2015-12-31

چند روایت معتبر درباره‌ی مرگ



وقتی گفت می‌خواهی زنده‌ات کنم، من سال‌ها بود که مُرده بودم. سال‌ها می‌گذشت، امّا من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم‌های مرگ، هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت: «می‌خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟» من در تردیدِ بین ِ شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می‌کشید بودم، که او با دست‌هش که از جنسِ دوست‌داشتن بودند، مرا ازاعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.
شیرینی زندگی با هراس ِ مرگ درهم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه‌هام فراتر می‌رفت. گاه عشق، با تمام قوت‌اش بر سینه‌ام سنگینی می‌کرد و نفس‌های مرا به‌شماره می‌انداخت. خیال مردن در تمام ذراتِ زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می‌کردم تا در دست‌ها و انگشتان و پیشانی و شاید گیسوان و لحظه‌ای در تنفس معطر و نکهتِ بهشتی او غرق شوم. هرچه بیش‌تر غرق می‌شدم، زندگی با همه‌ی تاروُپودش در من شدیدتر می‌شد. من از این‌همه زندگی شدید به آستان ِ آفتاب پناه می‌بُردم و از ترس مرگ می‌گریستم و می‌گریست. مثل دیوانه‌ها، به‌جای این‌که از هم بگریزیم، در هم غرق می‌شدیم و واهمه‌ی مرگ در ما فزونی می‌گرفت و ما اهمیت نمی‌دادیم.
آن‌گاه یک‌روز مرگ آمد؛ با همه‌ی متانت‌اش. با همه‌ی سنگینی‌اش. با همه‌ی تلخی و هراس‌ناکی‌اش.



 • چند روایت معتبر مصطفی مستور نشر چشمه

2015-12-27

می‌خواستم به کلیت ِ زندگی تعمیم‌اَش بدهم، حوصله‌اَم نشد


یک‌ساعت با خودم درگیر بودم که آیا کلوچه‌ی داخل کمد را بخورم، یا نگه‌اش دارم برای صبحانه‌ی فردا. فاینلی قدرت ِ نفس بر قدرت ِ اراده چربید، وَ براساس حکم ِ «کار ام‌روز به‌فردا نسپار»، تصمیم گرفتم، کلوچه را بخورم. بلند شدم، در کمد را باز کردم، وَ تازه بعد از دیدن ِ جای ِ خالی ِ کلوچه بود که خاطرم آمد، چندساعت قبل، نفس‌اماره بر من مستولی شده بود و خورده بودم‌اَش. حالا ضعف ِ اراده به‌کنار، با ضعف ِ حافظه چه کنم. 

2015-12-26

آذر ِ نود وُ چهار : تکرار باید شد


کتاب‌های پی‌دی‌اف که خواندم: سه نظر درباره‌ی مرگ - مینا اسدی / روسپی بزرگوار - ژان‌پل‌سارتر / شیطان - جبران خلیل جبران / قطعنامه - احمد شاملو / گزیده داستان‌های صادق چوبک / خسرو و شیرین - نظامی گنجوی / آیدا در آینه - احمد شاملو / آیدا، درخت، خنجر و خاطره - احمد شاملو
کتاب‌های چاپی: گفت‌وگوهای اوریانا فالاچی / پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند - آلن دو باتن / بر بام جهان - پولین اینجل / کبریت خیس - عباس صفاری / آه باران - فریدون مشیری / قصه‌ی جزیره ناشناخته - ژوزه ساراماگو / کیمیاگر - پائولو کوئلیو
فصل سوم سریال House of cards را تمام کردم. پنج اپیزود اول سریال «شهرزاد» را دیدم. فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» را دیدم. وَ آلبوم «فصل عاشقی» از سالار عقیلی را گوش کردم.

از اتفاقات مهم این ماه این بود که سر کار می‌رفتم و برمی‌گشتم. یک‌جا پدربزرگ از دنیا رفت + . وَ لحظات آخر مهلت ثبت‌نام، موفق شدم در آزمون ارشد روان‌شناسی بالینی ثبت‌نام کنم. این بود انشای من درباره‌ی ماه آذر سال هزار وُ سی‌صد وُ نود وُ چهار هجری‌خورشیدی. 

2015-12-25

متن کامل اپیزود «سخنی با بچه» رادیو چهرازی


بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. یالله. دیگه برگشتیم دیگه. آقا، برنامه‌های ما الان برنامه‌کودک می‌شه؛ چون برنامه‌ها همیشه باید برنامه‌کودک باشه، غیر اون تو بگو دوزار. این برنامه: سخنی با بچه. بچه‌ها سلام، خوشگلا سلام. چطوره لحنم؟ مناسبه واسه برنامه‌کودک؟ آخه می‌دونی چیه بچه، با تاسف برنامه‌کودک رُ همیشه آدم‌بزرگا می‌سازن. اینام فک می‌کنن بچه زیاد چیزی سرش نمی‌شه، فک می‌کنن وقتی می‌خوای با بچه حرف بزنی باید صداتُ اون‌طوری کنی، لباسای رنگی‌رنگی بپوشی، هی شکلک دربیاری، چیزا رُ به زبون ساده توضیح بدی. اینا رُ ول‌شون کن، اینا یادشون رفته، ولی ما که یادمونه. حالا بچه بیا بشین این‌جا یه‌دیقه باهات حرف دارم. بچه می‌دونی، جمشید از صبح که فهمیده می‌خوام با تو حرف بزنم، بهم سفارش کرده واست یه قصه بگم؛ یه قصه‌ی واقعی: قصه‌ی یه بچه‌ای که یه نور آبی‌رنگ میاد سراغش، میگه: بچه چطوری؟ سه تا آرزو بگو تا برات برآورده کنم. اما بچه، راستش اینه که دیوونه‌ها هر وقت می‌خوان قصه واسه بچه‌ها بگن گند می‌زنن. بچه‌ها باید خودشون قصه بگن. باید قصه گفتن و این‌جور چیزا رُ از دست بزرگترا بگیرن. بچه‌ها باید همه‌جا رُ بگیرن، جون هر دومون. عالمی از نو باید بسازن، نه مث این مکافات. خوب بودن سخته، هرچی بزرگتر میشی سخت‌ترم می‌شه. واسه همین بچه‌ها همیشه بهترن. تو همین‌طوری خوبی، راستش اینه که تو باید یه قصه بگی، نه من. هرچی باشه. بچه یه‌وخ فک نکنی من بچگیا رُ یادم رفته‌ها. یادمه عین همون وقتا. اما خب دیگه... بعدن برو از مامان‌بابات بپرس رسم ِ روزگار یعنی چی. حالا باز این‌دفعه رُ من حرف می‌زنم، اما دفعه بعد دیگه نوبت توئه. ببین خودت لابد دیگه می‌دونی: آدم اول بچه‌س، بعد بزرگ می‌شه. وقتی بزرگ می‌شه دیگه مث بچگی نیست. همه‌چی یهو زیادتر می‌شه. این‌قدر زیادتر می‌شه که آدم کلافه می‌شه. توو بچگی همه‌ش دلت می‌خواد آدم‌بزرگ شی؛ اما نیگا، این‌قدر عجله نکن واسه بزرگ شدن. جالبه‌ها، ولی... حالا عجله نکن زیاد. آدم تا بچه‌س خیلی چیزا رُ نمی‌دونه. این‌قد خوبه که نگو. مثلن تو می‌دونی دوری چیه؟ شب هفت؟ شورای امنیت می‌دونی چیه؟ تا حالا اسم آمریکا به‌گوش‌ت خورده؟ تپه‌ی نریده شنیدی؟ آب گرم وُ مکافات؟ نشنیدی دیگه. بچه‌ای، مهربونی، عین گل اول بهاری، اگه کسیُ دوس داری بهش بگو: «دوستت دارم». دیوونه‌ها تا یه دوستت دارم بگن، جون‌شون ده بار در میره؛ همین دلبر وُ جمشید وُ سایرین. ببین من می‌گم اصن صبح که بیدار میشی، همه‌ش راه برو به هر کی می‌بینی بگو: «دوثت دارم!» روزی هزاربار بگو. بستنی می‌خوام، دوثت دارم. دوستای تازه می‌خوام، دوثت دارم. چقدر شما شیرینی، دوثت دارم. اینُ دارم به خودت میگما. حواست کجاست بچه؟ حوصله‌ت سر رفت؟ بیشین! بچه، یه مکافاتی که ما توو بچگی داریم اینه که بابا مامان آدم می‌خوان برن بیرون، برن مهمونی، اما آدمُ با خودشون نمی‌برن. من میگم تو این دفعه بهشون بگو منم می‌خوام بیام؛ من نه‌ها، خودتُ می‌گم. باهاشون برو هرجا میرن. آخه تو هرجا بری، اون‌جا رُ خوشگل‌اش می‌کنی. این جمشید وُ باقی دیوونه‌ها این‌قدر دل‌شون می‌خواد تو رُ ببینن که نگو. بعضیاشون که خودشون هیچ چشم‌اندازی ندارن، یهو بهت کادو هم میدن. چی از این بهتر؟ ببین بچه، نری تو مهمونی ساکت یه‌گوشه وایسیا. یا تو اتاق بری با عروسک‌اینا ور بری. بیا قشنگ دستتُ توو آجیلا، توو ماستا، با مردم حرف بزن، بگو من خوبم، تو خوبی؟ دوثت دارم! بچه، می‌دونی از همه مهم‌تر چیه؟ سوال. بچه باید سوال بکنه تا می‌تونه. واقعنا. باید بیچاره کنی مامان‌باباتُ از بس که سوال می‌کنی. بعضی سوالا هستن جالبن ولی یه‌کم قدیمی شدن: مثل این‌که بچه چه‌جوری به‌دنیا میاد؟ یا چرا من خواهر برادر ندارم؟ این‌جور چیزا. اما بعضی سوالای دیگه هم هستن، الان از خود من اگه بپرسی نمی‌دونم چیه. مثلن آقا ته آسمون کجاست؟ ته نداره؟ یا داره؟ اگه نداره، مگه میشه؟ یا مثلن اول روز میشه؟ یا اول شب میشه، بعد روز میشه؟ اگه درباره خدا اینا بپرسی که اصن محشره. اون‌که آیا خداوند می‌تونه یه سنگی درست کنه که خودش نتونه بلند کنه؟ اون قیامته. ببین، من اگه جای تو بودما، مادر پدرمُ صدا می‌کردم، می‌گفتم یه‌دیقه بشین، مگه شما منُ به‌دنیا نیاوردین؟ خب دنیا پر از سوالات بی‌جوابه. جواب سوالای منُ بدین. چرا آب دریا شوره؟ چرا خانوما نمی‌رن دسشویی؟! این شنای کنار دریا چندتاست؟ چرا بی‌پدرمادر فحشه؟ چرا بعضیا دیوونه‌ان، بعضیا سالم‌ان، عاقل وُ باسوادن؟ نکنه خودتونم نمی‌دونین؟ نمی‌دونین هم اشکال نداره، بازم دوثتون دارم! {موشک‌های S300 دو جداره،  با کف نسوز، برای فرزند دلبند شما. قابل استفاده از یک تا چهارده سال. دختر وُ پسر؛ همه‌چی.} بچه، به مامان‌بابات، به دلبر وُ جمشید وُ همه‌ی دیوونه‌ها بگو ببرن‌ت بیرون، طبیعت. طبیعت می‌دونی چیه؟ طبیعت جاییه که دیوونه توش کمه، یا اصن نیست. بگو: طبیعت. آره، بگو من می‌خوام برم به‌صدای اون‌جا گوش بدم، صدای پرنده، رودخونه، باد، می‌خوان جونورا رُ نگاه کنم: خرگوشا، حلزونا رُ. می‌خوام به درختا دست بزنم. می‌خوام سنگ بندازم توو آب. می‌خوام رو علفا بشینم لباسم کثیف شه.  {کلاس اولیا، کلاس دومیا، زره گنبد آهنی با کاتیوشا وَ دوربُرد. بمب و دینامیت. از دبستان تا آینده‌ی فرزند دلبند شما. تضمینی.} بچه نری توو آفتاب ورجه‌وورجه کنی. آفتاب داغه، مغزُ خراب می‌کنه. توو سایه، توو طبیعت. بعدن دلت خیلی تنگ می‌شه. حواست با منه بچه؟ حوصله‌ت سر... کجایی؟ {موشای سفید وُ سیاهی که هنوز مدرسه نرفتین، تا حالا بابا توو خونه براتون شیمیایی زده؟ اگه نزده، گازهای شیمیایی سارین، بدون طعم وُ دود وُ عوارض جانبی.} ببین بچه، حالا که عقلت می‌رسه، حواست هست، یادت نره اینایی که داری گیر همه نمیادا: مامان‌بابا، خواهر برادر، اسباب‌بازی، مسافرت، دوستای تازه، خونه، اتاق، تخت وُ کمد، کتاب‌خونه، مدادرنگی، گیر همه نمیاد. حالا من اگه اینا رُ زیاد برات بشکافم می‌ترسم یهو دیوونه شی، بزرگ شی. نمی‌خواد اصن. بلند شو برو، بلند شو برو توو اتاقت بازی کن. نه نه، بیا بریم توو حیاط، همه اون‌جان، بیا بریم اون‌جا با هم بازی کنیم.

هوای فردا دوده، آبیه، زرده، سارین وُ خردله؛ رنگین‌کمونِ نجاسته. هوا پسه بچه. تا می‌تونی بخند، بزرگ نشو. دوثت دارم!

2015-12-24

بی‌هوده‌گی


من از آن امید ِ بی‌هوده سخن می‌گویم
که مرگ ِ نجات‌بخش ِ شما را
به امروز وُ فردا می‌افکند:

«- مسافری که به انتظار وُ امیدش نشسته‌اید
از کجا که هم از نیمه‌ی راه
بازنگشته باشد؟»

• احمد شاملو : آیدا، درخت، خنجر و خاطره

2015-12-22

غزلی در نتوانستن


از دست‌های گرم ِ تو
کودکان ِ توامان ِ آغوش ِ خویش
سخن‌ها می‌توانم گفت
غم ِ نان اگر بگذارد.

• احمد شاملو : آیدا، درخت، خنجر و خاطره

2015-12-21

هرگز نرسیدن، بهتر از دیر رسیدن است


باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست.

چیزهای بدتری هم هست؛
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی
وَ سال‌هایی
که ثانیه‌به‌ثانیه از سر گذشته است.

تازه،
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست.

چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن.
دیر آمدن.

• چارلز بوکوفسکی

2015-12-20

درس‌هایی برای زندگی


فریاد کردم:
«- ای مسافر!
با من از آن زنجیریان ِ بخت که چنان سهم‌ناک دوست می‌داشتم
این مایه ستیز چرا رفت؟
با ایشان چه می‌بایدم کرد؟»
«- بر ایشان مگیر!»

چنین گفت وُ چنین کردم.

• احمد شاملو : لحظه‌ها و همیشه

2015-12-19

قصه‌ی جزیره‌ی ناشناخته : ژوزه ساراماگو


«دوست‌داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل ِ دوست‌داشتن.»

«برای یاد گرفتن ِ دریانوردی تنها دو معلم واقعی هست: یکی دریا و دیگری کشتی.»

«نیازی به گفتن نیست که مرد با خود چه اندیشید: چه زیباست. اما آن‌چه زن با خود اندیشید چنین بود: چشمش فقط دنبال ِ جزیره‌ی ناشناخته است؛ وَ این تنها یک نمونه از مواردی است که مردم نگاهی را در چشم ِ دیگری به‌اشتباه تعبیر می‌کنند.»

لینک‌های ادبی، فرهنگی و هنری هفته : شش



1.     ده دلیل برای دیدن سریال شهرزاد: یادداشتی از اصغر نعیمی، در روزنامه سینما
2.     هر حمایتی تظاهر نیست: یادداشتی از محمد تاج‌احمدی

2015-12-18

بال‌های خسته‌اَت کو


گفت: بال‌هایت، یا منطق؟
بال‌هایم را کنار گذاشتم وُ با یک مُشت منطق بازگشتم.
دیگر، نه توانستم پرواز کنم، وَ نه عاشق شوم.

2015-12-17

درس‌هایی برای کتاب‌خواندن


«تا وقتی کتاب‌خواندن برای ما عامل تحریک‌کننده‌ای باشد که جادویش کلید فتح‌باب مکان‌های عمیقی در وجودمان بشود، که جز از این طریق به آن دسترسی نیست، نقش آن در زندگی‌مان قابل احترام است. از طرف دیگر اگر به عوش بیدار کردن ما نسبت به زندگی مستقلِ ذهن، جای آن را بگیرد، به‌طوری‌که حقیقت دیگر از نظرمان آرمانی نباشد که با گسترش افکار خودمان و به‌نیروی تلاش قلبی‌مان متحقق بشود، و فقط عنصری مادی باشد که میان اوراق کتاب جا خوش کرده، همچون عسلی که دیگران برایمان تدارک دیده‌اند و کافی است ما دست‌مان را دراز کنیم و آن‌را از طبقه‌ی کتاب‌خانه برداریم و با خیال آسوده و آرامش و مفعولانه امتحان کنیم، در آن صورت، کتاب چیز خطرناکی‌ست.»
{نقل‌قول از مارسل پروست}

• پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند : آلن دو باتن

2015-12-16

نااُمیدی رمانتیک


به‌قول خودش: «وقتی واقعا غمگینم، تنها چیزی که به من آرامش می‌بخشد عاشق شدن و مورد عشق قرارگرفتن است.»


• پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند : آلن دو باتن

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند



«مارسل پروست، نویسنده‌ی یکی از مهم‌ترین و طولانی‌ترین رمان‌های قرن بیستم است: در جستجوی زمان از دست رفته. هرچند خود پروست به‌ندرت احساس خوشبختی می‌کرد، کتابِ پروست چگونه می‌تواند... بررسی خیره‌کننده‌ای است که به ما نشان می‌دهد خواندن پروست چه تاثیری می‌تواند در زندگی ما داشته باشد. آلن دو باتن، علاوه بر خلق کامل‌ترین خلاصه از رمان پروست، با عرضه‌ی جزئیاتی مستند و خیره‌کننده از زندگی این نویسنده‌ی هوشمند و اغلب عجیب و غریب، همدلی خواننده را نیز به‌دست می‌آورد. کتاب پروست چگونه می‌تواند... زندگینامه‌گونه‌ای درخشان، و نقد ادبی پرطنزی از این شخصیت ادبی شاخص قرن بیستم و اثر مهم او به دست می‌دهد.»
-از مقدمه‌ی کتاب

یکی از حسرت‌های ادبی من، نداشتن و نخواندن مجموعه «در جستجوی زمان از دست رفته» است! ولی برای شروع، تصمیم گرفتم خلاصه‌ای از این کتاب را (که معرفی‌اش را بالاتر خواندید) بخوانم. «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند»، نوشته‌ی آلن دو باتن، را گلی امامی ترجمه و نشر نیلوفر منتشرش کرده است. برای شناخت شخصیت پروست، و همچنین آشنایی اولیه با شاهکار پروست، کتاب بسیار خوبی‌ست و در عین‌حال که حجم کمی دارد، اطلاعات دقیق و جامعی در اختیار خواننده قرار می‌دهد.


«پروست مجبور شد مخارج چاپ کتابش را شخصا بپردازد و گذاشت تا سال‌ها بعد، از دریافت سیل نامه‌های حاکی از پشیمانی و معذرت‌خواهی عمیق که به دست‌اش می‌رسید، لذت ببرد.»
-از متن کتاب

2015-12-15

بیت‌ ناب


همه‌جا به «بی‌وفایی» مثل‌اَند خوب‌رویان
تو،
میان خوب‌رویان،
مثلی به «بی‌وفایی»!

• هاتف اصفهانی

2015-12-14

خیال‌بافی درباره دوران پیری


تو اصلا می‌دانی «پیری» یعنی چه؟ پیری یک فصل از زندگی نیست؛ اتفاقی‌ست ممتد، که در تمام فصول زندگی جاری است و فقط، در سنین بالا بیش‌تر به‌چشم می‌آید. «پیر شدن» یک فرایند تدریجی و فرسایشی‌ست؛ و از چیزهای ساده‌ای آغاز می‌شود: همان که در کودکی دلت می‌خواهد زودتر بزرگ شوی، سرآغاز پیری‌ست. فهمیدی؟ «دوران پیری» معنا ندارد؛ که یک رنج سنی مشخص کنی و از فلان‌سالگی تا بهمان‌سالگی را دوران پیری تعریف کنی. من خودم مرد سی ‌ساله‌ای را دیدم که چشم‌های بچه‌اش را گرفت و دست جلوی غریبه‌ای دراز کرد؛ آن مرد سی ساله، سی ثانیه طول نکشید که موهایش سفید شد و کمرش خم. لابد تو خودت هم پیرمرد/پیرزن‌هایی را دیده‌ای که اگر فرصتی دست دهد، لی‌لی بازی می‌کنند. (گفتم پیرمرد/پیرزن؟ منظورم افراد مسن بود.) ندیدی؟ نگاه کردن بلد نیستی؛ خوب نگاه کردن بلد نیستی. اسم کسی را فراموش می‌کنی، به خودت می‌آیی می‌بینی دو خیابان از خانه‌اَت رد شده‌ای، بی‌سوئیچ در ماشین می‌نشینی و نمی‌فهمی چرا حرکت نمی‌کند، از نشستن هم خسته می‌شوی، اسم «رفتن» که می‌آید زانوهایت خودشان را به‌خواب می‌زنند، طعم مورد علاقه‌اَت را فراموش می‌کنی، مهم‌ها بی‌اهمیت می‌شوند، فکرهای ساده، سواران لشکر بی‌خوابی می‌شوند، ... باز هم بگویم؟ همه این‌ها نشانه‌های پیری‌ست. حالا تو هی بنشین و برای خودت غصه بخور که روی اعداد داخل شناسنامه‌اَت خاک نشسته است و داری پیر می‌شوی. می‌توانم برایت تا صبح با همین چند کلمه بازی کنم و جمله بسازم، ولی انگار من هم دارم پیر می‌شوم؛ حوصله‌اَش را ندارم. نوبت تو بود چای دم کنی. من؟ من همین دیروز چای دم کردم، ظرف‌ها را هم من شستم. اَه، اصلا تو این برنامه پیر شدن را الکی الم کرده‌ای، که کار نکنی.

2015-12-13

درس‌های برای زندگی


به‌کجا می‌رویم ما؟ نپرس! صعود کن. سقوط کن. نه آغازی وجود دارد و نه پایانی. فقط لحظه‌ی کنونی است که وجود دارد؛ پر از تلخی، پر از ملاحت، وَ من در همه‌ی این لحظات سرخوشم. 

• بیداری : نیکوس کازانتزاکیس

2015-12-12

تو امّا کاش نگذاری


اگر یک‌روز آن‌چنان احساس خفقان کردی که به سرت زد، چمدانت را ببندی وُ بی‌خبر وَ بدون خداحافظی راهت را بگیری وُ بروی، وَ پشت سرت را هم نگاه نکنی، برو... با خیال ِ راحت این‌کار را بکن. مطمئن باش هیچ اتفاقی برای هیچ‌کس نخواهد افتاد. ما را هم یک‌روز، بی‌خبر وُ بدون خداحافظی گذاشتند وُ رفتند؛ چه شد؟ مگر مُردیم؟؟

• نیکی فیروزکوهی

2015-12-11

لینک‌های ادبی، فرهنگی و هنری هفته : پنج


اتگار کرت را بیش‌تر بشناسید.
جان آپدایک در ویکی‌پدیا
8. پرفروش‌ترین کتاب‌های بازار تهران : افزایش سه‌هزارتومانی میانگین قیمت کتاب نسبت به ماه قبل

تهران، دریا ندارد امٌا، تا چشم کار می‌کند، نهنگ‌هایی هستند که برای مرگ، به‌ساحل زده‌اَند


تهران، نه آن‌قدر کوچک است که بتوانی نگاه ِآشنایی را، برای دوست‌داشتن، بیابی وُ هر روز ببینی؛ وَ نه آن‌قدر بزرگ، که خاطرات آشنا را جایی پنهان کنی که هر روز نبینی‌اَش. تهران، نام ِ دی‌گر «غربت ِتنهایی»ست.

2015-12-07

باید ام‌شب بروم


باید ام‌شب بروم
باید ام‌شب
چمدانی را
که به‌اندازه‌ی پیراهن ِ تنهایی ِ من جا دارد
بردارم،
وَ به‌سمتی بروم
که درختان ِ حماسی پیداست
رو به آن وسعت ِ بی‌واژه، که همواره مرا می‌خواند.

• سهراب سپهری

2015-12-06

دنیای بزرگ شما، زیرسیگاری من است


در هیاتی شایسته،
سیگارم را در قاب ِ پنجره می‌تکانم؛
بی هیچ واهمه‌ای،
زیرا که جهان، زیرسیگاری من است.

بر گونه‌ی راستم، اشک
بر گونه‌ی چپم، خون
می‌گریم...
می‌گریم بر هرچه نارواست.

• حسین پناهی

2015-12-05

تو هم با ما سر ِ ناسازگاری داری ای اشک


بگذار تا ببینم‌اَش اکنون که می‌رود
ای اشک!
از چه راه ِ تماشا گرفته‌ای؟

• علی اطهر کرمانی

2015-12-04

داستان یک مرگ



 اپیزود اول: ساعت‌هایی که بوی مرگ می‌دهند.
تماس ساعت شش وُ چهل وُ پنج دقیقه صبح، هیچ خبری نمی‌تواند داشته باشد، جز مرگ. لب تخت نشسته بودم، آماده می‌شدم برای کار، که پدر زنگ زد: «داداش حالش خوب نیست، می‌فهمی؟ ببین چی‌کار می‌کنی.» داداش، پدربزرگ‌م است؛ پدر  ِپدر. رسم است یا چه، نمی‌دانم، ولی پشت تلفن از کلمات مرگ‌دار استفاده نمی‌کنند، می‌گویند: «حالش خوب نیست» و آن «می‌فهمی» یعنی این‌که این حال، قرار نیست دیگر خوب شود؛ یعنی «مُرد.» این یکی هم رسم‌مان است که همه مسئول تصمیمات خود هستند؛ نمی‌گویند «بیا»، و این  خودت هستی که باید تصمیم بگیری.

اپیزود دوم: ترمینال غرب تهران
آسمان صاف بود؛ باران کم‌رمقی می‌بارید.

 اپیزود سوم: پدربزرگی که «داداش» بود‌.
چندنفر پدربزرگ‌شان را داداش صدا می‌کنند؟ پدربزرگ هفتاد ساله چندنفر شماره موبایل نوه‌شان را سیو می‌کنند، وَ هرازگاهی تماس می‌گیرند که حال  ِدر غربت‌شان را بپرسند؟ پدربزرگ... [گریه]

 اپیزود چهارم: «رحمان» یادگاری بود.
بعد از چندین‌بار تلاش برای داشتن نوه‌ای با اسم «رحمان»، قرعه به نام من می‌اُفتد و با اصرار پدر وُ مادرم، داداش اسم‌م را رحمان می‌گذارد؛ وَ این یادگاری پدربزرگ را، قرار است که تا آخر عمر همراه داشته باشم. حتا پس از مرگ، که روی سنگ‌قبر نوشتند: «رحمان نقی‌زاده گرمی»، همه یاد داداش می‌اُفتند که دوست داشت نوه‌ای به اسم رحمان داشته باشد.

 اپیزود پنجم: مرگ، مرگ می‌آورد.
اتفاق تلخ، بعد از مرگ کسی که پنجاه سال با زنی زندگی کرده است، این است که آن زن هم حال خوبی نخواهد داشت؛ می‌فهمی؟

 اپیزود ششم: در عین ناباوری
خداحافظ آقای پدربزرگ...

2015-11-30

رها کنید در این رنج ِ بی‌حساب خب


گفتید:
«زندگی کن وُ خوش باش وُ دم نزن»
این حرف‌ها برای من از مرگ بدتر است.

• مهدی موسوی

2015-11-29

اسمش زندگی‌ست


خُنُک آن قماربازی؛
که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش
الّا
هوس ِ قمار ِ دی‌گر...

• مولانا

2015-11-28

گفت‌وُ‌گوهای اوریانا فالاچی


اوریانا فالاچی در گفت‌وُگو با بازرگان: «من با خیلی از دیکتاتورها مصاحبه کرده‌ام و حتی یکی از آن‎ها را نیافتم که خود را دیکتاتور بنامد و یا این‌که بگوید من برای ملتم کار نمی‌کنم.»

این کتاب، مجموعه‌ای است از مصاحبه‌های فالاچی با امام خمینی، مهندس بازرگان، سرهنگ قذافی، شارون، لخ والسا، راکووسکی، و محمدرضا پهلوی؛ که غلام‌رضا امامی ترجمه و نشر افق در مجموعه‌ی سیاست‌امروز منتشرش کرده است. از میان این شخصیت‌ها، من شیفته‌ی «لخ والسا» شدم: آدم مذهبی که به اشتباهاتش اعتراف می‌کند، مرتب از فالاچی تشکر می‌کند که حین مصاحبه چیزهایی به او یاد داده است، ادعای فضل نمی‌کند، خودش را برگزیده نمی‌داند، و نوبل صلح 1983 را می‌گیرد.

مهندس بازرگان: «همه‌چیز را خواستن و زود خواستن، یک عادت قدیمی ایرانیان است که یک دنیا مشکلات و خطرات به‌همراه دارد.»

نمی‌توانم همه نظراتم را درباره‌ی این کتاب بنویسم! باید بخوانید و ذهن‌تان را نسبت بعضی از موارد روشن کنید. به‌هرحال برای شناخت دیکتاتورها و نظرات و توجیهات آن‌ها کتاب خوبی‌ست.

فالاچی: «آقای شارون! آیا شما به خدا اعتقاد دارید؟»
شارون: «مذهبی نیستم، ولی برخی از دستورات دین یهود نظیر نخوردن گئشت خوک را مراعات می‌کنم. به‌هرحال تصور می‌کنم که به خدا اعتقاد دارم. بله تصور می‌کنم که می‌توانم بگویم به خدا اعتقاد دارم!»

فالاچی: «پس لطفا برای کسانی که به خدا معتقد نیستند هم پیش خدا دعا کنید. زیرا این حس وحشتناک را دارم که شما دارید همه ما را به‌سوی یک فاجعه‌ی بزرگ سوق می‌دهید.»

2015-11-27

لینک‌های ادبی، فرهنگی و هنری هفته : چهار


2015-11-25

مجموعه داستان‌های کوتاه فلانری اوکانر - ترجمه آذر عالی‌پور - نشر آموت


روزهای سختی بود، و واقعن ریسک بود که یک کتاب 700 صفحه‌ای را شروع کنم؛ ولی از آن‌جا که یوسف علیخانی همیشه بهترین کتاب‌ها را معرفی می‌کند، به پیشنهادش اعتماد کردم و شروع کردم. دو ماه طول کشید که تمامش کنم! از مجموعه این 25‌ داستان، چند داستان را بیش‌تر دوست داشتم: انسان خوب چه دیریاب است، ایناک و گوریل، جشن پارتریج، چشم‌اندازی از جنگل، چلاق‌ها اول وارد می‌شوند. داستان‌ها روایت‌های جالبی دارند و اوکانر به زیبایی همه‌ عناصر را توصیف می‌کند؛ توصیف چهره‌ها، طبیعت و ذات آدمی عالی‌ست. فقط، به‌نظر من، گاهی این توصیفات بیش از حد وَ غیرضروری است، که باعث اطناب و سر رفتن حوصله خواننده می‌شود. چند خطی هم از مقدمه‌ی کتاب، در شناخت فلانری اوکانر بنویسم: «برخلاف تصور رایج، اوکانر اصالت یک انسان را در ناکامی و ناتوانی او در رسیدن به خواست‌هایش می‌داند. از نظر او اراده‌ی آزاد، نه به‌معنای یک اراده، بلکه به‌معنای برخورد اراده‌ها در یک فرد است.» «... دلیل شهرتش، نمایش هولناک‌ترین تردیدها، وسوسه‌ها و فراموشی‌ها در دنیای مدرن است. داستا‌ن‌های اوکانر همه راجع‌به خصلت‌ها و رفتارهای شگفت‌انگیز مردان و زنان غیرعادی جامعه است. خصلت‌هایی که گوناگون و متنوع‌اَند، اما چنان با ظرافت و باریک‌بینی بازگو شده‌اند که حتی تیزبین‌ترین نویسندگان را نیز غافلگیر می‌کنند.»

2015-11-24

آبان نود وُ چهار: تکرار وُ هی تکرار وُ هی تکرار


بالاخره مجموعه داستان‌های کوتاه فلانری اوکانر را تمام کردم. سیزن دوم سریال House of cards را دیدم. 10 اپیزود پخش شده از سیزن پنجم Teen Wolf را هم دیدم و چه احوالاتی که بر من نرفت! چند کتاب پی‌دی‌اف هم خواندم: روسپیان سودازده من از گابریل گارسیا مارکز، آهستگی از میلان کوندرا، کافه رنسانس از ساسان قهرمان، باغ آیینه از شاملو، کیوسک از لیلا نوروزی، گزیده‌های مثنوی معنوی، و سه مجموعه‌شعر: خودم را از چشم تو می‌بینم، چنگیز  زنده است هنوز، و پیامبری نشسته بر کنده بلوط از عمید صادقی‌نسب. چقدر کم کار بودیم این ماه، هیهات. سعی کردم مطالعه برای ارشد را جدی‌تر دنبال کنم، امّا مغز پاسخگو نیست و وقتش را هم ندارم. واقعن نمی‌دانم چه‌کار کنم؛ نه می‌توانم ول کنم و ادامه دادن هم سخت است. تنها تصمیم بلندمدت زندگی‌اَم همین است و همه آینده زندگی و کاری را به آن معطوف کرده‌اَم.

این هم از آبان.

2015-11-23

درس‌هایی برای شناخت عشق


از من؟ در مقابل چی؟ در مقابل خودم؟ جالبه. تو می‌خوای از من در مقابل خودم حمایت کنی؟ هیچ می‌دونی این رفتارت چقدر به‌اصطلاح مردونه‌س؟ این منم؛ همه این چیزایی که می‌بینی و خوشت نمیاد: منم.

 کافه رنسانس : ساسان قهرمان


2015-11-22

درس‌هایی برای زندگی


خاطره‌ها که نباشند، ما به پناهی نیاز داریم. پناهی که ما را از ترکیدن و پخش‌شدن در خلا باز دارد و حفظ‌مان کند. آن‌وقت، دوست داریم تنها شویم و چاردیواری‌ای باشد که خود را در آن حبس کنیم. این هم حس و نیاز این دوره است. در گذشته مردم به جاهای باز پناه می‌بردند. زیر آسمان پناه می‌گرفتند؛ در دامن گسترده دشت، یا پهنه دریا. ما از آن گستردگی می‌ترسیم. ما در خانه‌هامان پناه می‌گیریم و در را به‌روی خودمان می‌بندیم، و اگر مجبور شویم از خانه بیرون آییم، خود را خانه می‌کنیم، در خود پناه می‌گیریم و در را به‌روی خود می‌بندیم.»


 کافه رنسانس : ساسان قهرمان

2015-11-21

وقتی از من حرف می‌زنیم


تو خیلی تنهایی. تو از من تنهاتری. من تو رو دارم، ولی تو منو نداری. نخند. دارم باهات روراست حرف می‌زنم. تو فکر می‌کنی من دوستت دارم؟ من دیگه هیشکی رو دوست ندارم. من دیگه به هیچ‌حسی اعتماد ندارم. اون‌قدر پیچ وُ تاب خوردم و بالا وُ پایین رفتم، اون‌قدر همه خواستن منو عوض کنن و به شکلی دربیارن که خودشون می‌خواستن که دیگه نمی‌دونم چی هستم یا چی باید بخوام.


 کافه رنسانس : ساسان قهرمان

درس‌هایی برای رفتن


آلیس به یک دوراهی رسید و یک گربه را روی درخت دید. به گربه گفت: «از کدام مسیر باید بروم؟»
گربه پرسید: «به کجا می‌خواهی بروی؟»
آلیس پاسخ داد: «نمی‌دانم.»
گربه گفت: «پس مهم نیست که از کدام راه بروی.»

 آلیس در سرزمین عجایب : لوئیس کارول


2015-11-20

درس‌هایی برای تجربه


تجربه یعنی چی؟ داستان کائوچوی نادر ابراهیمی رو خوندی؟ حتمن خوندی. کتابشو خودت بهم دادی. مکان‌های عمومی؛ اسمش همین نبود؟ ها؟ یادت نیست؟ به‌هرحال، یک‌جا یکی به اون‌یکی میگه که «اسم مجموعه شکستاتونو گذاشتین تجربه، و مرتب اونو تو سر ما می‌کوبین»؛ حالا قضیه ماست. تجربه تنها فایده‌ای که داره اینه که آدم بتونه به خودش دلداری بده که یه چیزی یاد گرفته و دیگه توی این سوراخ نمی‌افته؛ اما سوراخای بعدی چی؟

  کافه رنسانس : ساسان قهرمان

لینک‌های ادبی، فرهنگی و هنری هفته : سه


کیهان بهمنی، در گفتگو با ایسنا، از حال و روز ویراستاری کتاب در ایران می‌گوید.
یادداشت کاوه فولاد‌ی‌نسب، درباره‌ی برنده نوبل ادبی 2015، سوتلانا الکسیویچ، و ترجمه در ایران.
مصاحبه‌ای با پاتریک مودیانو، برنده نوبل ادبی 2014، با ترجمه بهار سرلک، منتشرشده در روزنامه اعتماد
یادداشت دانیال حقیقی، برای معرفی سه رمان زنانه، در انجمن رمان 51
پاییز فصل آخر سال است، ساعت ویرانی، روز حلزون، از نسیم مرعشی، آرام روانشاد، و زهرا عبدی، رمان‌هایی هستند که در این نوشته، معرفی شده‌اند.
متن سخنرانی سارا شریعتی را در سایت نیلوفر بخوانید.
ابراهیم عامل محرابی، نقدی از ایوان کریل‌کمپ پیرامون اکران فیلم «درباره الی» اصغر فرهادی در امریکا، ترجمه کرده و مجله ادبی انگار آن را منتشر کرده است. متن اصلی، سپتامبر 2015، در سایت Sense of Cinema   منتشر شده است. (about elly, about jane)
بررسی کوتاه خوابگرد، از درست‌نویسی این‌سری کلمات.
گفت‌وَگوی روزنامه شرق، با اصغر فرهادی پیرامون فیلم‌های جدیدش: «فروشنده» و «اسپانیا»، و همکاری او با پنه‌لوپه کروز   و ... . نکته جالب این بود که فرهادی، در بخشی از مصاحبه، اشاره کرده است که بعد از اکران فیلم «گذشته»، پنه‌لوپه کروز از طریق ایجینت خودش با او تماس گرفته و ابراز علاقه کرده که در پروژه‌ی بعدی فرهادی با او همکاری کند.
9.      روز بعد :
ترجمه نوید حمزوی از گفت‌وگوی رابرت ایکمایر با اسلاوی ژیژک، که مجله ادبی ناممکن منتشر کرده است.
با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی، مبلغ هدیه جایزه ادبی جلال آل احمد کاهش یافت و همسنگ مبلغ نقدی جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی شد.
موضع‌گیری مرتضی کاخی، درباره اتهامات وارد شده به احمد شاملو.


2015-11-19

کافه رنسانس: ساسان قهرمان


«ستاره می‌خواست همه‌چیز را فراموش کند. ولی من نمی‌خواهم. برای همین می‌نویسم؛ می‌نویسم تا فراموش تا فراموش نکنم.»

«کافه رنسانس» رمانی‌ست متفاوت از ساسان قهرمان، که روایتی‌ست از زندگی یک نویسنده‌ی مهاجر ایرانی. رمان خوبی بود و ارزش خواندن داشت. البته گاهی دچار سردرگمی می‌شد و انگار از دست نویسنده درمی‌رفت. تا آخر این کتاب 110 صفحه‌ای، نفهمیدم راوی چه کسی‌ست و چه کسی مخلوق ذهن راوی است! کافه رنسانس، پر است از جملات خوب و دوست‌داشتنی؛ که چند نمونه از آن‌ها را روزهای آتی، همین‌جا خواهم نوشت. این کتاب را می‌شود با جست‌وُجو پیدا کرد، ولی برای راحتی شما، خودم آپلود کردم و از این لینک می‌توانید دانلود کنید. ]دانلود کافه رنسانس[


«حالا فقط می‌خواهم تنها باشم و به‌یاد بیاورم و بنویسم.»

2015-11-18

سال‌ها می‌گذرد وَ بیگانه‌ای نیست


«بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟»
با مُرده‌ای در درون ِ خویش به‌ملال سخن می‌گویم.
هوا خاموش ایستاده است.
از آخرین کوچ ِ پرندگان ِ پُرهیاهو، سال‌ها می‌گذرد.
آب ِ تلخ ِ این تالاب
اشک ِ بی‌بهانه‌ی من نیست؛
به چه می‌گریی نمی‌دانم.

زمستان‌ها همه در من است.

به‎هر اندازه که بیگانه سر بر شانه‌اَت بگذارد،
باری آشناست غم.


 احمد شاملو

کیوسک : لیلا نوروزی


«از دست دادن، گلوله نیست که زخمی‌اَت کند وُ همه ببینند؛ درد دارد لامصب. آدم مجبور است راه برود و حرف بزند و بخورد و بخندد، تا کسی نفهمد. بفهمند که چی؟ حرف، درد آدم را بیش‌تر می‌کند.»
- از داستانِ پیانوی کم‌حرفِ کشف‌نشده‌ی پرنده؛ از همین مجموعه


«کیوسک» مجموعه داستان‌های لیلا نوروزی است. چند روزی هست که خوانده و تمامش کرده‌اَم. سبک خاص و دلنشینی دارد وُ می‌شود بارها و بارها خواند و لذت برد. داستان‌های این مجموعه، شناور در زمان هستند و شخصیت‌ها و موقعیت‌ها ممکن است از دست خواننده در بروند، برای همین باید با دقت و عمیق خواند. مشکلات خاصی بر سر انتشار کاغذی این مجموعه پیش آمده، و نویسنده را مجبور کرده است که کتاب را به‌صورت اینترنتی منتشر کند، و سایت «دوشنبه» کیوسک را برای دانلود رایگان در این آدرس قرار داده است. چند پیشنهاد نگارشی هم دارم! صفحه 43 و چند صفحه‌ی بعدی‌اَش، از واژه «مذخرف» استفاده شده است؛ من جستجو کردم و به معنای خاصی برای این کلمه نرسیدم و به‌گمانم همان «مزخرف» باشد. صفحه 45 هم از «نمی‌خاستم» استفاده شده است. بعد از همه‌ی این حرف‌ها، پیش‌نهاد می‌کنم حتمن این مجموعه داستان را بخوانید و لذت ببرید.

2015-11-17

وقتی از مرگ حرف می‌زنیم


همیشه فکر می‌کردم از عشق مُردن، یک تعبیر شاعرانه است. آن‌روز بعدازظهر، وقتی بی‌گربه و بی او به‌خانه برگشتم، برایم ثابت شده بود که مُردن از عشق، نه تنها ممکن است، بلکه خود من، پیر وُ بی‌یار، داشتم از عشق می‌مردم. اما در عین‌حال فهمیدم که عکس آن هم حقیقت معتبری بود. لذتِ این غم را در دنیا با هیچ‌چیزی عوض نمی‌کردم.

 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز


می‌گویند: دوستت دارم


وَ این جهان، پر از صدای حرکت ِ پاهای مردمی‌ست
که هم‌چنان که تو را می‌بوسند
در ذهن ِ خود، طناب ِ دار ِ تو را می‌بافند.

 فروغ فرخزاد

2015-11-16

وقتی از من حرف می‌زنیم


فهمیدم که وسواس من برای این‌که هرچیز جای خودش باشد، هر کار به‌موقع انجام شود و هر کلمه به‌جای خودش گفته شود، محصول ذهن منظم من نیست، بلکه برعکس، همه نوعی تظاهر است که اختراع کرده‌ام تا بی‌نظمی ذاتی خود را پنهان کرده باشم.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

بیمی به دل ز مرگ ندارم


ای سرنوشت!
از تو کجا می‌توان گریخت؟
من راه ِ آشیان ِ خود از یاد برده‌اَم.

 فریدون مشیری : گناه ِ دریا

پ‌ن: عنوان، تکه‌ای از همین شعر است. 

نقاب ِ غم‌انگیز ِ زندگی


آیا شما که صورت‌تان را
در سایه‌ی نقاب ِ غم‌انگیز ِ زندگی
مخفی نموده‌اید،
گاهی به این حقیقت ِ یاس‌آور
اندیشه می‌کنید
که زنده‌های امروزی
چیزی به‌جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟

 فروغ فرخزاد : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

2015-11-15

درس‌هایی برای زندگی


ای کاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل‌آلود هراکلیت بگذرد، بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این‌رو به آن‌رو شویم و طرف دیگرمان هم نود سال دیگر سرخ می‌شد.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

وای ِ همه



بسترم:
صدف ِ خالی ِ یک تنهایی‌ست؛
وَ تو:
- چون مروارید -
گردن‌آویز ِ کسان ِ دگری.

 هـ. الفـ. سایه

2015-11-14

درس‌هایی برای ناامیدی


وقتی امیدم به‌آخر رسید، به موسیقی بولدو پناه بردم. جامی از زهر بود؛ هر کلامی «او» بود.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


کسی به فکر گل‌ها نیست
کسی به فکر ماهی‌ها نیست
کسی نمی‌خواهد
باور کند که باغچه دارد می‌میرد،
که قلبِ باغچه زیرِ آفتاب ورم کرده است،
که ذهنِ باغچه دارد آرام‌آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود.
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.
حیاط ِ خانه‌ی ما تنهاست
حیاطِ خانه‌ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می‌کشد
وَ حوض ِ خانه‌ی ما، خالی‌ست...

 فروغ فرخزاد : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

2015-11-13

درس‌هایی برای زندگی


یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک‌ها بود، روز وُ شب درنیاوردم. حمام نمی‌گرفتم، ریش‌هایم را نمی‌تراشیدم و دندان‌هایم را مسواک نمی‌زدم، چون عشق، خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب می‌کند، برای کسی لباس می‌پوشد، و برای کسی عطر می‌زند و من هیچ‌وقت کسی را نداشتم.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز