2014-12-30

به یک مومیایی ماننده‌ام


«بعد از سی و پنج سال به موطن اصلی خود، تبریز، برگشته‌ام. به یک مومیایی ماننده‌ام که بعد از قرن‌ها زنده شده باشد، در اطراف خود هیچ‌چیز آشنایی نمی‌بینم. حتی یک خشت. همه رفته‌اند؛ همه. سایه و شبح گذشتگان را احساس می‌کنم که به سرعت از در و دیوار پریده و از من رو پنهان می‌کنند ... حالایی‌ها همه بیگانه‌اند ... هاج و واج مانده‌ام. از میان مردم گریخته، و به کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها پناه می‌برم، شاید ... می‌گویم من که شاعر نیستم، برو به سراغ یکی که زبان ِ راز بلد باشد ...»

 { تکه‌هایی از مقدمه قطعه‌ی ِ مومیایی، به قلم خود استاد شهریار }

2014-12-24

از مجموعه داستان‌م - 2


لم داده‌ام روی کاناپه، و فیلم تماشا می‌کنم. یک‌جایی از فیلم The Grey یکی از آن گرگ‌زده‌های مفلوک، خسته از «ادامه دادن»، می‌نشیند روی یک تنه درخت و می‌گوید: «گور بابای همه‌چیز. دیگر نمی‌خواهم بروم. فقط می‌خواهم بنشینم». من هم همان حس را دارم. می‌خواهم تا ابد به این کاناپه تکیه بدهم و خیره به دیوار بمانم. باز یک‌جای دیگر از فیلم، همان بازیگر ِ خسته و وامانده، صحنه کوه‌ها و جنگل‌های روبرویش را به دوستش نشان می‌دهد و می‌گوید: «این‌جا، حس می‌کنم همه این‌ها سهم من هستند». و من، زل می‌زنم به دیوار اتاق، و فکر می‌کنم به این‌که: یعنی همه سهم من، فقط همین دیوار است؟ 


 پ‌ن: پست مرتبط «از مجموعه داستانم» + 

2014-12-22

رد ِ تمام رودهای جهان را که بگیری، به پنجره‌ی ِ منتظری گریان خواهی رسید


روزی این چشم‌ها
شهادت خواهند داد؛ به انتظار...
که چقدر
منتظرت بودم. 

و این پنجره
رودی خواهد شد؛ از اشک...
که دریاها تعظیم می‌کنند
به عظمتِ شوری اش. 

{رحمان نقی‌زاده گرمی}

2014-12-21

شب یلدای ِ غمم را سحری پیدا نیست


شب یلدا هم مثل باقی مناسبت‌های تقویم، اتفاق فوق‌العاده‌ای برایم نبوده است. هرازگاهی اتفاقات جالبی می‌افتد، ولیکن هیچ‌وقت      طوری نبوده که برای آمدنِ مناسبت خاصی انتظار کشیده باشم. با این تفاسیر، باز هم چند خاطره از شب‌های یلدا دارم.
  

1.     سال 86 بود. اولین‌بار تنهایی از شهرمان دور شده بودم و دانشجوی همدان. همان روزها بود که با مجله چلچراغ آشنا شدم. یادم هست که برای برنامه «شب چله» اطلاعیه داده بودند و با قرعه‌کشی میهمانان را انتخاب می‌کردند. با این‌که هیچ شانسی برای خودم قائل نبودم، ولی باز ثبت نام کردم و منتظر ماندم. چند روز مانده به شب یلدا، از دفتر چلچراغ تماس گرفتند و دعوتم کردند! خدای من! خیلی لحظه ویژه‌ای بود! خب گفتنش برایم آسان نیست، اما زنگ زدم و از پدرم اجازه گرفتم! و چند روز بعد راهی تهران و نمایشگاه بین‌المللی شدم تا در شب چله چلچراغ شرکت کنم. از حاشیه‌ها و اتفاق‌هایش که بگذریم تجربه‌یِ جدیدی برایم بود. هنرمندان و سلبریتی‌های زیادی را از نزدیک دیدم. خاتمی را هم دیدم. تازه آن‌جا بود که کشف کردم عادل فردوسی‌پور از همه سلبریتی‌های مملکت برای جوانان محبوب‌تر است! یک روز فوق‌العاده را گذراندم و شب باز همدان بودم.
2.     سال 88 و یلدایش به جذابی یلدای 86 نبود، ولیکن باز نقطه مهمی در زندگی‌ام بود. تازه کاردانی را تمام کرده بودم و بعد از عدم موفقیت در کنکور کارشناسی، تصمیم گرفته بودم عازم خدمت اجباری سربازی شوم. شب یلدای 88 را خانه خاله‌ام بودم؛ شبی که فردایش، صبح زود، می‌باید عازم پادگان عجب‌شیر می‌شدم تا دوره آموزشی سربازی‌ام را بگذرانم. همین.
3.     سال 89 بود. هنوز گودر بود. ساکن تهران بودم. یک خانه هشتاد متری در شمیران‌نو اجاره کرده بودیم. شب یلدا نزدیک بود و من تنها زندگی می‌کردم. هیچ‌کدام از دوستان گودری فرصت نداشتند شب‌شان را با من شریک شوند. آخر سر یکی از خانم‌های گودر را پیدا کردم که مثل من تنهایِ تهران بود! متاسفانه هرچقدر فکر می‌کنم نام و نشانی از آن خانم در خاطرم نیست. خلاصه این‌که آن دوست، کافه‌ای سمت پارک ملت را آدرس داد و گفت با چند نفر دیگر از بچه‌های گودر شب یلدا را آن‌جا خواهند بود. من هم از خداخواسته راه افتادم و کافه را پیدا کردم. اولین‌بار آن‌جا بود که فهمیدم چای کافه‌ای سه هزار تومان قیمت دارد! خلاصه‌اش این‌که آن‌شب، آن دوست و سایر دوستان پیچاندند و من باز تنها ماندم. با این تفاوت که با کیان، صاحب همان کافه، آشنا شدم و با چند نفر دیگر از دوستان آن‌ها که آن‌شب آن‌جا بودند، شب یلدای خوبی را گذراندم. هنوز هم اوقاتی که مسافر تهران باشم، چند ساعتی را در آن کافه می‌گذرانم.
4.     آخرین مورد هم از یلدای 92 بنویسم. باز دانشجوی همدان بودم. با بچه‌های خوابگاه تصمیم گرفتیم سوئیتی اجاره کنیم و به دور از مراقبت‌های ویژه حراست دانشگاه و خوابگاه، و شلوغی، یک شب را کنار هم خوش باشیم. هزینه‌اش نسبت به یک شب یلدایِ معمولی بیش‌تر بود، ولی به همان نسبت بیش‌تر هم خوش گذشت. یاد آن روزها بخیر.
5.     این یادداشت را برای شب یلدای 93 نوشته‌ام. هنوز چند روزی مانده و هنوز امیدوارم که اتفاقی بیفتد و تعداد شماره‌های این نوشته را افزایش بدهد! انتهای نوشته را تا روز انتشار در وبلاگ باز می‌گذارم. اگر چیز قابل ذکری بود که می‌نویسم. و اگر نوشته همین‌جا تمام شد، بدانید که یک یلدای روتین و معمولی را پشت سر گذاشته‌ام!

 پ‌ن: عنوان، مصرعی‌ست از محتشم کاشانی.

هنوز با همه دردم امید درمان است ... که آخری بود آخر شبان یلدا را   ]سعدی[

2014-12-17

نه که نخواهیم ها؛ نمی‌توانیم


هر بار که می‌رویم برای فوتسال، یک پسر متفاوتی آن‌جاست. یک پلاستیک بزرگ هم وسیله و لباس ورزشی همراه دارد. اول می‌پرسد: «جا دارید من هم بازی کنم؟» و وقتی با جواب منفی مواجه می‌شود، کنار زمین می‌ایستد و توپ‌های اوت را جمع می‌کند.   بعد انگار که برایش کافی نباشد؛ سوت برمی‌دارد و داور می‌شود. آخر سر هم نقش سرمربی را برای هر دو تیم بازی می‌کند و توصیه‌هایش را از کنار زمین - با آن صدا و گویش تقریبن نامفهوم‌اش - به بازیکنان می‌رساند. بازی که تمام شد با همه خوش و بش می‌کند و «خسته نباشید» می‌گوید.
و باز همین مراحل را با گروه بعدی که وارد سالن می‌شوند، انجام می‌دهد. آن پسر بیست و هفت هشت ساله برای من نماد سوی ِ بی‌رحم ورزش است. نماد خواستن و نتوانستن. هی خواستن، و هی نتوانستن. 
پیش‌تر نوشته بودم: «نه این‌که نخواهیم ها، نمی‌شود». و بعضی از دوستان ِ گل و بلبل، آنتونی رابینز طور از در مخالفت وارد شده بودند که اگر بخواهی و تلاش کنی، حتمن خواهد شد. بفرمایید. زندگی، کتاب‌های روان‌شناسی عامه‌پسندی که شب‌ها قبل از خواب می‌خوانید نیست. فیلم‌نامه نویس ِ زندگی ما هم برایان تریسی نیست. در زندگی ِ واقعی، برهه‌های بسیاری هست که می‌خواهی و می‌روی و می‌روی و نمی‌رسی.  

2014-12-12

از مجموعه داستان‌م


در آیینه خودم را نگاه می‌کنم. انگار هولِ چیزی را دارم؛ منتظر اتفاقی ام. دلیل این همه عجله‌ام برای پیر شدن را نمی‌دانم. موهایم جابه‌جا سفید و خاکستری شده‌اند. لحظه‌ای درنگ می‌کنم و بعد، انگار که چیزی از درونم تلنگر می‌زد. به خودم می‌گویم: «حواست هست؟ داری پیر می‌شوی؟ حتما کارهایی برای انجام دادن داری، پیش از آن‌که کاری جز پیرتر شدن از دستت برنیاید.» 

2014-12-09

باز هم برای ِ خاطر ِ پرستوها


«از روزهایی که بی‌تو می‌گذرند
می‌ترسم
نكند
كه روزها
به بي‌تو گذشتن
عادت كنند.»
- از مجموعه برای ِ خاطر ِ پرستوها


آمار دانلود مجموعه شعر «برای ِ خاطر ِ پرستوها» به 800 رسید، و بهانه‌ای شد تا دوباره پستی درباره‌اش بنویسم تا دوستانی که احتمالا از بمباران تبلیغاتی‌ام جان سالم به‌در برده بودند هم به‌دام بی‌افتند! تشکر هم می‌کنم از همه دوستانی که در توئیتر، گوگل‌پلاس، فیس‌بوک و وبلاگ‌ها و ... از من و شعرهام حمایت کردند. چند تشکر ویژه هم دارم برای چند دوستی که بیش‌تر لطف داشته‌اند و درباره این مجموعه تصویر ساخته، یا متنی نوشته‌اند. 
تصویری که ابتدای پست می‌بینید را «زهرا فخرایی» عزیز زحمتش را کشیده‌اند. از این لینک [+] هم می‌توانید تصویر را با کیفیت اصلی ببینید. یک تصویر زیبا هم پیج ترنج‌گرافی و بهمن عطایی عزیز زحمت کشیده بودند که از این لینک [+] می‌توانید ببینید. آخرین تصویر هم لطف ِ پسرعموی عزیزم «حسن» بود که می‌توانید از این لینک [+] ببینید.  «سمیه نوروزی» هم لطف کرده‌‌اند و در وبلاگ «جعبه سیاه» یادداشتی در معرفی و نقد مجموعه نوشته بودند [+]. وبلاگ «یک پزشک» هم در بخش مجله هفتگی‎شان به‌معرفی این مجموعه پرداخته بودند [+]. دوستانی هم که از گودریدز استفاده می‌کنند، می‌توانند از این لینک [+] مجموعه را دنبال کنند. 
و در آخر هم؛ با استفاده از این پست [+] می‌توانید نمونه شعرها را مشاهده و توضیحات تکمیلی را بخوانید. هم‌چنین می‌توانید به رایگان مجموعه را دانلود کنید. اگر هم حوصله توضیحات تکمیلی ندارید که مستقیم از این‌جا [+] دانلود کنید! با به اشراک‌گذاری این نوشته در جوامع مجازی و معرفی به دوستان و دعوت از ایشان برای خواندن این مجموعه، لطف بزرگی در حق بنده خواهید کرد. ممنونم. 



2014-12-08

عصایش را که زمین گذاشت، پرواز کرد


به دیوار
تـکیه داده
سیگار می‌کشید
و به روزهایی فکر می‌کرد
که خود
تکیه‌گاهِ دنیایی بود
- پیرمرد -
.

2014-12-06

از میان ِ روزمرگی‌ها



     میان راه دهه سوم زندگی‌ام، بدون کار و هیچ برنامه‌ای ایستاده‌ام. خب طبیعی‌ست که پول هم ندارم! حتی بلندپروازی هم ندارم. گاهی می‌خواهم یک زندگی رویایی را برای آینده‌ام تصور کنم و نمی‌توانم. حتی در تخیل هم خودم را محدود مرزها می‌کنم. بگذریم؛ نمی‌توانم چیزی را که مدنظرم هست را در جملات بگنجانم.

      اگر ساکن یک شهر کوچک (روستای بزرگ) و همزمان عاشق شلوغی و شناخته نشدن باشید، حس و حال این روزهای من را درک خواهید کرد. حالا هم که نشسته‌ام منتظر نتیجه آزمون استخدامی که قرار است تا سی سال آینده، من را پای‌بند شهر کوچک‌مان بکند. و تازه اگر بشود، زندگی‌ام از این هم که هست یکنواخت‌تر خواهد شد. تا پنجاه وُ شش، پنجاه وُ هفت سالگی، زندگی‌ام همانی خواهد بود که از بچگی بوده است. مثل همیشه، تا همیشه.

      امیدوار بودم این چهار ماه باقی از سال را اتفاقی بیفتد و از این روزمرگی‌ها نجاتم بدهد، که گمان نمی‌کنم حادثه‌ای در پیش باشد. بله، حق با شماست؛ منفعلانه زندگی می‌کنم.

      گلایه‌ای هم دارم از دوستانی که نام‌ها از حرف‌ها برای‌شان مهم‌تر است. دوستانی که کسر شان می‌دانند که شعرهایم را بخوانند و نظر بدهند، چون نمی‌توانند در محافل ادبی ِ انتلکت‌شان به دوست‌های هنردوست‌شان بگویند آخرین کتابی که خوانده‌اند مجموعه شعر فیلان آدم اسم و رسم نداری بوده است. بیش‌تر از این هم در این مورد حرف نمی‌زنم که مبادا حرمتی شکسته شود.


      حرف‌های زیادی بود که به نوشتن نیامد. شما خودتان حدیث مفصل بخوانید از این مجمل. 

2014-12-05

شانزده یادداشت کوتاه بر «بریکینگ بد»؛ اسپویلر


* این نوشته ممکن است قسمتی از داستان را لو بدهد. پس اگر سریال را ندیده‌اید و تصمیم دارید در آینده‌ی ِ نزدیک ببینید، لطفا این صفحه را ترک کنید! *



1.     در مورد سریال Breaking Bad نقدهای زیادی نوشته شده که قریب به‌اتفاق مثبت بوده‌اند و از IMDB هم امتیاز 9.5 گرفته، و خلاصه این‌که بسیار مورد ستایش قرار گرفته است. من هم در این نوشته سعی ندارم بر این سریال نقد بنویسم. فقط حین مشاهده سریال چند نکته یادداشت کرده‌ام که دوست داشتم در موردشان بنویسم.

2.     «بریکینگ بد» با انتخاب و اجبار شروع می‌شود. شروع داستان، روایت انتخابی از روی اجبار برای یک معلم شیمی ِ در آستانه مرگ است؛ آخرین تلاش یک مرد برای خوش‌بختی خانواده. اگر والتر وایت را سوای کاراکتر تلویزیونی بودن، یک انسان واقعی تصور کنیم، شاید جایی به این سوال رسیده باشد که «آیا این فداکاری برای خانواده ارزش داشت؟». شاید فصل اول تنها جایی‌ست که اثر پشیمانی در والتر ظاهر می‌شود.

3.     هرچه جلوتر می‌رویم رابطه جسی و والتر عمیق‌تر می‌شود. بی‌رحمانه است، اما می‌شود تصور کرد که علاقه والتر به جسی به‌خاطر پسرش است. منظورم این است که والتر از این رابطه برای جبران تجربیاتی استفاده می‌کند که هیچ‌گاه نتوانسته به‌علت معلولیت پسرش تجربه کند (هیجانات و ماجراجویی‌ها). این رابطه در زندگی والت چنان ریشه می‌دواند که برای حفظ اش هرکاری می‌کند. حتی یک‌جا تاکید می‌کند که جسی جزو خانواده‌اش محسوب می‌شود.

4.     فصل دوم با پذیرش شرایط موجود شروع می‌شود. والتر فهمیده که بهترین تولید کننده شیشه است و از این موضوع برای حس زنده بودن استفاده می‌کند. رفته رفته نقش خانواده در تصمیم والتر کم‌رنگ‌تر می‌شود و تا آن‌جا ادامه می‌یابد که در فصل آخر والتر در مقابل همسرش اسکایلر اعتراف می‌کند:
I did it for me. I liked it. I was goof at it and I was really – I was alive.

5.     جایی خواندم که اصطلاح Breaking Bad  در واقع در زبان بومیان ایالت‌های جنوبی امریکا به‌معنای «انحراف از مسیر اصلی» است؛ یعنی استفاده از میانبرهای سخت‌تر برای زودتر به مقصد رسیدن. تولید شیشه داستان فرعی و جانبی سریال است و در اصل به زندگی و سختی‌هاش می‌پردازد؛ جایی که مردی با سرطان و مرگ درگیر است، دروغ می‌گوید، قانون‌شکنی می‌کند تا به‌چیزی که گمان می‌کند حقش از زندگی‌ست، برسد.

6.     یکی از اتفاقات مهم و تاثیرگذار فصل‌های آغازین، مرگ «جین» است. این اتفاق نقاب از صورت والتر برمی‌دارد که چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد و در عین حال تاییدی‌ست به علاقه‌اش به جسی و این‌که احساس جسی به جین را برای رابطه‌شان سدی می‌بیند. و هم‌چنین نقطه شکستی‌ست در زندگی جسی که نگاهش را به مرگ تغییر می‌دهد. این موضوع تا آخر سریال دامن‌گیر جسی می‌ماند و با قتل «گیل» به اوج خودش می‌رسد.


7.     والتر اسم خیابانی «هایزنبرگ» را برای ادامه فعالیتش انتخاب می‌کند و الینه شدن‌ش با این اسم در دیالوگی که با یکی از روسای کارتل دارد به‌عینه دیده می‌شود:
Walter: Now say my name.
Declan: You’re Heisenberg.   
 Walter: You’re goddamn right. 


8.     دروغ‌ها و خیانت‌ها به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی نقش مهمی در داستان سریال دارند. دروغ‌هایی که والتر به اسکایلر، جونیور، هنک و ماری و حتی جسی می‌گوید، دروغ‌هایی که هنک می‌گوید، پنهان کاری‌های اسکایلر، دزدی‌های ماری و ... . میان این همه، خیانت اسکایلر و رابطه‌اش را «تد» بدجوری توی ذوق می‌زند! وقتی آن همه تلاش والتر برای حفظ خانواده را می‌بینی و در عوض به‌جای قدردانی، مورد خیانت واقع شدن نصیبش می‌شود، ناراحتت می‌کند.
این اتفاق از آن‌جایی کلید می‌خورد که والتر خانه‌نشین می‌شود و اسکایلر کارمند. اسکایلر موقعیت شغلی خاص شوهرش را بهانه می‌کند تا رابطه جنسی با رئیسش را توجیه کند، اما در واقع زیاده‌خواهی‌های اسکایلر است که کار را به آن‌جا کشانده است. مرگ قریب‌الوقوع والتر، ثروت‌مند و خوش‌تیپ‌ بودن تد و زندگی بهتری که می‌تواند کنارش داشته باشد، دست به دست هم می‌دهند تا از اسکایلر یک «ج... یِ فرصت‌طلب» بسازند. ولی خب جایی هم می‌رسد که اسکایلر بفهمد خوشی‌ها و چیزهای خوب کوتاه‌مدت هستند. در این میان، مطلبی که نتوانستم درک و هضم کنم اصرار والتر بر ماندن اسکایلر در زندگی‌اش بود. شاید فکر کنید که خیلی غیرمنصفانه به شخصیت اسکایلر پرداخته‌ام، اما اگر یادداشت‌های موجود در اینترنت را بخوانید، خواهید فهمید که در کل دنیا هم اسکایلر شخصیت نه‌چندان محبوب و حتی منفوری‌ست!




9.     کاراکتر مورد علاقه من در این سریال «گاس» بود. مردی خونسرد، با برنامه، با قوانین خاص خودش و با ذهنی که توانایی بازی در استراتژی‌های چند لایه و عمیق را دارد. صحنه‌ای که گاس قبل از مرگ کراواتش را مرتب می‌کند را هم خیلی دوست داشتم!


10. داستان رفته رفته جا می‌افتد و اتفاقات خاص، سریال را خطر کلیشه و تکرار و دستکاری‌های نامعقولانه حفظ می‌کند. شخصیت‌های خاکستری این سریال بر خلاف شخصیت‌های مطلقا سیاه و مطلقا سفید خودمان، داستان را باورپذیرتر می‌کند. اپیزودها شروع غیرمنتظره‌ای دارند و تا آخر میخ‌کوبت می‌کنند.

11. اپیزود ششم از فصل چهارم، دیالوگی دارد که یکی از بهترین دیالوگ‌هایی‌ست که به عمرم شنیده‌ام. این دیالوگ به‌قول خارجی‌ها بد - اس بودن والتر را به‌وضوح نشان می‌دهد!
You clearly don’t know wgo you’re talking to, so let me clue you in. I’m not in danger, Skyler. I am the DANGER. A guy opens this door and gets shot, and you think that of me? No! I am the one who knocks.

12. اپیزودهای پایانی فصل چهارم فوق‌العاده بودند؛ مخصوصا خنده‌های هیستریک والتر وایت در زیرزمین خانه‌اش. و وقتی که همه‌چیز تمام شد و به‌ظاهر دیگر تهدیدی باقی نمانده بود، با خودم گفتم: « خب دیگه بسه! دیگه هیجان بسه، همه برید پی زندگی‌تون، بذارین ما هم زندگی‌مون رُ بکنیم!»، ولی وقتی والت گفت: «من بُردم»، فهمیدم که هنوز به نهایت آدرنالین نرسیده‌ایم!
Walter: It’s Over. We’re safe.
Skyler: What happened?
 Walter: I won.
  
13. والتر ِ فصل پنجم دیگر کاملا عوض شده است. مردی که فقط 737.000 دلار پول لازم داشت، حالا به پنج میلیون رضایت نمی‌دهد و کاملا روشن است که می‌خواهد اشتباهات گذشته و از دست دادن‌هاش را جبران کند. والتر ِ فصل پنجم، عقده‌های فروخورده‌اش را تمام و کمال آزاد می‌کند. شهوت قدرت رهایش نمی‌کند. می‌خواهد که فرمان‌روایی بکند. در سویی دیگر، جسی 180 درجه برخلاف والتر تغییر کرده است. از قدرت و پول خسته شده و در رفتارش پشیمانی از گذشته موج می‌زند. در این انحراف از مسیر اصلی، شخصیت‌ها با شیب آرامی در مسیر تغییر گام برمی‌دارند و به اپیزودهای پایانی فصل پنجم می‌رسند.

14.  تمام شدن سریال، پایان تلخ یک امپراتوری بود. در سکانس‌های پایانی، والتر داشت با تجهیزات تولید شیشه عشق‌بازی می‌کرد! یک لحظه تصویر خودش را در یکی از همان وسیله‌ها دید و همان‌جا هم مُرد. صحنه‌ای که والتر خودش را در آیینه‌ی ِ تجهیزات تولید شیشه‌اش می‌بیند، من را یاد سکانسی انداخت که مقابل اسکایلر اعتراف می‌کرد که به‌خاطر خودش و حس زنده بودن تمام این کارها را انجام داده است. والتر خیلی پیش‌تر مرده بود و این هایزنبرگ بود که زندگی می‌کرد.
I’m not in the meth business. I’m in the Empire business.



15. اهل امتیاز دادن نیستم؛ یعنی علمش را هم ندارم، ولی اگر بخواهم نگاهی مقایسه‌ای میان این سریال و سایر سریال‌هایی که دیده‌ام داشته باشم و فیلم‌برداری، کارگردانی، خط داستان، دیالوگ‌های فوق‌العاده، شخصیت‌پردازی، هیجان و تعلیق و غافل‌گیری و سایر نکات ریز و درشت سریال را مدنظر بگیرم، امتیازی بالای 9 به این سریال می‌دهم. امتیازهای بالاتر را هم نگه‌داشته‌ام برای سریال‌هایی که هنوز تولید نشده‌اند!

16. جایی ادعا کرده بودند که بریکینگ بد به‌عنوان «باارزش‌ترین سریال تاریخ» در کتاب گینس ثبت خواهد شد. هم‌چنین در حاشیه این سریال نکات جالبی مطرح شده می‌توانید در سایت‌ها و وبلاگ‌های تخصصی نقد فیلم و سریال بخوانید.
صفحه Breaking Bad  در IMDB +

خداحافظ ضد قهرمان دوست‌داشتنی. 

* غیر مرتبط: «برای ِ خاطر ِ پرستوها» +