2014-12-21

شب یلدای ِ غمم را سحری پیدا نیست


شب یلدا هم مثل باقی مناسبت‌های تقویم، اتفاق فوق‌العاده‌ای برایم نبوده است. هرازگاهی اتفاقات جالبی می‌افتد، ولیکن هیچ‌وقت      طوری نبوده که برای آمدنِ مناسبت خاصی انتظار کشیده باشم. با این تفاسیر، باز هم چند خاطره از شب‌های یلدا دارم.
  

1.     سال 86 بود. اولین‌بار تنهایی از شهرمان دور شده بودم و دانشجوی همدان. همان روزها بود که با مجله چلچراغ آشنا شدم. یادم هست که برای برنامه «شب چله» اطلاعیه داده بودند و با قرعه‌کشی میهمانان را انتخاب می‌کردند. با این‌که هیچ شانسی برای خودم قائل نبودم، ولی باز ثبت نام کردم و منتظر ماندم. چند روز مانده به شب یلدا، از دفتر چلچراغ تماس گرفتند و دعوتم کردند! خدای من! خیلی لحظه ویژه‌ای بود! خب گفتنش برایم آسان نیست، اما زنگ زدم و از پدرم اجازه گرفتم! و چند روز بعد راهی تهران و نمایشگاه بین‌المللی شدم تا در شب چله چلچراغ شرکت کنم. از حاشیه‌ها و اتفاق‌هایش که بگذریم تجربه‌یِ جدیدی برایم بود. هنرمندان و سلبریتی‌های زیادی را از نزدیک دیدم. خاتمی را هم دیدم. تازه آن‌جا بود که کشف کردم عادل فردوسی‌پور از همه سلبریتی‌های مملکت برای جوانان محبوب‌تر است! یک روز فوق‌العاده را گذراندم و شب باز همدان بودم.
2.     سال 88 و یلدایش به جذابی یلدای 86 نبود، ولیکن باز نقطه مهمی در زندگی‌ام بود. تازه کاردانی را تمام کرده بودم و بعد از عدم موفقیت در کنکور کارشناسی، تصمیم گرفته بودم عازم خدمت اجباری سربازی شوم. شب یلدای 88 را خانه خاله‌ام بودم؛ شبی که فردایش، صبح زود، می‌باید عازم پادگان عجب‌شیر می‌شدم تا دوره آموزشی سربازی‌ام را بگذرانم. همین.
3.     سال 89 بود. هنوز گودر بود. ساکن تهران بودم. یک خانه هشتاد متری در شمیران‌نو اجاره کرده بودیم. شب یلدا نزدیک بود و من تنها زندگی می‌کردم. هیچ‌کدام از دوستان گودری فرصت نداشتند شب‌شان را با من شریک شوند. آخر سر یکی از خانم‌های گودر را پیدا کردم که مثل من تنهایِ تهران بود! متاسفانه هرچقدر فکر می‌کنم نام و نشانی از آن خانم در خاطرم نیست. خلاصه این‌که آن دوست، کافه‌ای سمت پارک ملت را آدرس داد و گفت با چند نفر دیگر از بچه‌های گودر شب یلدا را آن‌جا خواهند بود. من هم از خداخواسته راه افتادم و کافه را پیدا کردم. اولین‌بار آن‌جا بود که فهمیدم چای کافه‌ای سه هزار تومان قیمت دارد! خلاصه‌اش این‌که آن‌شب، آن دوست و سایر دوستان پیچاندند و من باز تنها ماندم. با این تفاوت که با کیان، صاحب همان کافه، آشنا شدم و با چند نفر دیگر از دوستان آن‌ها که آن‌شب آن‌جا بودند، شب یلدای خوبی را گذراندم. هنوز هم اوقاتی که مسافر تهران باشم، چند ساعتی را در آن کافه می‌گذرانم.
4.     آخرین مورد هم از یلدای 92 بنویسم. باز دانشجوی همدان بودم. با بچه‌های خوابگاه تصمیم گرفتیم سوئیتی اجاره کنیم و به دور از مراقبت‌های ویژه حراست دانشگاه و خوابگاه، و شلوغی، یک شب را کنار هم خوش باشیم. هزینه‌اش نسبت به یک شب یلدایِ معمولی بیش‌تر بود، ولی به همان نسبت بیش‌تر هم خوش گذشت. یاد آن روزها بخیر.
5.     این یادداشت را برای شب یلدای 93 نوشته‌ام. هنوز چند روزی مانده و هنوز امیدوارم که اتفاقی بیفتد و تعداد شماره‌های این نوشته را افزایش بدهد! انتهای نوشته را تا روز انتشار در وبلاگ باز می‌گذارم. اگر چیز قابل ذکری بود که می‌نویسم. و اگر نوشته همین‌جا تمام شد، بدانید که یک یلدای روتین و معمولی را پشت سر گذاشته‌ام!

 پ‌ن: عنوان، مصرعی‌ست از محتشم کاشانی.

هنوز با همه دردم امید درمان است ... که آخری بود آخر شبان یلدا را   ]سعدی[