2014-09-21

ئه شما دی‌گه چرا زرد شدین


ئه شما دی‌گه چرا زرد شدین؟ رفته؟ خب درخت مومن، نباتاتی باش، پس اون شعور فی‌الذاته چی شد؟ ما آدمیم نمی‌فهمیم، دل می‌بندیم، تو چرا نفهمیدی نباس عاشق پرنده مهاجر بشی؟ خودش که می‌گه من پاییز بیاد میرم. گفت یا نگفت؟ حالا سر این شیلنگ رُ بگیر یه‌قلوپ آب برسون به‌اون ریشه‌های از دنیا بی‌خبرت. فکر کردی آب نخوری برمی‌گرده؟ نه درختِ من؛ اون‌که رفته دی‌گه هیچ‌وخ نمی‌آد. حالا تو بمون و تابلویِ رنگین‌کمان زرد و سرخ و نارنجی و سلطان‌پاییز. تا ببینیم زمستون کی می‌آد و کی‌ می‌ره و کی سبزی به ما و شما برمی‌گرده. می‌دونم می‌دونم، بهار هم که بیاد، نه ما همون آدم سابق می‌شیم، نه شما همون درخت. قرار نیست که «سبز» همه‌چیُ درست کنه که. ولش کن الان سیاسی می‌شه، همون انتظارِ سبز رُ هم ازمون دریغ می‌کنن. بسه؟ ببندم آبُ ؟ داری آسمونُ ؟ نم‌نم دی‌گه بارون هم از راه می‌رسه. بشین زیر بارون زار بزن. یعنی می‌خوام بگم پاییز فصل رفتن‌هاس. برا من و شما همین بارون می‌مونه و دل‌تنگی و انتظار. قبول داری بارون هم دی‌گه اون بارون سابق نیست؟ قبلنا می‌رفتی زیر بارون، خیسِ آب‌کشیده می‌شدی، می‌اومدی کز می‌کردی گوشه بخاری، سینه‌پهلو می‌کردی و تموم می‌شد. بدبختی‌هات یادت می‌رفت. الان طوری شده، می‌میری ولی چیزی درست نمی‌شه. پاییزِ تقویم مالِ حال‌خوباشه؛ پاییزِ ما چندسالیه اومده و نمی‌ره. چی می‌گفت؟ «بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت»؟ برفت آقا برفت. نبینم از جبرِ طبیعت و گردش ایام و فصول بگیا. اینا رُ درست کردن که من و شما کم‌تر غم بگیریم؛ وگرنه شده اول مهر اومده باشه ولی کسی به‌جبرِ پاییز نرفته باشه. شده که می‌گم. خسته‌ای سرتُ درد نیارم. تا شما سرگرم اون تابلویِ فسون‌گرِ برگ‌ریزتون هستین، من یه سینی چای بریزم بیارم با هم چشم در چشم نوش کنیم. سلامتیِ رفتن و رفته‌ها.

 پ‌ن: این نوشته وام‌دار قسمت شانزدهم «رادیو چهرازی: یاد بعضی نفرات در گردش فصول» است. 
 دانلود مجموعه کامل رادیو چهرازی +

2014-09-11

ما بال نداشتیم، برای تجربه‌ی ِ «رهایی» سقوط می‌کردیم



«بچه‌ها وقتی می‌خندند یعنی شادند، وقتی گریه می‌کنند یعنی غمگین‌اند. باید بزرگ بشوند تا یاد بگیرند وقتی غمگین‌اند لبخند بزنند و گاهی به‌خاطر شادی‌شان گریه کنند».
«عینکو»ی ِ زهرا فخرایی را یک‌کله خواندم. روایت‌های کتاب آن‌قدر شیرین و خواندنی جلو می‌رفتند که نمی‌شد نخوانده کنارش گذاشت. مینی‌مال‌های جذاب که اگر اشتباه نکنم روایت‌های واقعی از زندگی خود زهراست، با تصویرسازی‌های جالب و متفاوت که آن‌هم کار خودش است، همراه شده و در نهایت کتابی شده که علاوه بر لذت‌بخش بودن برای خود فرد، می‌تواند بهترین هدیه برای کودکان و بزرگ‌سالان کتاب‌دوست باشد. 
در شناسنامه کتاب نوشته شده: «داستان‌های کودکان». یادم باشد که اگر روزی کودک‌دار شدم، شب‌ها قبل از خواب برایش داستان‌هایی بخوانم که در آن از عشق، سیگار، فیس‌بوک و دوست‌پسر تعریف شده باشد! بدآموزی؟ بدآموزی این حرف‌ها مال نسل ما و نسل‌های پیش‌تر بود! نسل بعدی چه به‌تر که در آغوش پدر این حرف‌ها را یاد بگیرند! 
چاپ اول «عینکو» را نشر «حوض نقره» در بهار 93 با قیمت 9000 تومان منتشر کرده است.

  پ‌ن‌یک: این کتاب را دوست خوب و مجازی‌اَم «میثم قاسم‌زاده» به‌مناسبت روز تولدم هدیه کرده بود؛ و انگیزه‌ای شد برای من که در فرصت‌های مناسب پیش‌رو این کتاب را به چند دوست دی‌گر هدیه کنم تا در لذت ِ عینکو باهم شریک باشیم.

  پ‌‌ن‌دو: یکی از روایت‌های کتاب در مورد مستی است، و در تصویرش هم زهرا را کنار چند بطری خالی با گیلاسی در دست می‌بینیم! همین‌طوری برایم جالب بود!
«من این را می‌دانم که همیشه زمین به‌دور خودش می‌چرخد و همیشه ایستادن باید سخت باشد. امشب هم زمین به‌دور خودش می‌چرخد و ایستادن سخت است؛ ولی بیش‌تر از دیشب و شب‌های قبل». 

  *عنوان این پست، نوشته‌ای‌ست از همین کتاب. 

2014-09-10

در غارِ غم‌م نیمه‌ای از عمر، ب‌ِگا رفت




بیست ُ پنج یا بیست ُ شش‌ ساله شدنم را مطمئن نیستم، ولی همین‌قدر می‌دانم که بیست ُ پنج پُر شد. بیست ُ پنج سال یعنی نصف پنجاه ساله‌گی! تازه آن‌هم اگر امید به‌زنده‌گی‌اَم را پنجاه‌سال درنظر بگیرم، که نمی‌گیرم! یعنی نصف فرصت زنده‌گی گذشت؛ بی‌لذت، بی‌زندگی.
روزهای تولد این چندسال گذشته، همی‌شه یاد این جمله از موراکامی می‌افتم: «لعنت به سال‌های بیست‌ساله‌گی». لعنت به‌این سال‌ها. همی‌شه هم با خودم عهد می‌کنم که سال بعد روز تولد خودم را هم فراموش کنم، که یعنی مثلا اهمیت نمی‌دهم و فقط روی کاغذ است و این‌ها؛ که هرسال هم زیر عهدم می‌زنم و زانوی غم بغل می‌گیرم.
با تقریب خوبی، ام‌سال تا این‌جا، بدترین سال زنده‌گی‌اَم بوده و بدون اصطکاک مسیرِ  «بدترین سال» بودن را ادامه می‌دهد. خلاصه این‌که ب‌قول مهدی موسوی: «و سال‌گردِ مرگِ تدریجی مبارک».

  پ‌‌ن‌یک: رفت در غارِ غمم نیمه‌ای از عمر به‌غارت {استاد شهریار}
  پ‌ن‌دو: اگر ننویسم: «من صادقانه روز تولدم بغض می‌کنم» شرمنده خودم خواهم بود!

  پ‌ن‌سه: چه ماه عجیبی، شبِ تولدم کامل شده بود. عجیب. گرگ‌دیوانه‌ساز!