2014-12-06

از میان ِ روزمرگی‌ها



     میان راه دهه سوم زندگی‌ام، بدون کار و هیچ برنامه‌ای ایستاده‌ام. خب طبیعی‌ست که پول هم ندارم! حتی بلندپروازی هم ندارم. گاهی می‌خواهم یک زندگی رویایی را برای آینده‌ام تصور کنم و نمی‌توانم. حتی در تخیل هم خودم را محدود مرزها می‌کنم. بگذریم؛ نمی‌توانم چیزی را که مدنظرم هست را در جملات بگنجانم.

      اگر ساکن یک شهر کوچک (روستای بزرگ) و همزمان عاشق شلوغی و شناخته نشدن باشید، حس و حال این روزهای من را درک خواهید کرد. حالا هم که نشسته‌ام منتظر نتیجه آزمون استخدامی که قرار است تا سی سال آینده، من را پای‌بند شهر کوچک‌مان بکند. و تازه اگر بشود، زندگی‌ام از این هم که هست یکنواخت‌تر خواهد شد. تا پنجاه وُ شش، پنجاه وُ هفت سالگی، زندگی‌ام همانی خواهد بود که از بچگی بوده است. مثل همیشه، تا همیشه.

      امیدوار بودم این چهار ماه باقی از سال را اتفاقی بیفتد و از این روزمرگی‌ها نجاتم بدهد، که گمان نمی‌کنم حادثه‌ای در پیش باشد. بله، حق با شماست؛ منفعلانه زندگی می‌کنم.

      گلایه‌ای هم دارم از دوستانی که نام‌ها از حرف‌ها برای‌شان مهم‌تر است. دوستانی که کسر شان می‌دانند که شعرهایم را بخوانند و نظر بدهند، چون نمی‌توانند در محافل ادبی ِ انتلکت‌شان به دوست‌های هنردوست‌شان بگویند آخرین کتابی که خوانده‌اند مجموعه شعر فیلان آدم اسم و رسم نداری بوده است. بیش‌تر از این هم در این مورد حرف نمی‌زنم که مبادا حرمتی شکسته شود.


      حرف‌های زیادی بود که به نوشتن نیامد. شما خودتان حدیث مفصل بخوانید از این مجمل.