2014-11-11

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند


مدت‌ها بود می‌خواستم حسب حالی بنویسم، که بعدها اگر حال وُ روز این‌روزهایم را فراموش کردم، کمک‌حال ِ یادآوری‌ام باشد. چند روز پیش تصمیم گرفتم و نشستم به‌نوشتن، ولیکن دریغ از جمله‌ای که بیان حال این روزهام باشد. از اواخر سال پیش و اوایل همین ام‌سال هیجانات منفی زیادی را تجربه کرده بودم ولیکن این چند ماه گذشته هیچ اتفاق قابل ذکری به‌همراه نداشت. بیش‌تر سرخورده‌گی و سکون و روزمرگی و روزمره‌گی و بطالت بود. تمام تصمیم‌ها و حرکت‌های زندگی‌ام را موکول کرده بودم که به‌اتفاقات ِ خارجی که بیفتند و تکانی به‌زنده‌گی ِ به‌اصطلاح زندگی‌ام بدهند. و تنها انتظار کشیدم. مع‌الاسف و افسوس و حسرت که حتی نمی‌توانم ادعا کنم که از این زنده‌گی ِ شکست‌طور چیزی برای آینده یاد گرفته‌ام؛ پلی از شکست برای پیروزی. تنها انتظار و زنده‌ماندن را خوب یاد گرفته‌ام. این‌که خودت را طوری فریز کنی که هیچ ری‌اکشنی نسبت به‌محیط نشان ندهی و فقط و فقط زنده بمانی تا بعد. ام‌روز هم که این چندخط را نوشتم، چیزی تغییر نکرده است. زنده‌گی همان تنهایی ِ مرگ‌آور ِ هراس‌ناک است، که بود. هنوز میان این پیله‌ی ِ هراس و وحشت از زندگی، زانوی ِ بیچاره‌گی بغل گرفته‌ام و منتظر آن نور سفید رهایی‌بخشی هستم که شاید یک‌روز از میان میله‌های پنجره کوچک ِ سلولم به‌درون بتابد. 

این‌جا که من ایستاده‌ام
آخر ِ دنیاست.

نه رنگین‌کمانی،
نه عشقی،
و نه حتی صدای ِ جیرجیرکی.

این‌جا، 
تنها مرگ می‌تواند،
الهام‌بخش ِ یک شعر باشد.

  پ‌‌ن‌یک: عنوان این پست، مصرعی‌ست از حضرت حافظ. 
  پیر ِ میخانه چه خوش گفت به‌دردی‌کش ِ خویش / که مگو حال ِ دل ِ سوخته، با خامی چند 
   غزل را از گنجور کامل بخوانید: +
  پ‌ن.دو: این شعر، اگر بتوان آن‌را شعر خواند، هم از خودم است.