2014-09-10

در غارِ غم‌م نیمه‌ای از عمر، ب‌ِگا رفت




بیست ُ پنج یا بیست ُ شش‌ ساله شدنم را مطمئن نیستم، ولی همین‌قدر می‌دانم که بیست ُ پنج پُر شد. بیست ُ پنج سال یعنی نصف پنجاه ساله‌گی! تازه آن‌هم اگر امید به‌زنده‌گی‌اَم را پنجاه‌سال درنظر بگیرم، که نمی‌گیرم! یعنی نصف فرصت زنده‌گی گذشت؛ بی‌لذت، بی‌زندگی.
روزهای تولد این چندسال گذشته، همی‌شه یاد این جمله از موراکامی می‌افتم: «لعنت به سال‌های بیست‌ساله‌گی». لعنت به‌این سال‌ها. همی‌شه هم با خودم عهد می‌کنم که سال بعد روز تولد خودم را هم فراموش کنم، که یعنی مثلا اهمیت نمی‌دهم و فقط روی کاغذ است و این‌ها؛ که هرسال هم زیر عهدم می‌زنم و زانوی غم بغل می‌گیرم.
با تقریب خوبی، ام‌سال تا این‌جا، بدترین سال زنده‌گی‌اَم بوده و بدون اصطکاک مسیرِ  «بدترین سال» بودن را ادامه می‌دهد. خلاصه این‌که ب‌قول مهدی موسوی: «و سال‌گردِ مرگِ تدریجی مبارک».

  پ‌‌ن‌یک: رفت در غارِ غمم نیمه‌ای از عمر به‌غارت {استاد شهریار}
  پ‌ن‌دو: اگر ننویسم: «من صادقانه روز تولدم بغض می‌کنم» شرمنده خودم خواهم بود!

  پ‌ن‌سه: چه ماه عجیبی، شبِ تولدم کامل شده بود. عجیب. گرگ‌دیوانه‌ساز!