز نشد. جبر جغرافیایی بود شاید. در شهر کوچکی، هزار کیلومتری پای‌تخت به دنیا آمدن شاید که نه، مطمئنا جبر جغرافیایی‌ست. از همان اول ادبیات را از باقی درس‌ها بیش‌تر دوست داشتم. کتاب بهترین دوستم بود. ولی جایی بزرگ می‌شدم که کتاب خریدن حکم پول‌دورریختن داشت. می‌گفتند این پول‌ها را بده کلوچه بخور لذت هم ببری! برای همین هم عاشق کتاب‌های دست‌دوم روبروی مسجدجامع تبریز شدم. این‌طور در مقابل طعنه‌ها می‌گفتم ببینید این کتاب را 500 تومان خریده‌ام، فقط 500 تومان، این‌که پول‌دوریختن نیست. هیچ‌وقت هم با کتاب‌خانه‌ها و امانت دادن و گرفتن کتاب رابطه دوستانه‌ای نداشتم. کتابی که نشود حاشیه‌نویسی کرد و در کتاب‌خانه شخصی کنار سایر کتاب‌ها گذاشت را دوست نداشتم. کتاب‌ها مثل قلبم بودند. وقتی کسی کتاب امانت می‌خواست، مثل این بود که بگوید چند روزی قلبت را بده در سینه من بتپد، قول می‌دهم پسش بیاورم. از یک سنی به بعد تمام تصویرهایی که از آینده‌ام می‌ساختم یک کتاب‌خانه بزرگ و یک اتاق‌کار داشت.  داشتم از جبر می‌گفتم. جایی بزرگ می‌شدم که به‌اصطلاح مشاور تحصیلی‌اش برای انتخاب رشته دوم دبیرستان، با استدلال این‌که علوم‌انسانی بخوانی از گرسنه‌گی خواهی مُرد، من‌را فرستاد تجربی بخوانم که بعدترها بتوانم لااقل کار پیدا کنم. حالا بعد از گذشت هشت‌سال از شروع تحصیلات دانشگاهی هنوز هم آویزان جیب پدرم هستم و ادبیات هم نخوانده‌ام. می‌گفتم از جبر جغرافیایی و این‌که هیچ‌وقت پایم به نشریات باز نشد. باز زمان گودر بهتر بود. گودر که بود چندتا دوست و فالوئر ادبیاتی داشتم اقلا. که گاهی تشویقم کنند، نظری بدهند. پوریا عالمی را هم از همان گودر می‌شناختم که بعدها تشوقم کرد برای هفته‌نامه آسمان مینی‌مال طنز بنویسم، که مع‌الاسف آن نشریه هم عمر کوتاهی داشت. تازگی‌ها هم باز به لطف دوستان گودری با روزنامه روزان هم‌کاری می‌کنم. ولی کم است خب. شاید نظر شما این باشد که کوتاهی از خودم است ولی من هم‌چنان مصرانه همه‌چیز را گردن جبر جغرافیایی می‌اندازم. این جبر لعنتی، که باعث می‌شود من در آستانه بیست ُ شش ساله‌گی آرزوهایی داشته باشم که برای کم‌سن ُ سال‌ترهای زیادی خاطره است.


  پ‌ن: هیچ فکری برای نوشتن این پست نداشتم. یک‌آن حرف‌ها سنگینی کردند. نوشتم که خالی شوم. نمی‌دانم از کجا شروع کردم و به‌کجا رسیدم. یا آن وسط‌ها چه نوشتم. نمی‌دانم همه آن‌چیزی که در ذهنم بود را نوشتم یا نه. فقط نوشتم که شاید بفهم‌ام چه مرگم است. همین.