2014-12-12

از مجموعه داستان‌م


در آیینه خودم را نگاه می‌کنم. انگار هولِ چیزی را دارم؛ منتظر اتفاقی ام. دلیل این همه عجله‌ام برای پیر شدن را نمی‌دانم. موهایم جابه‌جا سفید و خاکستری شده‌اند. لحظه‌ای درنگ می‌کنم و بعد، انگار که چیزی از درونم تلنگر می‌زد. به خودم می‌گویم: «حواست هست؟ داری پیر می‌شوی؟ حتما کارهایی برای انجام دادن داری، پیش از آن‌که کاری جز پیرتر شدن از دستت برنیاید.»