2014-07-25

عصرجمعه



خوب یادم می‌آید. جمعه بود. از صبح، که به‌رسم روزهای تعطیل نتوانسته بودم بخوابم و زود بیدار شدم، غصه‌ی این را گرفته بودم که با این روز و نفرین همیشه‌گی‌اش چطور سر کنم. عصر جمعه نفرینی‌ست که با تنهایی عود می‌کند. خودم را سرگرم کردم. ریشم را مرتب کردم، دوش گرفتم، ولی فایده‌ای نداشت. تنها راه فرارم «تو» بود. ولی نمی‌خواستم به‌خودم هم امید واهی بدهم. روزهای تعطیل را «روز خانواده» می‌گفتیم! برای من که دور از خانواده و تنها زندگی می‌کردم، روز تعطیل و غیرتعطیل توفیری نداشت، ولی نمی‌توانستم مجبورش کنم از سهم خانواده برای من کنار بگذارد. قرارمان هم همین بود. روزهای تعطیل حتی اس‌ام‌اس هم نمی‌دادم، تا وقتی خودش شروع کند. بالاخره این هم یک جمعه بود مثل همه جمعه‌ها، با این فرق که کمی بیش‌تر دل‌گیرتر بود. نمی‌شد که به‌خاطر دل‌تنگی قول و قرار بین‌مان را بشکنم. لعنتی، باران هم مزید بر علت شده بود. گوشی به‌دست، کنار پنجره ایستاده بودم و باران را تماشا می‌کردم. و تمام خدایان باستان و مادرِ طبیعت و هر نیروی فرازمینی که اسمش را شنیده بودم به‌مدد طلبیده بودم که بفهمد دلم تنگش است و پیام بدهد. 
داشتم ناهار می‌پختم. سوسیس بود و تخم‌مرغ! گوشی زنگ خورد. فاصله آشپزخانه تا نشیمن را پرواز کردم. خودش بود. 
- چی‌کار می‌کنی؟
+ دارم برات غذا درست می‌کنم!
- از کجا می‌دونستی می‌خوام بیام پیشت؟
+ داری می‌آی پیشم؟ شوخی می‌کنی؟
- مگه داری چی‌کار می‌کنی که هول کردی؟! ها؟ ها؟
+ لو رفتم! تا تو برسی همه شواهد و مدارک جرمم رو نابود می‌کنم!
- متاسفم! من الان پشت در خونه‌تم!
+ چی؟؟
صدای زنگ در را که شنیدم، چیزی نمانده بود بمیرم! البته شما که در جریان هستید، کار خلافی نمی‌کردم، از خوشی بود! در واحد را که باز کردم پرید بغلم. چند ثانیه‌ای در این دنیا نبودم. خیس شده بود. 
+ پیاده اومدی؟
- نه با تاکسی اومدم. سر کوچه پیاده شدم پیتزا بگیرم، از تخم‌مرغ نجاتت بدم!
+ ولی خودم داشتم غذا...
بعد گوشه لبم را گاز گرفتم، با کف دست زدم روی دستم و با لحنِ خاله‌باجی‌طوری گفتم:
+ خاک بر سرم! غذام سوخت!
خندید. حاضر بودم از کل دنیا بگذرم ولی حالت چهره‌اش را وقتی می‌خندید، تا ابد ببینم. دویدم زیر اجاق‌گاز را خاموش کردم. بوی سوخته‌گی تمام خانه را برداشته بود. 
+ چطوری روز تعطیلی اومدی بیرون؟
- اسیر که نیستم! دلم تنگ بود. بارون می‌اومد. جمعه بود. تنها بودی. اومدم.
بعد رفت سراغ کمد لباس‌هاش. 
- تا من لباسم رو عوض می‌کنم، بساط ناهار رو آماده کن دارم می‌میرم از گرسنگی.
بساط نهارمان کاناپه بزرگی بود که روش لم می‌دادیم و یک پیتزا را دونفره می‌خوردیم. 
نهارمان را که خوردیم گفت برویم قدم بزنیم. امر امرِ بانو بود! سریع آماده شدیم و زدیم بیرون. باران بند آمده بود. بوی خاک و سبزه بلند شده بود. بازویم را بغل کرده بود، سر روی شانه‌ام تکیه داده بود و قدم‌به‌قدمم می‌آمد. کمی که خیابان‌ها را گز کردیم و مسخره‌بازی درآوردیم، دستور جدیدی صادر شد که برگردیم فیلم نگاه کنیم! در مسیر برگشتن‌مان سوپرمارکت بزرگی بود که همیشه «تو» به آن‌جا که می‌رسیدیم جیبم را خالی می‌کرد! این‌بار هم دستم را گرفته بود و می‌کشید.
+ چی می‌خوای؟
- بستنی می‌خوام!
+ بیا بریم خونه بستنی دارم. بیا بریم بقالی سر کوچه برات می‌خرم!
- نمی‌خوام. من از این‌بستنی‌ها می‌خوام.
بعد مثل بچه‌ها شروع کرد پا کوبیدن و گریه کردن! چند نفری که رد می‌شدند نگاه‌مان کردند. مرد میان‌سالی گفت «هرچی می‌خواد براش بگیر! قدرش رو بدون». خندیدیم. با لحن پدرانه‌ای بهش گفتم:
+ دیدی آبروم رو بردی! حالا فکر می‌کنن من هیچی برات نمی‌خرم.
صورتش را طوری حالت داد که خودش می‌گفت «خنده شیطانی» است، ولی بیش‌تر به فرشته‌ها می‌ماند. هر چیزی که دلش می‌خواست خریدیم. سر کوچه که رسیدیم شروع کرد کوله‌اش را زیر و رو کردن.
+ دنبال چی می‌گردی؟ 
- کلید. کلید خونه‌ات رو پیدا نمی‌کنم.
+ بیا از جیبم کلید خودم رو بردار. 
کلید را برداشت. و مثل بچه‌ها کوچه را می‌دوید. لی‌لی می‌کرد! پیرزن همسایه‌مان هم از آن بالا نگاه می‌کرد. با اشاره گفتم که می‌بینی خاله‌جان! این یک الف بچه شده زندگی ما! خندید. دست تکان داد. تا من با آن‌همه خرید برسم بالا، «تو» لباس‌هایش را هم عوض کرده بود. 
- تنبل خان تا تو برسی من بساط فیلم رو هم آماده کردم.
بساط فیلم همان بساط نهار بود، با این تفاوت که چیدمان را طوری عوض می‌کردیم که تا آخر فیلم بغل هم باشیم. برای همین تمام فیلم‌هایی که با «تو» دیده بودم را ناقص یادم می‌آید. نمی‌شد بغلش کنی و گاهی مست عطر تنش نشوی، گاهی خودت را به موج‌موج موهایش نسپاری. یادم نمی‌آید کدام فیلم را نگاه کردیم (شاید هم نمی‌خواهم که یادم بیاید.). تا فیلم تمام شود نصف خوراکی‌هایی که خریده بودیم خورده شد. کف اتاق پر از پفک و چیپس بود. 
+ حتما هم الان می‌خوای بگی دیرت شده و می‌خوای بری و من بمونم و این خونه کثیف؟
- نخیر قربان. ام‌شب رو مهمون شما هستیم.
«خوشحالی» کلمه‌ای نیست که بتواند حس آن لحظه‌ام را توصیف کند. 
هنوز هم یادم که می‌افتد می‌توانم آن حجم خوشی را تجسم کنم. و بعدش را که سرش را روی پاهام گذاشته بود و برایش کتاب می‌خواندم. خوابش برده بود. کتاب را بستم و تا صبح تماشایش کردم. 

  پ‌ن: بر اساس یک داستان خیلی غیرواقعی.   

2014-07-21

گودر


حسم نسبت به گوگل‌پلاس، حس مردی‌ست که همسرش سر ِ زا رفته باشد؛ همسری که عاشقانه دوستش داشته است. حالا مرد مانده و کودکی که نمی‌شود دوستش نداشت. نمی‌تواند.

2014-07-19

شعرهای مرا هم «تو» سروده‌ای


«شبی که بی‌تو صبح شد...»
طولانی‌ترین شعری‌ست
که
برایت سروده‌ام.

2014-07-15

مادر، چمدان من کو


هر رفتنی برای رسیدن نیست. گاهی از فرط بیهوده‌گی ِ «ماندن» است، که اضطراب جاده‌های بی‌مقصد را به‌جان می‌خرند. 
می‌روند که نمانده باشند. 

2014-07-08

«تو» حتا


از آن
هزار شانه‌ی ِ زیر ِ تابوت،
یکی
شانه‌ی ِ گریه‌هایم
نشد.  

2014-07-01

ساعت دو - روزنامه روزان



چادرش را پیچیده بود دور کمرش. زن جوانی بود. سی‌ سالش به زور می‌شد. قامت کشیده‌ای داشت ولی موقع راه رفتن کمی لنگ می‌زد. خیابان را گرفته بود و آرام‌آرام می‌رفت. هر از گاهی برمی‌گشت و آسمان را نگاه می‌کرد. صاف بود. آفتاب کم رمقی می‌تابید. هر بار که سرش را دوباره پایین می‌انداخت زیر لب چیزهایی هم می‌گفت. دعا می‌کرد. دو سه قدم بعد باز می‌ایستاد و آسمان را نگاه می‌کرد. سر خیابان که رسید ساعتش را نگاه کرد. سرش را از روی تاسف تکانی داد و باز ساعتش را نگاه کرد. این‌بار دستش را بالاتر آورد و چشم‌هایش را ریز کرد. انگار بخواهد مطمئن شود. نگاهی به انتهای خیابان کرد. نسبتا شلوغ بود. راهش را کج کرد و از کوچه پس کوچه‌ها رفت. باز آسمان را نگاه کرد. آفتاب رفته رفته بی‌جان‌تر می‌شد. زیر لب گفت:
«لعنت! این موقع روز باید آفتاب بسوزونه. لعنت به آفتاب زمستون».
سر یک کوچه ایستاد. کاغذ مچاله شده کف دستش را باز کرد. «پلاک 28 واحد 3». زیر لب هی تکرار می‌کرد پلاک 28 واحد 3 و پلاک‌ها را نگاه می‌کرد.
«پلاک 28. همین‌جاست».
هنوز حرفش تمام نشده بود که دو سه نفر از انتهای کوچه پیچیدند داخل. هول کرد. راه افتاد. وانمود می‌کرد پلاک‌ها را نگاه می‌کند.
«خانوم دنبال جایی می‌گردین؟»
«نه، نه. ممنون. خودم پیداش می‌کنم».
منتظر جواب نماند و با عجله از آن‌ها رد شد. کوچه را پیچید ولی چند قدم بیش‌تر نرفته بود که برگشت. با احتیاط داخل کوچه را نگاه کرد. کسی نبود. دوان دوان در حالی‌که لنگ می‌زد خودش را به پلاک 28 رساند. انگشتش روی زنگ واحد 3 گذاشت. یک لحظه دودل ماند. دستش را کشید و برگشت. هنوز چند قدم بیش‌تر نرفته بود که باز برگشت. چشم‌هایش را بست و با تمام وجود زنگ واحد 3 را فشار داد. صدای مردی از آن‌ور آیفون بلند شد. با صدای زمخت و عصبانی گفت:
«چیه؟ مگه سر آوردی. آروم‌تر».
«منم. یعنی من رو خانم‌ جان معرفی کردن برسم خدمت‌تون».
«آها. آروم بیا بالا. همسایه‌ها شاید خواب باشن. واحد3. در رو باز گذاشتم».
پله‌ها را نوک‌پا بالا رفت. در را هل داد و رفت داخل. می‌خواست در را ببندد که گوشه چادرش لای در ماند. باز کرد، چادرش را کشید و در را آرام بست.
حوالی ظهر بود. در آپارتمان پلاک 28 را آرام بست و داخل کوچه شد. تا سر کوچه را با عجله رفت. کمی ایستاد تا نفسش جا بیاید. به خودش که آمد آسمان را نگاه کرد. آفتاب کمی جان گرفته بود. لبخندی غم‌گینی گوشه لبش نشست.
«خدا رو شکر که ام‌روز بارون و برف نبارید».
ساعتش را نگاه کرد. انگار که دیرش شده باشد، گام‌هایش را تا جایی که می‌توانست سریع‌تر برداشت. نسبت به صبح خسته‌تر بود. حتی بیش‌تر می‌لنگید.
داخل مغازه کفش‌فروشی شد.
«آقا لطفا یه کفش دخترونه لطف کنین».
«چه سایزی باشه خانوم؟».
«هفت سالشه. روبان صورتی هم داشته باشه».
جعبه کفش را زیر چادرش زد. حسی شبیه خوش‌حالی داشت. آفتابِ زمستان هم‌چنان می‌تابید. باید عجله می‌کرد.  چیزی نمانده بود ساعت دو شود. 


  پ‌ن: منتشر شده در روزنامه روزان، دوم ِ  تیرماه ِ هزار ُ سی‌صد ُ نود ُ سه