2014-11-30

مثل ِ پرنده‌ای که وحشت از ارتفاع دارد


مثل گنجشکی که
قفسش سقف ندارد، اما...
سال‌هاست از یادش
رسمِ پرواز فراموش شده،
زندگی یادم نیست.

وحشت از بال کشیدن دارم،
وحشت از مرگ، ولی...

2014-11-27

چند شاخه مریم ِ گندیده




«دل‌خوش نباش مرگ...
خودش حوصله نداشت نفس بکشد.»  - از همین مجموعه

خدا ببخشد که این‌بار بر مسند نقد نشسته‌ام، تا درباره‌ی ِ شعرهای شاعری دیگر بنویسم! این نوشته نه نقد علمی و ادبی، که یادداشتی بر مجموعه‌ی ِ  جدید دوستی شاعر است. پیش‌تر مجموعه‌های «نثر خیس» و «اشک در لیوان موهیتو» از علی‌رضا قاسمیان خمسه را خوانده بودم. این‌بار آخرین مجموعه علی‌رضا را با عنوان «چند شاخه مریم ِ گندیده» خواندم، و این مجموعه چنان برایم لذت‌بخش بود که جسارت کردم و تصمیم گرفتم چند خطی برایش بنویسم. «چند شاخه مریم ِ گندیده» نسبت به دو مجموعه قبلی، به‌نظر من پخته‌تر و کامل‌تر بود و تصویرهایی که شاعر با کلماتش ساخته، خیلی شفاف‌تر، ملموس‌تر و خواندنی‌تر بود. اگر یک‌روز، سال‌ها بعد بخواهم یادداشتی درباره دنیای ِ شعری ِ  علی‌رضا قاسمیان خمسه بنویسم، می‌بایست از این مجموعه به‌عنوان نقطه شکست و جهش‌گاهی بر شاعرانگی ِ  علی‌رضا  یاد کنم. عاشقانه‌های علی‌رضا را دوست داشته و دارم. سادگی و زبان خودمانی شعرهایش باعث می‌شود که خواننده با تک‌تک قطعه‌ها احساس نزدیکی و هم‌دلی بکند. شاعر به‌دنبال پیچیده‌گی و سنگین نوشتن نیست؛ و با کوتاه‌ترین جملات و ساده‌ترین کلمات و عبارات تصویری دل‌نشین از اتفاق‌های پیرامونش می‌سازد. علی‌رضا در یادداشتی که در صفحه شخصی‌اش در فیس‌بوک پیرامون انتشار اینترنتی این کتاب نوشته، تاکید کرده است که تا مدتی شعر جدیدی منتشر نخواهد کرد، و این موضوع به‌زعم بنده نوید شعرهای عمیق‌تر و پخته‌تری را در آینده می‌دهد.

«پاییز است
باران می‌بارد
و من در قطاری نشسته‌ام
که شهر ِ تو این‌بار
مبدا آن است.
چطور
گریه نکنم؟» - از همین مجموعه

  پ‌ن: مجموعه «چند شاخه مریم گندیده» شامل 38 شعر کوتاه است، که به‌صورت اینترنتی منتشر شده است. توضیحات تکمیلی خود شاعر و بحث پیرامون مجموعه را می‌توانید از این‌جا + دنبال کنید. برای دانلود این مجموعه نیز می‌توانید از این‌ لینک استفاده کنید. + 

2014-11-23

مرگ را چشم در چشم هم نوش کنیم


زندگی، شهری دور
مرگ، همسایه‌ی ِ ماست.

هر شب از تنهایی
به‌خــــــودم می‌گویم:
«مرگ را به چای مهمان بکنم؟».

2014-11-15

مجموعه شعر: برای ِ خاطر ِ پرستوها



شعرهایی که چند سال اخیر نوشتم را (البته جسارت می‌شود که به‌عنوان شعر خطاب‌شان کرد!)، با کمک دوست عزیز و شاعرم «علی بلیغی» به‌صورت اینترنتی منتشر کردیم. ابتدا قرار بود که کتاب با همکاری یک ناشر اینترنتی و با امکان خرید منتشر شود، ولیکن شرایطی که ناشر الزام کرده بود، مورد قبول بنده قرار نگرفت! و تصمیم بر این شد که لینک دانلود رایگان در اختیار دوستان قرار بگیرد.
هدف اصلی این کار، خوانده شدن و فیدبک گرفتن از دوستان اهل ِ ذوق برای کارهای بعدی‌ست. به هر نحو، همین که کتاب را دانلود کنید و بخوانید برای من افتخار بزرگی محسوب می‌شود. و خوش‌حال‌تر می‌شوم اگر نظرات و انتقادات و پیشنهادات‌تان را در نظرات همین پست، و یا سایر جوامع مجازی بخوانم. پیشاپیش هم از دوستانی که مجموعه باب میل‌شان نبوده، و هزینه و زمان صرف کرده‌اند عذر می‌خواهم. 
بالطبع با بازنشر این مطلب در توئیتر، گوگل‌پلاس، فیس‌بوک و ... لطف بزرگی به‌بنده خواهید کرد. و ممنون. 

1• فردا 
به‌هیات ِ درختی پیر
در مسیر ِ پروازت شاخه می‌گسترانم.

هنور نمرده‌ام
که خستگی‌هات را 
آغوش ِ دیگری در کند.

بال‌های خسته‌ات را به‌شاخه‌ام بسپار
به‌یاد ِ روزهایی که
شانه‌ام
آرام‌گاهت بود.

2• کویر شد،
جنگلی
که عاشق ِ پرنده‌ی ِ مهاجر بود. 

 پ‌ن‌یک: زحمت صفحه‌آرایی و طراحی جلد با علی بلیغی عزیز بود. 
 پ‌ن‌دو: ام‌روز، بیست ُ چهارم آبان‌ماه، روز کتاب و کتاب‌خوانی‌ست. این کتاب و کتاب‌های دیگر را به‌دوستان‌تان معرفی کنید!
 پ‌ن‌سه: پیشنهاد کردند که برای حمایت هم که شده، شماره کارت برای واریز وجه کتاب بنویسم.
6037-6917-8820-4055  بانک صادرات: رحمان نقی‌زاده 
از آن‌جایی که من طاقت حق‌الناس ندارم، و اگر خودم بودم یک ریال هم پای این کتاب نمی‌دادم، اصراری به‌پرداخت وجه ندارم. لینک دانلود رایگان است. اگر هم کسی علاقه‌مند به‌پرداخت وجه بود، هرچقدر که خودش صلاح دانست واریز کند. 
امیدوارم این نوشته‌ها مورد پسند شما دوستان قرار بگیرد. منتظر نظرات‌تان هستم. 

به دلیل مشکلات به‌وجود آمده برای پیکوفایل، کتاب را در آپلودسنتر دیگری بارگذاری کردم.
می‌توانید از لینک زیر مجموعه شعر را دانلود کنید:



  بعدنوشت: یادداشت «سمیه نوروزی» بر مجموعه «برای ِ خاطر ِ پرستوها» +

2014-11-11

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند


مدت‌ها بود می‌خواستم حسب حالی بنویسم، که بعدها اگر حال وُ روز این‌روزهایم را فراموش کردم، کمک‌حال ِ یادآوری‌ام باشد. چند روز پیش تصمیم گرفتم و نشستم به‌نوشتن، ولیکن دریغ از جمله‌ای که بیان حال این روزهام باشد. از اواخر سال پیش و اوایل همین ام‌سال هیجانات منفی زیادی را تجربه کرده بودم ولیکن این چند ماه گذشته هیچ اتفاق قابل ذکری به‌همراه نداشت. بیش‌تر سرخورده‌گی و سکون و روزمرگی و روزمره‌گی و بطالت بود. تمام تصمیم‌ها و حرکت‌های زندگی‌ام را موکول کرده بودم که به‌اتفاقات ِ خارجی که بیفتند و تکانی به‌زنده‌گی ِ به‌اصطلاح زندگی‌ام بدهند. و تنها انتظار کشیدم. مع‌الاسف و افسوس و حسرت که حتی نمی‌توانم ادعا کنم که از این زنده‌گی ِ شکست‌طور چیزی برای آینده یاد گرفته‌ام؛ پلی از شکست برای پیروزی. تنها انتظار و زنده‌ماندن را خوب یاد گرفته‌ام. این‌که خودت را طوری فریز کنی که هیچ ری‌اکشنی نسبت به‌محیط نشان ندهی و فقط و فقط زنده بمانی تا بعد. ام‌روز هم که این چندخط را نوشتم، چیزی تغییر نکرده است. زنده‌گی همان تنهایی ِ مرگ‌آور ِ هراس‌ناک است، که بود. هنوز میان این پیله‌ی ِ هراس و وحشت از زندگی، زانوی ِ بیچاره‌گی بغل گرفته‌ام و منتظر آن نور سفید رهایی‌بخشی هستم که شاید یک‌روز از میان میله‌های پنجره کوچک ِ سلولم به‌درون بتابد. 

این‌جا که من ایستاده‌ام
آخر ِ دنیاست.

نه رنگین‌کمانی،
نه عشقی،
و نه حتی صدای ِ جیرجیرکی.

این‌جا، 
تنها مرگ می‌تواند،
الهام‌بخش ِ یک شعر باشد.

  پ‌‌ن‌یک: عنوان این پست، مصرعی‌ست از حضرت حافظ. 
  پیر ِ میخانه چه خوش گفت به‌دردی‌کش ِ خویش / که مگو حال ِ دل ِ سوخته، با خامی چند 
   غزل را از گنجور کامل بخوانید: +
  پ‌ن.دو: این شعر، اگر بتوان آن‌را شعر خواند، هم از خودم است.  

2014-11-10

زندگی به‌سبک سورئال




«گاهی، وقتی که یادم می‌رود یک درختم، شاید چند قدم هم راه رفتم».

 [اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار - جواد سعیدی‌پور - انتشارات کاروان]

پ‌ن: خوب نوشتن، هنر است.