2014-10-30

خنده‌ات را از من بگیر، کتابم را نه


«کتاب» بهترین ِ هدیه‌ها، و بدترین ِ امانت‌هاست. 

2014-10-23

یاد بعضی نفرات در گردش فصول


پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاقِ جمشید. پاییز یه‌هو می‌آد، توو یه‌روز، مثل بهار و بقیه. صپ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. ما هم مثل عوام‌الناس، مثل سیاوش قمیشی و کریس دی‌برگ عقیده داریم پاییز دل‌گیره. شباش صدای بوف می‌آد. به جمشید می‌گیم: سر معرکه مهمون نمی‌خوای دل‌مون گرفته؟ می‌گه: بابا کجاش دل‌گیره؟ نگا نارنگیا رُ ، نگا نارنجیا رُ ، به‌زبانِ حال با انسان سخن می‌گه. خرمالو رُ ببین. می‌گم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر؛ چه‌جوری بگذرونیم امسالُ ؟ تولد جمشید آبانه. خب معلومه خوشش می‌آد. راه می‌ره می‌گه: دنیا یعنی محاسنِ پاییز. می‌گم: خب مثلا چارتا مثال بزن از این محاسن. می‌گه دلبر لباس قشنگا رُ از توو گنجه درمی‌آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حظ می‌کنه. می‌گم: اولا چش‌تُ درمی‌آرما، دوما این‌که نصفش معایبه، حیف تابستون نبود که همه‌ش لخت؟ یه چای می‌ریزه می‌ذاره جلومون، می‌گه: حالا دلبر هیچی، شبا رُ چی می‌گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه‌ش شبه دیگه. نصف روز غروبه. می‌گم: آقا ما دو سّاعت شب بسّ‌مونه، زیادم هست. می‌خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی می‌ذاریم اون گوشه تاریک‌روشن می‌شینیم ستاره می‌شمریم تا سحر چه زاید باز. می‌گه چایی از دهن افتاد.
جمشید اگه پاییز این‌قدی که تو می‌گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دل‌مون خالی می‌شه؟ همه به این زردی و نارنجی نگاه می‌کنن حال‌شون جا می‌آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشون رُ می‌ذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی‌گرده؟
جمشید یه سیبیل نازک داره، سفید شده، خیــــلی ساله این‌جاس، همه‌ی پاییزای آسایشگاه رُ دیده. می‌گه: این درخت بزرگه نا نداره، وگرنه بهت می‌گفتم پادشاه فصل‌ها یعنی چی. می‌گم: جمشید یادته هف‌هش ده سال پیشا، این زن و شوهر اتاق بغلیه رُ ؟ یارو سیبیل از بناگوش دررفته‌ رُ می‌گم، واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب باهم چسبیده بودن، آبان بود یا آذر، ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی درُ با لگد شکست رفت توو، دید دست همُ گرفتن، تیکه و پاره، رفتن که رفتن. پاییز نبود؟ یه قلپ چای می‌خوره، می‌گه: آره یادمه. جمشید اون یارو که ته راهرو می‌شست، سرشُ می‌کرد توو حقوق‌بشر  چی؟ همین وختا بود دیگه. بهش می‌گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یه کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی‌زد، هی فقط یواش می‌گفت: همینه آبرو. لاغر بود. اصن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما. یادته در حیاطُ زدن، رفتیم وا کردیم، کسی نبود. گذاشته بودنش پشت در، بی‌حقوق، با چشِ بسته، آبروشم دستش بود. پاییز بود بابا.
جمشید پا می‌شه می‌ره کنار پنجره، فک می‌کنه ما حالی‌مون نیست. هرسال همینه کارش. می‌گم: جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رُ  می‌بینیم بند دل‌مون پاره می‌شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رُ خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رُ یادته رشید بود؟ دستاشُ تکون می‌داد. با عینک و سر فرفری وسط راهرو می‌گفت: لبت کجاست که خاک چشم به‌راه است. یه‌بارم خیال کردیم داره واسه دلبر می‌خونه، نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود. هرچی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود؟ همین وختا بودا جونِ تو، که دیگه از نونوایی برنگشت، آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبوندن پشت شیشه، که خودسر شده، اشتباه شده باس ببخشین.
آدم به‌دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟
جمشید نشسته رو زمین، کنار دیوار، تکیه داده، خیره به روبه‌رو. عین هر سال. می‌شینم کناردستش، پای دیوار، می‌گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رُ . دوتا پر نارنجی می‌ذاریم کف دست‌مون، دراز می‌کنیم جلوش، بیا تو هم بزن. یارو غریبه‌هه می‌گه: چیه؟ با کی کار داری؟ می‌گم: جمشید خودتُ لوس نکن بابا، نارنجی رُ بزن بلند شو بریم توو حیاط. می‌گه: جمشید کیه دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافتُ، خودتم برو پی کارت.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
نشسته، تکیه به‌دیوار، می‌گم: اگه نیای تنها می‌رمـا. تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هرچی در زدیم وا نکرد. نشست کنار دیوار، خیره موند تا پایــــیز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم: ببخشین چرا اسم جمشید ُ توو این کاغذتون ننوشتین؟ گفت: جمشید کدوم بود؟ گفتیم: همون که تولدش آبانه. حالا هم آبانه دیگه. پس چرا نیست؟ اینم پاییز. جمشید می‌گه: یه چای دیگه بریزم؟ می‌گم: چای نمی‌خوام، بیا بیشین پاییز خیلی یادت ُ می‌کنم. از پنجره اتاق می‌بینم‌اش وسط حیاط، زردا و نارنجیا رُ با پا هم می‌زنه، می‌خنده، می‌خونه: پادشاه فصل‌ها پاییز... 

  پ‌ن: اپیزود شانزدهم رادیو چهرازی: «یاد بعضی نفرات در گردش فصول» را به مناسبت پاییز و دل‌تنگی برای رادیو چهرازی تایپ کردم. امیدوارم پاییز خوبی داشته باشید. 
هم‌چنان مجموعه کامل رادیو چهرازی را می‌توانید از این لینک دانلود کنید. +

2014-10-15

ماهی سیاه کوچولو


این‌جا هم می‌نویسم که یادم نرود که هر شب قبل از خواب، برای دختر/پسرم یک داستان از «صمد بهرنگی» بخوانم؛ مخصوصا «ماهی سیاه کوچولو» را به‌تکرار. 

♠ «مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به‌سراغ من بیاید؛ اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به‌پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک‌وقت ناچار با مرگ روبه‌رو شوم که می‌شوم - مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ ِ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...».

♠ ماهی سیاه کوچولو گفت:
«شما زیادی فکر می‌کنید. همه‌اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترستان به‌کلی می‌ریزد».

♠ «من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی این‌که تو یک جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؛ یا این‌که طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟»



  پ‌ن: هر سه نقل‌قول فوق از داستان «ماهی سیاه کوچولو» نوشته صمد بهرنگی انتخاب شده است؛ و هم‌چنین مجموعه کامل «داستان‌های بهرنگ» را نشر اختر تبریز منتشر کرده است. 

2014-10-11

شاعرانه می‌گویم نرو


«نهی با غرض تمنا» می‌دانی یعنی چه؟ 
یعنی وقتی فقط یک «نرو»ی ِ ساده می‌گوید، در اصل دارد التماس می‌کند، تمنا می‌کند، به‌پایت می‌افتد، قسم‌ات می‌دهد، زار می‌زند که نروی. 

  پ‌ن: «امر با غرض تمنا» هم داریم که «برگرد». 

2014-10-08

سایه‌های چوبی




«وقتی عکس‌های قدیمی را نگاه می‌کنی مرده‌های توشان با بقیه فرق دارند؛ چشمان‌شان خالی است. خالی‌خالی هم نه، اندکی امید، چیزی شبیه وحشت، نه مثل ترس از مرگ. مانند کسی که از بلندی پرت شده، میانه راه است، ترس سقوط دارد و هرلحظه کمی امید دارد که دستی از بالا می‌گیردش». 

«سایه‌های چوبی» از آن دست مجموعه داستان‌ها بود که دوست دارم؛ نویسنده مستقیم سراغ حقیقت‌های تلخ رفته و واقعیت را فدای شاد نویسی و جذب مخاطبِ گل و بلبل‌پسند نکرده است. داستان‌ها پر از وحشت و تعلیق است و اندکی امید؛ خیلی کم، که حتی کفاف زنده‌ماندن هم نمی‌کند. البته گاهی این تعلیق چنان عمیق می‌شود که آشفته می‌نماید و با یک‌بار خواندن نمی‌شود محتوای داستان را فهمید. و البته باز تاکید کنم که این نظر یک خواننده است که چیز زیادی از نقد حرفه‌ای ادبی نمی‌داند. شاید اگر فرم داستان‌ها و شیوه‌ای که یک زن خسته برای تعریف زندگی روزمره‌اش برای شنونده‌ای ناشناس انتخاب کرده است را درنظر بگیریم، این آشفته‌گی خیلی هم منطقی به‌نظر بیاید. برای فهمیدن این داستان‌ها می‌بایست پابه‌پای نویسنده و قدم به قدم با تصویری که می‌سازد، پیش رفت و زندگی را از زاویه‌یِ دید یک زن و گاه یک مادر نگاه کرد. نویسنده کتاب کسی است که زن بودن، همسر بودن و مادر بودن را خوب بلد است، و از این موضوع برای روایت از زندگی زن‌های مجموعه‌اش نهایت استفاده را کرده است. از ویژگی‌های دیگر این مجموعه که باعث جذابیتش شده، «شناور بودن در زمان» است. هر داستان، از شروع تا انتها چنان خواننده را جذب می‌کند که نمی‌شود نیمه‌کاره رهایش کرد.
داستان‌ها سانسور ندارند، و بار اروتیک اندکی هم که در بعضی داستان‌های مجموعه دیده می‌شود به ملموس بودن کتاب کمک کرده است. همین آزادی گفتار نویسنده باعث شده تا داستان‌ها روایاتی از زندگی واقعی، همراه با تلخی‌ها و شیرینی‌هایش باشد؛ و به‌مانند آثار بعضی نویسندگان زن نباشد که خالق عشق‌های آبکی و تین‌ایجر پسند هستند و چاپ‌های چند دهم را تجربه می‌کنند!
این مجموعه از ده داستان کوتاه تشکیل شده است. راوی دو داستان اول، مرد است؛ ولی نویسنده از این تریبون استفاده سو نکرده و هم‌چنان بر مسیر راست‌نویسی و حقیقت‌گویی مانده است!
در مورد این مجموعه، می‌بایست یک منتقد آشنا به فن نقد و ادیب بنشیند و داستان به داستان بخواند و بنویسد. و این‌که من چند خطی در مورد این کتاب بنویسم جسارتی‌ست قابل بخشش، که دوستش داشتم!

مجموعه داستان کوتاه «سایه‌های چوبی» لیلا معظمی را نشر نوگام منتشر کرده، که از لینک زیر می‌توانید به‌رایگان این کتاب، و سایر آثار منتشرشده توسط نوگام را دانلود کنید. +

2014-10-05

بعد از بهاری که «تو» رفتی



حالا

من مانده‌ام و
تقویمی،
که هرچهار فصلش
«پاییز» است.