۱۳۹۴-۱۰-۱۰

چند روایت معتبر درباره‌ی مرگ



وقتی گفت می‌خواهی زنده‌ات کنم، من سال‌ها بود که مُرده بودم. سال‌ها می‌گذشت، امّا من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم‌های مرگ، هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت: «می‌خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟» من در تردیدِ بین ِ شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می‌کشید بودم، که او با دست‌هش که از جنسِ دوست‌داشتن بودند، مرا ازاعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.
شیرینی زندگی با هراس ِ مرگ درهم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه‌هام فراتر می‌رفت. گاه عشق، با تمام قوت‌اش بر سینه‌ام سنگینی می‌کرد و نفس‌های مرا به‌شماره می‌انداخت. خیال مردن در تمام ذراتِ زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می‌کردم تا در دست‌ها و انگشتان و پیشانی و شاید گیسوان و لحظه‌ای در تنفس معطر و نکهتِ بهشتی او غرق شوم. هرچه بیش‌تر غرق می‌شدم، زندگی با همه‌ی تاروُپودش در من شدیدتر می‌شد. من از این‌همه زندگی شدید به آستان ِ آفتاب پناه می‌بُردم و از ترس مرگ می‌گریستم و می‌گریست. مثل دیوانه‌ها، به‌جای این‌که از هم بگریزیم، در هم غرق می‌شدیم و واهمه‌ی مرگ در ما فزونی می‌گرفت و ما اهمیت نمی‌دادیم.
آن‌گاه یک‌روز مرگ آمد؛ با همه‌ی متانت‌اش. با همه‌ی سنگینی‌اش. با همه‌ی تلخی و هراس‌ناکی‌اش.



 • چند روایت معتبر مصطفی مستور نشر چشمه

۱۳۹۴-۱۰-۰۶

می‌خواستم به کلیت ِ زندگی تعمیم‌اَش بدهم، حوصله‌اَم نشد


یک‌ساعت با خودم درگیر بودم که آیا کلوچه‌ی داخل کمد را بخورم، یا نگه‌اش دارم برای صبحانه‌ی فردا. فاینلی قدرت ِ نفس بر قدرت ِ اراده چربید، وَ براساس حکم ِ «کار ام‌روز به‌فردا نسپار»، تصمیم گرفتم، کلوچه را بخورم. بلند شدم، در کمد را باز کردم، وَ تازه بعد از دیدن ِ جای ِ خالی ِ کلوچه بود که خاطرم آمد، چندساعت قبل، نفس‌اماره بر من مستولی شده بود و خورده بودم‌اَش. حالا ضعف ِ اراده به‌کنار، با ضعف ِ حافظه چه کنم. 

۱۳۹۴-۱۰-۰۴

متن کامل اپیزود «سخنی با بچه» رادیو چهرازی


بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. یالله. دیگه برگشتیم دیگه. آقا، برنامه‌های ما الان برنامه‌کودک می‌شه؛ چون برنامه‌ها همیشه باید برنامه‌کودک باشه، غیر اون تو بگو دوزار. این برنامه: سخنی با بچه. بچه‌ها سلام، خوشگلا سلام. چطوره لحنم؟ مناسبه واسه برنامه‌کودک؟ آخه می‌دونی چیه بچه، با تاسف برنامه‌کودک رُ همیشه آدم‌بزرگا می‌سازن. اینام فک می‌کنن بچه زیاد چیزی سرش نمی‌شه، فک می‌کنن وقتی می‌خوای با بچه حرف بزنی باید صداتُ اون‌طوری کنی، لباسای رنگی‌رنگی بپوشی، هی شکلک دربیاری، چیزا رُ به زبون ساده توضیح بدی. اینا رُ ول‌شون کن، اینا یادشون رفته، ولی ما که یادمونه. حالا بچه بیا بشین این‌جا یه‌دیقه باهات حرف دارم. بچه می‌دونی، جمشید از صبح که فهمیده می‌خوام با تو حرف بزنم، بهم سفارش کرده واست یه قصه بگم؛ یه قصه‌ی واقعی: قصه‌ی یه بچه‌ای که یه نور آبی‌رنگ میاد سراغش، میگه: بچه چطوری؟ سه تا آرزو بگو تا برات برآورده کنم. اما بچه، راستش اینه که دیوونه‌ها هر وقت می‌خوان قصه واسه بچه‌ها بگن گند می‌زنن. بچه‌ها باید خودشون قصه بگن. باید قصه گفتن و این‌جور چیزا رُ از دست بزرگترا بگیرن. بچه‌ها باید همه‌جا رُ بگیرن، جون هر دومون. عالمی از نو باید بسازن، نه مث این مکافات. خوب بودن سخته، هرچی بزرگتر میشی سخت‌ترم می‌شه. واسه همین بچه‌ها همیشه بهترن. تو همین‌طوری خوبی، راستش اینه که تو باید یه قصه بگی، نه من. هرچی باشه. بچه یه‌وخ فک نکنی من بچگیا رُ یادم رفته‌ها. یادمه عین همون وقتا. اما خب دیگه... بعدن برو از مامان‌بابات بپرس رسم ِ روزگار یعنی چی. حالا باز این‌دفعه رُ من حرف می‌زنم، اما دفعه بعد دیگه نوبت توئه. ببین خودت لابد دیگه می‌دونی: آدم اول بچه‌س، بعد بزرگ می‌شه. وقتی بزرگ می‌شه دیگه مث بچگی نیست. همه‌چی یهو زیادتر می‌شه. این‌قدر زیادتر می‌شه که آدم کلافه می‌شه. توو بچگی همه‌ش دلت می‌خواد آدم‌بزرگ شی؛ اما نیگا، این‌قدر عجله نکن واسه بزرگ شدن. جالبه‌ها، ولی... حالا عجله نکن زیاد. آدم تا بچه‌س خیلی چیزا رُ نمی‌دونه. این‌قد خوبه که نگو. مثلن تو می‌دونی دوری چیه؟ شب هفت؟ شورای امنیت می‌دونی چیه؟ تا حالا اسم آمریکا به‌گوش‌ت خورده؟ تپه‌ی نریده شنیدی؟ آب گرم وُ مکافات؟ نشنیدی دیگه. بچه‌ای، مهربونی، عین گل اول بهاری، اگه کسیُ دوس داری بهش بگو: «دوستت دارم». دیوونه‌ها تا یه دوستت دارم بگن، جون‌شون ده بار در میره؛ همین دلبر وُ جمشید وُ سایرین. ببین من می‌گم اصن صبح که بیدار میشی، همه‌ش راه برو به هر کی می‌بینی بگو: «دوثت دارم!» روزی هزاربار بگو. بستنی می‌خوام، دوثت دارم. دوستای تازه می‌خوام، دوثت دارم. چقدر شما شیرینی، دوثت دارم. اینُ دارم به خودت میگما. حواست کجاست بچه؟ حوصله‌ت سر رفت؟ بیشین! بچه، یه مکافاتی که ما توو بچگی داریم اینه که بابا مامان آدم می‌خوان برن بیرون، برن مهمونی، اما آدمُ با خودشون نمی‌برن. من میگم تو این دفعه بهشون بگو منم می‌خوام بیام؛ من نه‌ها، خودتُ می‌گم. باهاشون برو هرجا میرن. آخه تو هرجا بری، اون‌جا رُ خوشگل‌اش می‌کنی. این جمشید وُ باقی دیوونه‌ها این‌قدر دل‌شون می‌خواد تو رُ ببینن که نگو. بعضیاشون که خودشون هیچ چشم‌اندازی ندارن، یهو بهت کادو هم میدن. چی از این بهتر؟ ببین بچه، نری تو مهمونی ساکت یه‌گوشه وایسیا. یا تو اتاق بری با عروسک‌اینا ور بری. بیا قشنگ دستتُ توو آجیلا، توو ماستا، با مردم حرف بزن، بگو من خوبم، تو خوبی؟ دوثت دارم! بچه، می‌دونی از همه مهم‌تر چیه؟ سوال. بچه باید سوال بکنه تا می‌تونه. واقعنا. باید بیچاره کنی مامان‌باباتُ از بس که سوال می‌کنی. بعضی سوالا هستن جالبن ولی یه‌کم قدیمی شدن: مثل این‌که بچه چه‌جوری به‌دنیا میاد؟ یا چرا من خواهر برادر ندارم؟ این‌جور چیزا. اما بعضی سوالای دیگه هم هستن، الان از خود من اگه بپرسی نمی‌دونم چیه. مثلن آقا ته آسمون کجاست؟ ته نداره؟ یا داره؟ اگه نداره، مگه میشه؟ یا مثلن اول روز میشه؟ یا اول شب میشه، بعد روز میشه؟ اگه درباره خدا اینا بپرسی که اصن محشره. اون‌که آیا خداوند می‌تونه یه سنگی درست کنه که خودش نتونه بلند کنه؟ اون قیامته. ببین، من اگه جای تو بودما، مادر پدرمُ صدا می‌کردم، می‌گفتم یه‌دیقه بشین، مگه شما منُ به‌دنیا نیاوردین؟ خب دنیا پر از سوالات بی‌جوابه. جواب سوالای منُ بدین. چرا آب دریا شوره؟ چرا خانوما نمی‌رن دسشویی؟! این شنای کنار دریا چندتاست؟ چرا بی‌پدرمادر فحشه؟ چرا بعضیا دیوونه‌ان، بعضیا سالم‌ان، عاقل وُ باسوادن؟ نکنه خودتونم نمی‌دونین؟ نمی‌دونین هم اشکال نداره، بازم دوثتون دارم! {موشک‌های S300 دو جداره،  با کف نسوز، برای فرزند دلبند شما. قابل استفاده از یک تا چهارده سال. دختر وُ پسر؛ همه‌چی.} بچه، به مامان‌بابات، به دلبر وُ جمشید وُ همه‌ی دیوونه‌ها بگو ببرن‌ت بیرون، طبیعت. طبیعت می‌دونی چیه؟ طبیعت جاییه که دیوونه توش کمه، یا اصن نیست. بگو: طبیعت. آره، بگو من می‌خوام برم به‌صدای اون‌جا گوش بدم، صدای پرنده، رودخونه، باد، می‌خوان جونورا رُ نگاه کنم: خرگوشا، حلزونا رُ. می‌خوام به درختا دست بزنم. می‌خوام سنگ بندازم توو آب. می‌خوام رو علفا بشینم لباسم کثیف شه.  {کلاس اولیا، کلاس دومیا، زره گنبد آهنی با کاتیوشا وَ دوربُرد. بمب و دینامیت. از دبستان تا آینده‌ی فرزند دلبند شما. تضمینی.} بچه نری توو آفتاب ورجه‌وورجه کنی. آفتاب داغه، مغزُ خراب می‌کنه. توو سایه، توو طبیعت. بعدن دلت خیلی تنگ می‌شه. حواست با منه بچه؟ حوصله‌ت سر... کجایی؟ {موشای سفید وُ سیاهی که هنوز مدرسه نرفتین، تا حالا بابا توو خونه براتون شیمیایی زده؟ اگه نزده، گازهای شیمیایی سارین، بدون طعم وُ دود وُ عوارض جانبی.} ببین بچه، حالا که عقلت می‌رسه، حواست هست، یادت نره اینایی که داری گیر همه نمیادا: مامان‌بابا، خواهر برادر، اسباب‌بازی، مسافرت، دوستای تازه، خونه، اتاق، تخت وُ کمد، کتاب‌خونه، مدادرنگی، گیر همه نمیاد. حالا من اگه اینا رُ زیاد برات بشکافم می‌ترسم یهو دیوونه شی، بزرگ شی. نمی‌خواد اصن. بلند شو برو، بلند شو برو توو اتاقت بازی کن. نه نه، بیا بریم توو حیاط، همه اون‌جان، بیا بریم اون‌جا با هم بازی کنیم.

هوای فردا دوده، آبیه، زرده، سارین وُ خردله؛ رنگین‌کمونِ نجاسته. هوا پسه بچه. تا می‌تونی بخند، بزرگ نشو. دوثت دارم!

۱۳۹۴-۱۰-۰۳

بی‌هوده‌گی


من از آن امید ِ بی‌هوده سخن می‌گویم
که مرگ ِ نجات‌بخش ِ شما را
به امروز وُ فردا می‌افکند:

«- مسافری که به انتظار وُ امیدش نشسته‌اید
از کجا که هم از نیمه‌ی راه
بازنگشته باشد؟»

• احمد شاملو : آیدا، درخت، خنجر و خاطره

۱۳۹۴-۱۰-۰۱

غزلی در نتوانستن


از دست‌های گرم ِ تو
کودکان ِ توامان ِ آغوش ِ خویش
سخن‌ها می‌توانم گفت
غم ِ نان اگر بگذارد.

• احمد شاملو : آیدا، درخت، خنجر و خاطره

۱۳۹۴-۰۹-۳۰

هرگز نرسیدن، بهتر از دیر رسیدن است


باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست.

چیزهای بدتری هم هست؛
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی
وَ سال‌هایی
که ثانیه‌به‌ثانیه از سر گذشته است.

تازه،
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست.

چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن.
دیر آمدن.

• چارلز بوکوفسکی

۱۳۹۴-۰۹-۲۹

درس‌هایی برای زندگی


فریاد کردم:
«- ای مسافر!
با من از آن زنجیریان ِ بخت که چنان سهم‌ناک دوست می‌داشتم
این مایه ستیز چرا رفت؟
با ایشان چه می‌بایدم کرد؟»
«- بر ایشان مگیر!»

چنین گفت وُ چنین کردم.

• احمد شاملو : لحظه‌ها و همیشه

۱۳۹۴-۰۹-۲۸

قصه‌ی جزیره‌ی ناشناخته : ژوزه ساراماگو


«دوست‌داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل ِ دوست‌داشتن.»

«برای یاد گرفتن ِ دریانوردی تنها دو معلم واقعی هست: یکی دریا و دیگری کشتی.»

«نیازی به گفتن نیست که مرد با خود چه اندیشید: چه زیباست. اما آن‌چه زن با خود اندیشید چنین بود: چشمش فقط دنبال ِ جزیره‌ی ناشناخته است؛ وَ این تنها یک نمونه از مواردی است که مردم نگاهی را در چشم ِ دیگری به‌اشتباه تعبیر می‌کنند.»

۱۳۹۴-۰۹-۲۷

بال‌های خسته‌اَت کو


گفت: بال‌هایت، یا منطق؟
بال‌هایم را کنار گذاشتم وُ با یک مُشت منطق بازگشتم.
دیگر، نه توانستم پرواز کنم، وَ نه عاشق شوم.

۱۳۹۴-۰۹-۲۶

درس‌هایی برای کتاب‌خواندن


«تا وقتی کتاب‌خواندن برای ما عامل تحریک‌کننده‌ای باشد که جادویش کلید فتح‌باب مکان‌های عمیقی در وجودمان بشود، که جز از این طریق به آن دسترسی نیست، نقش آن در زندگی‌مان قابل احترام است. از طرف دیگر اگر به عوش بیدار کردن ما نسبت به زندگی مستقلِ ذهن، جای آن را بگیرد، به‌طوری‌که حقیقت دیگر از نظرمان آرمانی نباشد که با گسترش افکار خودمان و به‌نیروی تلاش قلبی‌مان متحقق بشود، و فقط عنصری مادی باشد که میان اوراق کتاب جا خوش کرده، همچون عسلی که دیگران برایمان تدارک دیده‌اند و کافی است ما دست‌مان را دراز کنیم و آن‌را از طبقه‌ی کتاب‌خانه برداریم و با خیال آسوده و آرامش و مفعولانه امتحان کنیم، در آن صورت، کتاب چیز خطرناکی‌ست.»
{نقل‌قول از مارسل پروست}

• پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند : آلن دو باتن

۱۳۹۴-۰۹-۲۵

نااُمیدی رمانتیک


به‌قول خودش: «وقتی واقعا غمگینم، تنها چیزی که به من آرامش می‌بخشد عاشق شدن و مورد عشق قرارگرفتن است.»


• پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند : آلن دو باتن

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند



«مارسل پروست، نویسنده‌ی یکی از مهم‌ترین و طولانی‌ترین رمان‌های قرن بیستم است: در جستجوی زمان از دست رفته. هرچند خود پروست به‌ندرت احساس خوشبختی می‌کرد، کتابِ پروست چگونه می‌تواند... بررسی خیره‌کننده‌ای است که به ما نشان می‌دهد خواندن پروست چه تاثیری می‌تواند در زندگی ما داشته باشد. آلن دو باتن، علاوه بر خلق کامل‌ترین خلاصه از رمان پروست، با عرضه‌ی جزئیاتی مستند و خیره‌کننده از زندگی این نویسنده‌ی هوشمند و اغلب عجیب و غریب، همدلی خواننده را نیز به‌دست می‌آورد. کتاب پروست چگونه می‌تواند... زندگینامه‌گونه‌ای درخشان، و نقد ادبی پرطنزی از این شخصیت ادبی شاخص قرن بیستم و اثر مهم او به دست می‌دهد.»
-از مقدمه‌ی کتاب

یکی از حسرت‌های ادبی من، نداشتن و نخواندن مجموعه «در جستجوی زمان از دست رفته» است! ولی برای شروع، تصمیم گرفتم خلاصه‌ای از این کتاب را (که معرفی‌اش را بالاتر خواندید) بخوانم. «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند»، نوشته‌ی آلن دو باتن، را گلی امامی ترجمه و نشر نیلوفر منتشرش کرده است. برای شناخت شخصیت پروست، و همچنین آشنایی اولیه با شاهکار پروست، کتاب بسیار خوبی‌ست و در عین‌حال که حجم کمی دارد، اطلاعات دقیق و جامعی در اختیار خواننده قرار می‌دهد.


«پروست مجبور شد مخارج چاپ کتابش را شخصا بپردازد و گذاشت تا سال‌ها بعد، از دریافت سیل نامه‌های حاکی از پشیمانی و معذرت‌خواهی عمیق که به دست‌اش می‌رسید، لذت ببرد.»
-از متن کتاب

۱۳۹۴-۰۹-۲۴

بیت‌ ناب


همه‌جا به «بی‌وفایی» مثل‌اَند خوب‌رویان
تو،
میان خوب‌رویان،
مثلی به «بی‌وفایی»!

• هاتف اصفهانی

۱۳۹۴-۰۹-۲۳

خیال‌بافی درباره دوران پیری


تو اصلا می‌دانی «پیری» یعنی چه؟ پیری یک فصل از زندگی نیست؛ اتفاقی‌ست ممتد، که در تمام فصول زندگی جاری است و فقط، در سنین بالا بیش‌تر به‌چشم می‌آید. «پیر شدن» یک فرایند تدریجی و فرسایشی‌ست؛ و از چیزهای ساده‌ای آغاز می‌شود: همان که در کودکی دلت می‌خواهد زودتر بزرگ شوی، سرآغاز پیری‌ست. فهمیدی؟ «دوران پیری» معنا ندارد؛ که یک رنج سنی مشخص کنی و از فلان‌سالگی تا بهمان‌سالگی را دوران پیری تعریف کنی. من خودم مرد سی ‌ساله‌ای را دیدم که چشم‌های بچه‌اش را گرفت و دست جلوی غریبه‌ای دراز کرد؛ آن مرد سی ساله، سی ثانیه طول نکشید که موهایش سفید شد و کمرش خم. لابد تو خودت هم پیرمرد/پیرزن‌هایی را دیده‌ای که اگر فرصتی دست دهد، لی‌لی بازی می‌کنند. (گفتم پیرمرد/پیرزن؟ منظورم افراد مسن بود.) ندیدی؟ نگاه کردن بلد نیستی؛ خوب نگاه کردن بلد نیستی. اسم کسی را فراموش می‌کنی، به خودت می‌آیی می‌بینی دو خیابان از خانه‌اَت رد شده‌ای، بی‌سوئیچ در ماشین می‌نشینی و نمی‌فهمی چرا حرکت نمی‌کند، از نشستن هم خسته می‌شوی، اسم «رفتن» که می‌آید زانوهایت خودشان را به‌خواب می‌زنند، طعم مورد علاقه‌اَت را فراموش می‌کنی، مهم‌ها بی‌اهمیت می‌شوند، فکرهای ساده، سواران لشکر بی‌خوابی می‌شوند، ... باز هم بگویم؟ همه این‌ها نشانه‌های پیری‌ست. حالا تو هی بنشین و برای خودت غصه بخور که روی اعداد داخل شناسنامه‌اَت خاک نشسته است و داری پیر می‌شوی. می‌توانم برایت تا صبح با همین چند کلمه بازی کنم و جمله بسازم، ولی انگار من هم دارم پیر می‌شوم؛ حوصله‌اَش را ندارم. نوبت تو بود چای دم کنی. من؟ من همین دیروز چای دم کردم، ظرف‌ها را هم من شستم. اَه، اصلا تو این برنامه پیر شدن را الکی الم کرده‌ای، که کار نکنی.

۱۳۹۴-۰۹-۲۲

درس‌های برای زندگی


به‌کجا می‌رویم ما؟ نپرس! صعود کن. سقوط کن. نه آغازی وجود دارد و نه پایانی. فقط لحظه‌ی کنونی است که وجود دارد؛ پر از تلخی، پر از ملاحت، وَ من در همه‌ی این لحظات سرخوشم. 

• بیداری : نیکوس کازانتزاکیس

۱۳۹۴-۰۹-۲۱

تو امّا کاش نگذاری


اگر یک‌روز آن‌چنان احساس خفقان کردی که به سرت زد، چمدانت را ببندی وُ بی‌خبر وَ بدون خداحافظی راهت را بگیری وُ بروی، وَ پشت سرت را هم نگاه نکنی، برو... با خیال ِ راحت این‌کار را بکن. مطمئن باش هیچ اتفاقی برای هیچ‌کس نخواهد افتاد. ما را هم یک‌روز، بی‌خبر وُ بدون خداحافظی گذاشتند وُ رفتند؛ چه شد؟ مگر مُردیم؟؟

• نیکی فیروزکوهی

۱۳۹۴-۰۹-۲۰

تهران، دریا ندارد امٌا، تا چشم کار می‌کند، نهنگ‌هایی هستند که برای مرگ، به‌ساحل زده‌اَند


تهران، نه آن‌قدر کوچک است که بتوانی نگاه ِآشنایی را، برای دوست‌داشتن، بیابی وُ هر روز ببینی؛ وَ نه آن‌قدر بزرگ، که خاطرات آشنا را جایی پنهان کنی که هر روز نبینی‌اَش. تهران، نام ِ دی‌گر «غربت ِتنهایی»ست.

۱۳۹۴-۰۹-۱۶

باید ام‌شب بروم


باید ام‌شب بروم
باید ام‌شب
چمدانی را
که به‌اندازه‌ی پیراهن ِ تنهایی ِ من جا دارد
بردارم،
وَ به‌سمتی بروم
که درختان ِ حماسی پیداست
رو به آن وسعت ِ بی‌واژه، که همواره مرا می‌خواند.

• سهراب سپهری

۱۳۹۴-۰۹-۱۵

دنیای بزرگ شما، زیرسیگاری من است


در هیاتی شایسته،
سیگارم را در قاب ِ پنجره می‌تکانم؛
بی هیچ واهمه‌ای،
زیرا که جهان، زیرسیگاری من است.

بر گونه‌ی راستم، اشک
بر گونه‌ی چپم، خون
می‌گریم...
می‌گریم بر هرچه نارواست.

• حسین پناهی

۱۳۹۴-۰۹-۱۴

تو هم با ما سر ِ ناسازگاری داری ای اشک


بگذار تا ببینم‌اَش اکنون که می‌رود
ای اشک!
از چه راه ِ تماشا گرفته‌ای؟

• علی اطهر کرمانی

۱۳۹۴-۰۹-۱۳

داستان یک مرگ



 اپیزود اول: ساعت‌هایی که بوی مرگ می‌دهند.
تماس ساعت شش وُ چهل وُ پنج دقیقه صبح، هیچ خبری نمی‌تواند داشته باشد، جز مرگ. لب تخت نشسته بودم، آماده می‌شدم برای کار، که پدر زنگ زد: «داداش حالش خوب نیست، می‌فهمی؟ ببین چی‌کار می‌کنی.» داداش، پدربزرگ‌م است؛ پدر  ِپدر. رسم است یا چه، نمی‌دانم، ولی پشت تلفن از کلمات مرگ‌دار استفاده نمی‌کنند، می‌گویند: «حالش خوب نیست» و آن «می‌فهمی» یعنی این‌که این حال، قرار نیست دیگر خوب شود؛ یعنی «مُرد.» این یکی هم رسم‌مان است که همه مسئول تصمیمات خود هستند؛ نمی‌گویند «بیا»، و این  خودت هستی که باید تصمیم بگیری.

اپیزود دوم: ترمینال غرب تهران
آسمان صاف بود؛ باران کم‌رمقی می‌بارید.

 اپیزود سوم: پدربزرگی که «داداش» بود‌.
چندنفر پدربزرگ‌شان را داداش صدا می‌کنند؟ پدربزرگ هفتاد ساله چندنفر شماره موبایل نوه‌شان را سیو می‌کنند، وَ هرازگاهی تماس می‌گیرند که حال  ِدر غربت‌شان را بپرسند؟ پدربزرگ... [گریه]

 اپیزود چهارم: «رحمان» یادگاری بود.
بعد از چندین‌بار تلاش برای داشتن نوه‌ای با اسم «رحمان»، قرعه به نام من می‌اُفتد و با اصرار پدر وُ مادرم، داداش اسم‌م را رحمان می‌گذارد؛ وَ این یادگاری پدربزرگ را، قرار است که تا آخر عمر همراه داشته باشم. حتا پس از مرگ، که روی سنگ‌قبر نوشتند: «رحمان نقی‌زاده گرمی»، همه یاد داداش می‌اُفتند که دوست داشت نوه‌ای به اسم رحمان داشته باشد.

 اپیزود پنجم: مرگ، مرگ می‌آورد.
اتفاق تلخ، بعد از مرگ کسی که پنجاه سال با زنی زندگی کرده است، این است که آن زن هم حال خوبی نخواهد داشت؛ می‌فهمی؟

 اپیزود ششم: در عین ناباوری
خداحافظ آقای پدربزرگ...

۱۳۹۴-۰۹-۰۹

رها کنید در این رنج ِ بی‌حساب خب


گفتید:
«زندگی کن وُ خوش باش وُ دم نزن»
این حرف‌ها برای من از مرگ بدتر است.

• مهدی موسوی

۱۳۹۴-۰۹-۰۸

اسمش زندگی‌ست


خُنُک آن قماربازی؛
که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش
الّا
هوس ِ قمار ِ دی‌گر...

• مولانا

۱۳۹۴-۰۹-۰۷

گفت‌وُ‌گوهای اوریانا فالاچی


اوریانا فالاچی در گفت‌وُگو با بازرگان: «من با خیلی از دیکتاتورها مصاحبه کرده‌ام و حتی یکی از آن‎ها را نیافتم که خود را دیکتاتور بنامد و یا این‌که بگوید من برای ملتم کار نمی‌کنم.»

این کتاب، مجموعه‌ای است از مصاحبه‌های فالاچی با امام خمینی، مهندس بازرگان، سرهنگ قذافی، شارون، لخ والسا، راکووسکی، و محمدرضا پهلوی؛ که غلام‌رضا امامی ترجمه و نشر افق در مجموعه‌ی سیاست‌امروز منتشرش کرده است. از میان این شخصیت‌ها، من شیفته‌ی «لخ والسا» شدم: آدم مذهبی که به اشتباهاتش اعتراف می‌کند، مرتب از فالاچی تشکر می‌کند که حین مصاحبه چیزهایی به او یاد داده است، ادعای فضل نمی‌کند، خودش را برگزیده نمی‌داند، و نوبل صلح 1983 را می‌گیرد.

مهندس بازرگان: «همه‌چیز را خواستن و زود خواستن، یک عادت قدیمی ایرانیان است که یک دنیا مشکلات و خطرات به‌همراه دارد.»

نمی‌توانم همه نظراتم را درباره‌ی این کتاب بنویسم! باید بخوانید و ذهن‌تان را نسبت بعضی از موارد روشن کنید. به‌هرحال برای شناخت دیکتاتورها و نظرات و توجیهات آن‌ها کتاب خوبی‌ست.

فالاچی: «آقای شارون! آیا شما به خدا اعتقاد دارید؟»
شارون: «مذهبی نیستم، ولی برخی از دستورات دین یهود نظیر نخوردن گئشت خوک را مراعات می‌کنم. به‌هرحال تصور می‌کنم که به خدا اعتقاد دارم. بله تصور می‌کنم که می‌توانم بگویم به خدا اعتقاد دارم!»

فالاچی: «پس لطفا برای کسانی که به خدا معتقد نیستند هم پیش خدا دعا کنید. زیرا این حس وحشتناک را دارم که شما دارید همه ما را به‌سوی یک فاجعه‌ی بزرگ سوق می‌دهید.»

۱۳۹۴-۰۹-۰۴

مجموعه داستان‌های کوتاه فلانری اوکانر - ترجمه آذر عالی‌پور - نشر آموت


روزهای سختی بود، و واقعن ریسک بود که یک کتاب 700 صفحه‌ای را شروع کنم؛ ولی از آن‌جا که یوسف علیخانی همیشه بهترین کتاب‌ها را معرفی می‌کند، به پیشنهادش اعتماد کردم و شروع کردم. دو ماه طول کشید که تمامش کنم! از مجموعه این 25‌ داستان، چند داستان را بیش‌تر دوست داشتم: انسان خوب چه دیریاب است، ایناک و گوریل، جشن پارتریج، چشم‌اندازی از جنگل، چلاق‌ها اول وارد می‌شوند. داستان‌ها روایت‌های جالبی دارند و اوکانر به زیبایی همه‌ عناصر را توصیف می‌کند؛ توصیف چهره‌ها، طبیعت و ذات آدمی عالی‌ست. فقط، به‌نظر من، گاهی این توصیفات بیش از حد وَ غیرضروری است، که باعث اطناب و سر رفتن حوصله خواننده می‌شود. چند خطی هم از مقدمه‌ی کتاب، در شناخت فلانری اوکانر بنویسم: «برخلاف تصور رایج، اوکانر اصالت یک انسان را در ناکامی و ناتوانی او در رسیدن به خواست‌هایش می‌داند. از نظر او اراده‌ی آزاد، نه به‌معنای یک اراده، بلکه به‌معنای برخورد اراده‌ها در یک فرد است.» «... دلیل شهرتش، نمایش هولناک‌ترین تردیدها، وسوسه‌ها و فراموشی‌ها در دنیای مدرن است. داستا‌ن‌های اوکانر همه راجع‌به خصلت‌ها و رفتارهای شگفت‌انگیز مردان و زنان غیرعادی جامعه است. خصلت‌هایی که گوناگون و متنوع‌اَند، اما چنان با ظرافت و باریک‌بینی بازگو شده‌اند که حتی تیزبین‌ترین نویسندگان را نیز غافلگیر می‌کنند.»

۱۳۹۴-۰۹-۰۲

درس‌هایی برای شناخت عشق


از من؟ در مقابل چی؟ در مقابل خودم؟ جالبه. تو می‌خوای از من در مقابل خودم حمایت کنی؟ هیچ می‌دونی این رفتارت چقدر به‌اصطلاح مردونه‌س؟ این منم؛ همه این چیزایی که می‌بینی و خوشت نمیاد: منم.

 کافه رنسانس : ساسان قهرمان


۱۳۹۴-۰۹-۰۱

درس‌هایی برای زندگی


خاطره‌ها که نباشند، ما به پناهی نیاز داریم. پناهی که ما را از ترکیدن و پخش‌شدن در خلا باز دارد و حفظ‌مان کند. آن‌وقت، دوست داریم تنها شویم و چاردیواری‌ای باشد که خود را در آن حبس کنیم. این هم حس و نیاز این دوره است. در گذشته مردم به جاهای باز پناه می‌بردند. زیر آسمان پناه می‌گرفتند؛ در دامن گسترده دشت، یا پهنه دریا. ما از آن گستردگی می‌ترسیم. ما در خانه‌هامان پناه می‌گیریم و در را به‌روی خودمان می‌بندیم، و اگر مجبور شویم از خانه بیرون آییم، خود را خانه می‌کنیم، در خود پناه می‌گیریم و در را به‌روی خود می‌بندیم.»


 کافه رنسانس : ساسان قهرمان

۱۳۹۴-۰۸-۳۰

وقتی از من حرف می‌زنیم


تو خیلی تنهایی. تو از من تنهاتری. من تو رو دارم، ولی تو منو نداری. نخند. دارم باهات روراست حرف می‌زنم. تو فکر می‌کنی من دوستت دارم؟ من دیگه هیشکی رو دوست ندارم. من دیگه به هیچ‌حسی اعتماد ندارم. اون‌قدر پیچ وُ تاب خوردم و بالا وُ پایین رفتم، اون‌قدر همه خواستن منو عوض کنن و به شکلی دربیارن که خودشون می‌خواستن که دیگه نمی‌دونم چی هستم یا چی باید بخوام.


 کافه رنسانس : ساسان قهرمان

درس‌هایی برای رفتن


آلیس به یک دوراهی رسید و یک گربه را روی درخت دید. به گربه گفت: «از کدام مسیر باید بروم؟»
گربه پرسید: «به کجا می‌خواهی بروی؟»
آلیس پاسخ داد: «نمی‌دانم.»
گربه گفت: «پس مهم نیست که از کدام راه بروی.»

 آلیس در سرزمین عجایب : لوئیس کارول


۱۳۹۴-۰۸-۲۹

درس‌هایی برای تجربه


تجربه یعنی چی؟ داستان کائوچوی نادر ابراهیمی رو خوندی؟ حتمن خوندی. کتابشو خودت بهم دادی. مکان‌های عمومی؛ اسمش همین نبود؟ ها؟ یادت نیست؟ به‌هرحال، یک‌جا یکی به اون‌یکی میگه که «اسم مجموعه شکستاتونو گذاشتین تجربه، و مرتب اونو تو سر ما می‌کوبین»؛ حالا قضیه ماست. تجربه تنها فایده‌ای که داره اینه که آدم بتونه به خودش دلداری بده که یه چیزی یاد گرفته و دیگه توی این سوراخ نمی‌افته؛ اما سوراخای بعدی چی؟

  کافه رنسانس : ساسان قهرمان

۱۳۹۴-۰۸-۲۸

کافه رنسانس: ساسان قهرمان


«ستاره می‌خواست همه‌چیز را فراموش کند. ولی من نمی‌خواهم. برای همین می‌نویسم؛ می‌نویسم تا فراموش تا فراموش نکنم.»

«کافه رنسانس» رمانی‌ست متفاوت از ساسان قهرمان، که روایتی‌ست از زندگی یک نویسنده‌ی مهاجر ایرانی. رمان خوبی بود و ارزش خواندن داشت. البته گاهی دچار سردرگمی می‌شد و انگار از دست نویسنده درمی‌رفت. تا آخر این کتاب 110 صفحه‌ای، نفهمیدم راوی چه کسی‌ست و چه کسی مخلوق ذهن راوی است! کافه رنسانس، پر است از جملات خوب و دوست‌داشتنی؛ که چند نمونه از آن‌ها را روزهای آتی، همین‌جا خواهم نوشت. این کتاب را می‌شود با جست‌وُجو پیدا کرد، ولی برای راحتی شما، خودم آپلود کردم و از این لینک می‌توانید دانلود کنید. ]دانلود کافه رنسانس[


«حالا فقط می‌خواهم تنها باشم و به‌یاد بیاورم و بنویسم.»

۱۳۹۴-۰۸-۲۷

سال‌ها می‌گذرد وَ بیگانه‌ای نیست


«بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟»
با مُرده‌ای در درون ِ خویش به‌ملال سخن می‌گویم.
هوا خاموش ایستاده است.
از آخرین کوچ ِ پرندگان ِ پُرهیاهو، سال‌ها می‌گذرد.
آب ِ تلخ ِ این تالاب
اشک ِ بی‌بهانه‌ی من نیست؛
به چه می‌گریی نمی‌دانم.

زمستان‌ها همه در من است.

به‎هر اندازه که بیگانه سر بر شانه‌اَت بگذارد،
باری آشناست غم.


 احمد شاملو

کیوسک : لیلا نوروزی


«از دست دادن، گلوله نیست که زخمی‌اَت کند وُ همه ببینند؛ درد دارد لامصب. آدم مجبور است راه برود و حرف بزند و بخورد و بخندد، تا کسی نفهمد. بفهمند که چی؟ حرف، درد آدم را بیش‌تر می‌کند.»
- از داستانِ پیانوی کم‌حرفِ کشف‌نشده‌ی پرنده؛ از همین مجموعه


«کیوسک» مجموعه داستان‌های لیلا نوروزی است. چند روزی هست که خوانده و تمامش کرده‌اَم. سبک خاص و دلنشینی دارد وُ می‌شود بارها و بارها خواند و لذت برد. داستان‌های این مجموعه، شناور در زمان هستند و شخصیت‌ها و موقعیت‌ها ممکن است از دست خواننده در بروند، برای همین باید با دقت و عمیق خواند. مشکلات خاصی بر سر انتشار کاغذی این مجموعه پیش آمده، و نویسنده را مجبور کرده است که کتاب را به‌صورت اینترنتی منتشر کند، و سایت «دوشنبه» کیوسک را برای دانلود رایگان در این آدرس قرار داده است. چند پیشنهاد نگارشی هم دارم! صفحه 43 و چند صفحه‌ی بعدی‌اَش، از واژه «مذخرف» استفاده شده است؛ من جستجو کردم و به معنای خاصی برای این کلمه نرسیدم و به‌گمانم همان «مزخرف» باشد. صفحه 45 هم از «نمی‌خاستم» استفاده شده است. بعد از همه‌ی این حرف‌ها، پیش‌نهاد می‌کنم حتمن این مجموعه داستان را بخوانید و لذت ببرید.

۱۳۹۴-۰۸-۲۶

وقتی از مرگ حرف می‌زنیم


همیشه فکر می‌کردم از عشق مُردن، یک تعبیر شاعرانه است. آن‌روز بعدازظهر، وقتی بی‌گربه و بی او به‌خانه برگشتم، برایم ثابت شده بود که مُردن از عشق، نه تنها ممکن است، بلکه خود من، پیر وُ بی‌یار، داشتم از عشق می‌مردم. اما در عین‌حال فهمیدم که عکس آن هم حقیقت معتبری بود. لذتِ این غم را در دنیا با هیچ‌چیزی عوض نمی‌کردم.

 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز


می‌گویند: دوستت دارم


وَ این جهان، پر از صدای حرکت ِ پاهای مردمی‌ست
که هم‌چنان که تو را می‌بوسند
در ذهن ِ خود، طناب ِ دار ِ تو را می‌بافند.

 فروغ فرخزاد

۱۳۹۴-۰۸-۲۵

وقتی از من حرف می‌زنیم


فهمیدم که وسواس من برای این‌که هرچیز جای خودش باشد، هر کار به‌موقع انجام شود و هر کلمه به‌جای خودش گفته شود، محصول ذهن منظم من نیست، بلکه برعکس، همه نوعی تظاهر است که اختراع کرده‌ام تا بی‌نظمی ذاتی خود را پنهان کرده باشم.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

بیمی به دل ز مرگ ندارم


ای سرنوشت!
از تو کجا می‌توان گریخت؟
من راه ِ آشیان ِ خود از یاد برده‌اَم.

 فریدون مشیری : گناه ِ دریا

پ‌ن: عنوان، تکه‌ای از همین شعر است. 

نقاب ِ غم‌انگیز ِ زندگی


آیا شما که صورت‌تان را
در سایه‌ی نقاب ِ غم‌انگیز ِ زندگی
مخفی نموده‌اید،
گاهی به این حقیقت ِ یاس‌آور
اندیشه می‌کنید
که زنده‌های امروزی
چیزی به‌جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟

 فروغ فرخزاد : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

۱۳۹۴-۰۸-۲۴

درس‌هایی برای زندگی


ای کاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل‌آلود هراکلیت بگذرد، بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این‌رو به آن‌رو شویم و طرف دیگرمان هم نود سال دیگر سرخ می‌شد.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

وای ِ همه



بسترم:
صدف ِ خالی ِ یک تنهایی‌ست؛
وَ تو:
- چون مروارید -
گردن‌آویز ِ کسان ِ دگری.

 هـ. الفـ. سایه

۱۳۹۴-۰۸-۲۳

درس‌هایی برای ناامیدی


وقتی امیدم به‌آخر رسید، به موسیقی بولدو پناه بردم. جامی از زهر بود؛ هر کلامی «او» بود.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


کسی به فکر گل‌ها نیست
کسی به فکر ماهی‌ها نیست
کسی نمی‌خواهد
باور کند که باغچه دارد می‌میرد،
که قلبِ باغچه زیرِ آفتاب ورم کرده است،
که ذهنِ باغچه دارد آرام‌آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود.
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.
حیاط ِ خانه‌ی ما تنهاست
حیاطِ خانه‌ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می‌کشد
وَ حوض ِ خانه‌ی ما، خالی‌ست...

 فروغ فرخزاد : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

۱۳۹۴-۰۸-۲۲

درس‌هایی برای زندگی


یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک‌ها بود، روز وُ شب درنیاوردم. حمام نمی‌گرفتم، ریش‌هایم را نمی‌تراشیدم و دندان‌هایم را مسواک نمی‌زدم، چون عشق، خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب می‌کند، برای کسی لباس می‌پوشد، و برای کسی عطر می‌زند و من هیچ‌وقت کسی را نداشتم.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

۱۳۹۴-۰۸-۲۱

خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز


«و این‌طور بود که فهمیدم رنج تا چه‌حد مرا تباه کرده است.»

خاطرات روسپیان سودازده من، داستان پیرمردی‌ست 90 ساله، که برای جشن‌تولد نود سالگی‌اَش خود را میهمان به هم‌خوابگی با باکره‌ای 14 ساله می‌کند.  مارکز، در این رمان، روایتی زیبا و دل‌نشین از احساسات عاشقانه‌ی یک پیرمرد، که هیچ‌گاه عاشق نشده و ازدواج نکرده است، ارائه می‌دهد. پیرمرد، آن‌طور که خودش می‌گوید، در زندگی با بیش از 450 فاحشه رابطه‌جنسی داشته، و الان در آستانه‌ی 91 سالگی، عاشق دختری 14 ساله می‌شود. این کتاب سال 2004 منتشر شده است؛ و حافظ قرن‌ها پیش نوشته است: «می دو ساله وُ محبوب چارده ساله ... همین بس است مرا، صحبت صغیر و کبیر!»

این کتاب را امیرحسین فطانت از زبان اصلی ترجمه کرده، و به‌صورت اینترنتی منتشر کرده است. نقل‌قول‌های این کتاب را در پست‌هایی جداگانه خواهم نوشت. 

۱۳۹۴-۰۸-۲۰

درس‌هایی برای زندگی


زن برای این‌که نشان دهد در سطحی قرار دارد که از همه‌‌ی چیزهای مبتذل و همه‌ی آدم‌های متوسطی که او تحقیرشان می‌کند، بسیار بالاتر است، باز هم مرد را وادار خواهد کرد که در مقابلش زانو بزند. مرد خود را محکوم خواهد کرد و خواهد گریست. این رفتارها باعث خواهد شد که زن باز با او بی‌رحم‌تر باشد. زن فریبش خواهد داد و به مرد نشان خواهد داد که نسبت به او وفادار نیست. آزارش خواهد داد. مرد در برابر این تحقیر مقاومت خواهد کرد، سخنان درشت به‌زبان خواهد آورد، حالت تهدیدکننده به‌خود خواهد گرفت و چیزی که به بیان در نمی‌آید با عمل قاطعانه نشان خواهد داد. گلدانی خواهد شکست، نعره و فریاد خواهد کشید و زن وانمود خواهد کرد که ترسیده است، او را متهم به تجاوز و کتک‌زدن خواهد کرد. مرد باز به‌زانو خواهد افتاد، بار دیگر خواهد گریست و آن‌گاه زن خواهد گذشت تا او با وی بخوابد و همه‌ی این‌ها هفته‌ها و ماه‌ها، سال‌ها و تا ابد ادامه خواهد یافت.

 آهستگی : میلان کوندرا



۱۳۹۴-۰۸-۱۹

درس‌هایی برای زندگی


برای یک مرد، هیچ مرهمی به‌اندازه‌ی غمی که او در یک زن برانگیخته، شفابخش نیست.


 آهستگی : میلان کوندرا 

۱۳۹۴-۰۸-۱۸

درس‌هایی برای زندگی


لذت، چه کم و چه زیاد، تنها متعلق به‌فردی است که آن را تجربه می‌کند.


 آهستگی : میلان کوندرا 

۱۳۹۴-۰۸-۱۷

درس‌هایی برای زندگی


ترس ریشه در آینده دارد، و کسی که از آینده رها است، لازم نیست از چیزی بترسد.


آهستگی : میلان کوندرا 

۱۳۹۴-۰۸-۱۶

آهستگی : میلان کوندرا


«کیش ارگاسم، سودگرایی ِ آسان‌طلبانه در زندگی جنسی، کارآیی به‌جای تن‌آسانی لذت‌بخش، تنزل عشق‌بازی تا حدِ مانعی که باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن از آن عبور کرد تا انفجار جذبه، که تنها هدف عشق و حیات میسر گردد. چرا لذتِ آهستگی از میان رفته است؟»

آهستگی، از آن کتاب‌هاست که حتمن باید خودتان بخوانید‌! راوی کتاب خود کوندرا است و داستان سفری با همسرش، به یک قلعه قدیمی، که الان هتل شده است را روایت می‌کند. علاوه بر این داستان اصلی، کوندرا دو روایت موازی از همان هتل، از دو عصر متفاوت، با زبان طنز خاصی، هم می‌نویسد و گاه برای همسرش تعریف می‌کند. در این رمان، مفاهیم جدیدی مانند آهستگی، رقاص بودن، و برگزیده بودن مطرح شده است. اگر می‌خواستم نقل‌قول‌های دوست‌داشتنی کتاب را بنویسم، باید همه‌اَش را می‌نوشتم! چند نقل‌قول را همین‌جا، و چندتای دی‌گر را هم در پست‌های جداگانه خواهم نوشت.
آهستگی، نوشته‌ی میلان کوندرا را دریا نیامی ترجمه کرده و به‌صورت اینترنتی منتشر شده است.


«برگزیده بودن یک مفهوم دینی است و معنایش این است که شخص بی‌آن‌که لیاقتی ابراز کرده باشد، به‌حکمِ قدرتی فوق‌طبیعی و به‌خواست آزادانه یا حتی بلهوسانه‌ی خداوند، انتخاب می‌شود تا مقامی ویژه و بالاتر از دیگران بیابد. تنها چنین باوری بود که مقدسین را قادر می‌ساخت تاب تحمل سنگ‌دلانه‌ترین آزارها را داشته باشند. مفاهیم دینی در ابتذال زندگی ما، به طنز شباهت پیدا می‌کنند. هرکدام از ما کم وُ بیش رنج می‌بریم از این‌که زندگی ما تا این اندازه معمولی است. می‌خواهیم از همانند دیگران بودن، بگریزیم و خود را به درجه‌ی عالی‌تری ارتقا بدهیم. هر یک از ما، با شدت و ضعف متفاوت، به این وهم دچار شده‌ایم که لایق این ارتقا هستیم، که از پیش تعیین و برگزیده شده‌ایم. مثلا احساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه‌ی عاشقانه است. چنان‌که در تعریف هم، عشق هدیه‌ای است که به ما ارزانی می‌شود، بی‌آن‌که برایش لیاقتی نشان داده باشیم. دوست‌داشته‌شدن بدون دلیل، حتی خود دلیلی تلقی می‌شود بر خاص بودن عشق. اگر زنی به من بگوید دوستت‌دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه می‌خری، به زن‌های دیگر نظر نداری، ظرف می‌شویی، آن‌وقت من مایوس می‌شوم. چنین عشقی انگار می‌خواهد چیزی را به‌چنگ بیاورد.»

۱۳۹۴-۰۷-۰۹

درس‌هایی برای زندگی


«او می‌دانست که کتک خورده است، اما هنوز تسلیم نشده بود. او می‌دید که در مقابل مردی با یک چماق شانس مقاومت ندارد. او این درس را آموخته بود و تا آخر عمر خود آن را فراموش نمی‌کرد. این نخستین آشنایی او با قانون چماق بود؛ و حالا زندگی چهره‌ای ترسناک‌تر داشت.»
«اما اصلن بازی منصفانه‌ای نبود. اگر یک‌بار زمین می‌خوردی، زندگی‌ات به‌پایان می‌رسید؛ پس باید مواظب می‌بود که هرگز زمین نخورد.»
«زوزه‌اش درد و رنج زندگی را با خود داشت. وقتی فریاد می‌کشید، فریادش سرشار از وحشت و رازی ناشی از سرما و تاریکی بود.»
«و می‌دانست راه میانه‌ای وجود ندارد: یا باید برتر می‌بود و یا به برتری دیگران تن می‌داد؛ ترحم، نشانه‌ی ضعف بود.»
«او حالا مثل یک گرگ می‌اندیشید و تمام تجربیات خود را در سخت‌ترین شرایط به‌دست می‌آورد و همین تجربیات او را به‌تمامی موجودات درنده‌ای که در آن دنیای وحش زندگی می‌کردند، شبیه ساخته بود. او در آن واحد می‌دید، می‌اندیشید، و عمل می‌کرد. زندگی در درونش جریان داشت و تمام رگ‌وُپی‌اش را لب‌ریز کرده بود.»
«حیوانات وحشی می‌دانند چه‌طور انتظار بکشند. هیچ‌وقت عجله نمی‌کنند. گاه ساعت‌ها صبر می‌کنند و انتظار می‌کشند تا فرصت مناسب را بیابند؛ و آن‌وقت بالاخره حمله می‌کنند.»


 آوای وحش : جک لندن

۱۳۹۴-۰۷-۰۵

صندلی‌هایی که مرا دوست داشتند


پرسید: با این‌همه بی‌اعتمادی و تنفر از آدما چه‌طوری کنار می‌آی؟ زندگیت جهنم نمی‌شه؟
گفتم: تنفر؟ من از کسی متنفر نیستم؛ فقط یاد گرفته‌م آدم‌ها رو دوست داشته باشم، ولی بهشون اعتماد نکنم.
- چرا خب؟
- این‌که اعتماد نکنی، بهتر از اینه که اعتماد کنی و بشکنی.
- یعنی تو الان هم دوستم داری و هم بهم اعتماد نداری؟!
- نه دوستت دارم، نه بهت اعتماد!
- پس چرا نشستی سر میز من؟
- تنها بودی. تنها بودم؛ نشستم.
- باز لااقل خوبه که صداقت داری! ولی رو اعتمادت هم کار کن؛ با این‌همه بدبینی دیوونه می‌شی، زود می‌میری. من باید برم.


و رفت. البته نمی‌دانست، خیلی‌وقت است که من مُرده‌ام و خودش دیوانه شده، که دارد با صندلی خالی حرف می‌زند. 

۱۳۹۴-۰۷-۰۴

معرکه : لوئی فردینان سلین


«معرکه» را هم سمیه نوروزی برایم فرستاده بود، و تازه فرصت کردم بخوانمش. قسمتی از مقدمه‌ی کتاب، به قلم سمیه نوروزی، را بخوانیم تا بیش‌تر با ادبیات سلین آشنا شویم: «سلین از ادبیات نوشتاری خارج شده و به زبان محاوره با مخاطبانش سخن می‌گوید. لحن خود را تغییر داده و سبک سلینی را برگزیده است. حتا گاهی اوقات به زبان خشن کوچه و بازار پناه می‌برد. می‌خواهد با عجله و بی‌درنگ هرچه بر سرش آمده با خواننده در میان بگذارد. از کش‌مکش‌های درونی و رنج و عذاب زندگی بگوید، و چه بسا مشاجره کند. در نظر او ادبیات نوشتاری و قوانین نگارش چیزی نیستند جز عوامل دست‌وُپاگیری که مانع از انتقال راحت و بی‌دردسر کلام می‌شوند. پس او خود، این واسطه‌ی میان نویسنده و خواننده را از پیش پا برمی‌دارد تا بتواند آن‌طور که دلش می‌خواهد حرف بزند. از زبان محاوره و کلمات آرگو استفاده می‌کند... معرکه اثری است مستند درباره‌ی جنگ. روژه نیمیه می‌گوید: رمان ماجراهای سربازی را بازگو می‌کند که داوطلبانه در هفدهمین قشون سواره‌نظام ثبت‌نام کرده است. سلین زبان بریده‌بریده و بی‌منطق یک افسر جزء بسیار عصبانی را که از سر خشم دست به کارهای خنده‌دار می‌زند، به‌طور شگفت‌انگیزی بازپروری کرده است...»

با همه‌ی این‌تفاسیر، ضمن احترام به مقام نویسنده، و مترجم، زیاد به این سبک سلینی علاقه‌مند نشدم و لذت چندانی از خواندن این رمان نبردم. البته این نظر، شخصی بود، و نباید از زحمت زیادی که سمیه نوروزی در برگردان دقیق این سبک ادبیات خاص کشیده است، بی‌قدردانی گذشت. «معرکه»ی لوئی فردینان سلین را نشر چشمه با ترجمه‌ی سمیه نوروزی منتشر کرده است.

۱۳۹۴-۰۶-۲۷

مرگ


مدت‌ها بود به سمیه نوروزی گیر داده بودم که هرطوری شده باید چاپ اول «مرگ» را برایم پیدا کرده و بفرستد! و این‌قدر روی این گیر اصرار و پافشاری کردم تا موفق شدم! این مجموعه را هم مثل «اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است» خود سمیه برایم فرستاد، و تازگی‌ها هم موفق شدم بخوانمش. این مجموعه از داستان‌های: مرگ، موضوع سخنرانی: شجاعت، به افتخار پیشتازان سرافرازمان، تشنه سادگی‌ام، بازی سرنوشت و دیوار تشکیل شده است. علاوه بر خود داستان‌ها، توضیحاتی هم که مترجم در پی‌نوشت آورده است بسیار خواندنی‌ست و فهم داستان‌ها را آسان‌تر می‌کند. با تشکر مجدد از دوست عزیزم: سمیه نوروزی.

«مرگ و چند داستان دیگر» از رومن گاری را نشر چشمه با ترجمه‌ی سمیه نوروزی منتشر کرده است.

۱۳۹۴-۰۶-۲۴

اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است


«فاجعه است. ولی دستش به من یکی نمی‌رسد. هرگز. به‌نظرم باید چیز دردناکی باشد.» این جملات را رومن گاری در پاسخ به پرسش‌گری که از او درباره‌ی «پیری» پرسیده بود می‌گوید. همان‌کسی که در اوج دوران نویسندگی‌اش، زمانی که شصت‌وُ شش سال دارد و به چند نام مختلف، کتاب‌های فوق‌العاده‌ای منتشر می‌کند، می‌نویسد: «خیلی خوش گذشت. ممنون و خداحافظ.» و خودکشی می‌کند.
«اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است» آخرین مجموعه داستانی‌ست که از نویسنده‌ی محبوبم، رومن گاری، خوانده‌ام. این مجموعه را سمیه نوروزی ترجمه و نشر چشمه منتشرش کرده است. و خود سمیه عزیز زحمت کشیده، برایم فرستاده است.  این کتاب مجموعه‌ای است از پنج داستان کوتاه رومن گاری: پرندگان می‌روند در پرو بمیرند، آدم‌پرست، همشهری کبوتر، اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است و تاریخی‌ترین داستان. علاوه بر این‌ها، در پایان کتاب بیست سوال از مصاحبه‌ی کارولین مانی با رومن گاری، که سه سال پیش از خودکشی‌اش انجام گرفته، قرار داده شده است. نقل‌قول ابتدایی پست را هم از همین مصاحبه برداشته‌ام. مثل همی‌شه ترجمه‌های سمیه نوروزی در کنار داستان‌های رومن گاری، مجموعه‌ای خواندنی و لذت‌بخش را به کتاب‌خوان‌ها و علاقه‌مندان ادبیات داستانی هدیه کرده است. من کتاب را در شرایط سختی، در محل کارم و با مشقت خواندم! ولی امیدوارم شما در شرایط بهتری بتوانید این مجموعه و سایر آثار رومن گاری را بخوانید و تا می‌توانید و می‌شود لذت ببرید. چون فرصت نمی‌کنم نقل‌قول‌های دوست‌داشتنی کتاب را جداجدا بنویسم، همین‌جا چند بخش کوتاه را می‌نویسم.

«یک عشقِ واقعی حتما می‌تواند اوضاع را سروسامان بدهد. تنهایی بعضی صبح‌ها همین‌طوری می‌آمد سراغش؛ تنهایی ِ لعنتی: جای آن‌که کمک کند تا نفس‌تان بالا بیاید، از پا درتان می‌آورد.»
«دیگر به کسی نامه نمی‌نوشت، دیگر نامه‌ای برایش نمی‌آمد، هیچ‌کس را نمی‌شناخت: دل کنده بود از همه، مثل تمام آن لحظه‌هایی که بی‌خود دست‌وپا می‌زنی بلکه دل از خودت بکنی.»

«مرد عادت داشت انگار: موج نهم تنهایی بود این؛ شدیدترینش، همان‌که از خیلی دورترها می‌آید، از دل دریا، می‌زندتان زمین و باز بلندتان می‌کند، پرت‌تان می‌کند به قعر و بعد یک‌هو ول‌تان می‌کند به‌حال خودتان، درست اندازه‌ای که وقت کنید دوباره برگردید بالا، روی آب، دست‌ها روبه‌آسمان، آغوشْ باز، در نهایتِ تلاش برای آویزان شدن از اولین پر ِ کاهِ آب‌آورده.»

۱۳۹۴-۰۶-۰۴

کاش جایی منتظرم باشند


انگار کن که چیزی را جا گذاشته‌ای. بهانه بیاور. بگو که «باز برمی‌گردم»؛ با این‌که خودت هم خوب می‌دانی که بازنخواهی‌گشت. بگذار وُ برو؛ بی‌که پشتت را هم نگاه کنی. «حقیقت» را مشت کن وَ بکوب توی صورتِ آینده. گریه کن که شکست خورده‌ای. و فرار کن؛ از آن‌چه که نامش زندگی‌ست.

۱۳۹۴-۰۶-۰۳

تلخ‌ترین ِ عطرها حتا، خاطره اگر شوند، مرگ‌بارند


پیش‌تر عادتش بود؛ همی‌شه - اوایل به‌شوخی و بعدها به‌جدّ - شاکی بود از بوی سیگار ِ نشسته بر لباس‌هاش. می‌گفت: «هر بار که کنار هم می‌نشینیم، بوی گهِ سیگارش خفه‌ام می‌کند». نصفِ هرآن‌چه می‌گفت شکایت از این بوی - به‌قولِ خودش - گهِ سیگار بود. نمی‌گذاشت نزدیکش شود. نمی‌بوسیدش. اواخر هم که گفته بود: «یا من، یا آن سیگار لعنتی...».  سال‌ها بعد، دیدم که یک‌جا نوشته بود: «دلم برای بوی سیگار پیراهنت تنگ شده است». و خیلی گریه کرده بود؛ آن‌قدر که زیرِ چشمِ تک‌تکِ کلماتش گود افتاده، سیاه شده بود. نوشته بود: «هرجا که کسی بوی سیگار تو را بدهد، دلم می‌خواهد روی شانه‌های پیراهنش زارزار گریه کنم». نوشته بود: «حالم از هرچه‌که بوی خوش می‌دهد به‌هم می‌خورد». دل‌تنگ شده بود شاید، که نوشته بود: « برگرد...». نمی‌دانست گاهی کلمات، آدمی را چنان به رفتن وامی‌دارند، که حتا خیالِ برگشتن، محال می‌شود.

و شده بود.

۱۳۹۴-۰۵-۲۸

ابدیت ِ یک‌ لحظه



هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی هم‌آغوشی دو عاشق، جراحتِ روح را التیام نمی‌دهد. مهیا می‌شوی برای مرگ، بی هیچ حسرت و درد. انگار این همه راه را دویده‌ای تا برسی به این‌لحظه. کرخت از فراغتی بس نامنتظر، می‌خواهی بیاید مرگ، ابدیت بدهد به این‌لحظه. اما مرگ نمی‌آید.

[چاه بابل - رضا قاسمی]

۱۳۹۴-۰۵-۲۷

۱۳۹۴-۰۵-۲۶

درس‌هایی برای شروع رابطه


روزی که به فلیسیا اعلام عشق می‌کرد، گفته بود: «می‌دانم دارم پا می‌گذارم به جهنم». اما گمان نمی‌کرد عذاب این جهنم چنین استخوان‌سوز باشد. گفته بود: «جذابیتِ زندگی به‌همین لحظه‌های سرشاری‌ست که به بهایی گران به‌دست می‌آیند»؛ اما نمی‌دانست بهایش چنین گزاف تواند بود.

[چاه بابل - رضا قاسمی]

۱۳۹۴-۰۵-۲۵

شب‌های بی‌خوابی


مدفون
زیر تلّی از شب
بی‌که خواب آن حوالی باشد؛
با دهانی بسته

فریاد می‌زد: «کمک».

• رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۴-۰۵-۲۴

درس‌هایی برای زندگی


از درون شروع می‌شود. از چیزهای کوچکی که وجودشان را حس نمی‌کنیم، مگر وقتی که از کار بی‌افتد. بعد می‌رسد به بینایی، بعد شنوایی... انگار به دنیا می‌آییم تا از دست بدهیم.

[چاه بابل - رضا قاسمی]

۱۳۹۴-۰۵-۲۲

درس‌هایی برای زندگی


 هوا که تاریک شد، آمدند به همان رستورانی که برای نخستین‌بار آمده بودند. به‌خودش گفت: «بگذار مثل دو آدم عاقل تمامش کنیم؛ در همان جایی که شروع کرده بودیم...». میز بغل، دختر و پسر جوانی با حرارت تمام گفتگو می‌کردند. معلوم بود تازه آشنا شده‌اند. مندو اندیشید: «چقدر همه‌چیز احمقانه است. فقط جای میزها عوض می‌شود.»

[چاه بابل - رضا قاسمی]

۱۳۹۴-۰۵-۱۵

دو روایت از: هر روز، زندگی‌ست


یک.  هر روز صبح نوید یک اتفاق است؛ بی‌که بدانی. همان‌جا که انتظارش را نداری، همان‌لحظه که گمان می‌کنی چاره‌ات نیست جز سیاهی، سپیدی مطلق در لباس ِ اتفاق، چشم‌به‌راهت است. بعد می‌فهمی آن‌جا که حضرت می‌گفت: «چیزی‌م نیست، ور نه...» چه حالی داشته است. اتفاق می‌افتد وُ رد می‌شود؛ بازمی‌گردی، با همان «چیزی‌ که نیست...» در دست‌هایت. دست‌هایی که از سر بی‌چیزی - میان ِ هرم ِ آفتاب ِ تابستان - سوز هوای غروب را بهانه می‌کنند تا در آغوش ِ جیب‌هایت آرام بگیرند. 
پ‌ن: «که به دیدار ِ تو عقل از سر ِ هشیار برفت...» -سعدی

دو.  به‌خودت می‌گی: تابستونه لامصب؛ آخه کی  تو تابستون عاشق می‌شه؟! عاشقیت پالتو می‌خواد و شال‌بافتنی. الکی که نیست. ولی زمستون تا دلت بخواد پر ِ بهونه‌س: برا دست گرفتنا، پش‌گردن ها کردنا، دو دست یه‌ جیبا، بغل کردنا، «کودکان ِ توامان ِ آغوش ِ خویش، وقتی کِسی حواسش نبود»، پالتو رو شونه‌ی هم انداختنا، لُپ گل‌انداختنا، ... .
پ‌ن: «آب بخور، تا می‌تونی آب بخور.» -چهرازی

پ‌پ‌ن: همین‌جوری. بی‌دلیل. خیلی‌وقت بود ننوشته بودم، بهانه‌ای هم نبود؛ وگرنه کو تا زمستون. 

۱۳۹۴-۰۵-۱۰

House M.D

House M.D S06E03


ــاین متن ممکن است قسمتی از داستان سریال را لو بدهد؛ پس اگر سریال را ندیده‌اید و قصد دارید ببینید، این یادداشت را نخوانید.

چطور می‌شود 97% از کل دیالوگ‌های سریالی 40 دقیقه‌ای را به‌علت تخصصی بودن نفهمید، ولی باز دوستش داشت؟! چطور می‌شود که یک سریال این‌قدر جذاب باشد؟ کاراکتر دکتر هاوس چیزی است که می‌خواستیم باشیم و نتوانستیم؟ از این سوال‌ها که بگذریم، چند خطی درباره‌ی سریال می‌نویسم که بعدها لازم نباشد زیاد فکر کنم تا نظرم یادم بیاید! فصل اول را که تمام کردم به این فکر می‌کردم که با این الگوی تکراری تا چند اپیزود می‌تواند جذابیت‌ش را حفظ کند؛ که تا هشت فصل کرد! از نکات جالب‌توجه سریال، شباهت‌های دکتر هاوس با شرلوک‌هولمز بود. بعضی اپیزودها هم، هاوس مثل هولمز برای دستیارانش نحوه‌ی تشخیص‌ش را توضیح می‌دهد. یکی از نکات‌مثبت سریال هم اضافه‌شدن بخش کلینیک بود، که بُعد طنزش را تقویت کرد. مسئله‌ای که دائم در سریال به آن تاکید می‌شد و تا پایان کل مجموعه هم ادامه داشت، «مسئله خدا» بود. روند داستان طوری بود که در چالش بین خدا و هاوس، کفه‌ی ترازو همی‌شه به‌نفع هاوس سنگینی می‌کرد. فصل سوم مشکلی که داشت عدم تعویض بازیگران اصلی بود که باعث یکنواخت و کسل‌کننده شدن سریال شده بود که با شروع سیزن چهارم این مشکل حل شد و تا پایان سریال هم خوش‌بختانه ادامه داشت. بدی سریال‌های تمام‌شده این است که می‌شود از IMDB آمار تعداد حضورهای بازیگران در اپیزودهای مختلف را درآورد و فهمید که هر بازیگر تا چه حدی حذف خواهد شد! مسئله‌ای هم که در کل فصل‌های سریال صادق بود، فوق‌العاده بودنِ دو اپیزود پایانی هر سیزن بود. این روند خوب بود ادامه داشت، تا شروع سیزن هشتم که به‌علت دلایل شخصی، دوستش نداشتم! ولی ادامه روندِ فصل هشتم عالی بود و به‌نظر من یکی از بهترین سیزن‌های سریال بود. از دلایل خوب بودن این سریال همین بس که کل هشت فصل آن را طی یک‌ماه دیدم! نکته‌ی آخر این‌که، ضمن عالی بودن این سریال، ولی به‌نظر من به‌پای بریکینگ‌بد نمی‌رسید. مثلن اگر من بریکینگ‌بد را 10 و امتیاز گیم‌ آو ترونز را 95 در نظر بگیرم، به هاوس ‌ام‌دی 80 تا 85 امتیاز می‌دهم.  تا یادم نرفته از خوبی دیالوگ‌های شخص دکتر هاوس هم بگویم که در موقعیت‌های مختلف، دیالوگ‌های فوق‌العاده‌ای داشت که مع‌الاسف حوصله نداشتم زیاد ترجمه کنم! خودتان بخوانید!
راهبه: خواهر آگوستین به‌چیزهایی باور داره که واقعی نیستن.
دکتر هاوس: من فکر می‌کردم این یکی از نیازمندی‌های شغلی ِ شماست!
سیزن 1 - اپیزود 5
دکتر هاوس: اگر تو با خدا حرف بزنی، مذهبی هستی؛ ولی اگر خدا با تو حرف بزنه، بیمار روانی هستی!
سیزن 2 - اپیزود 19
دکتر: این بچه آهنربا قورت داده، ما باید درش بیاریم.
دکتر هاوس ]خطاب به بچه[ : چند سالته؟
بچه: هشت سال.
دکتر هاوس: و چیزی که به یخچال آویزونه رُ قورت داده! داروین می‌گه: «بذارین بمیره!»
سیزن 3 - اپیزود 12
هاوس: اگه ما درباره‌ی «هیچ‌چیز» صحبت کنیم، هیچ‌چیز تغییر می‌کنه؟
بیمار: ممکنه.
هاوس: چطوری؟
بیمار: زمان. زمان همه‌چیز رُ تغییر می‌ده.
هاوس: این چیزیه که مردم می‌گن. درست نیست. عمل کردن باعث تغییر می‌شه. هیچ‌کاری‌نکردن چیزها رُ همون‌جوری که بودن ول می‌کنه.
سیزن 3 - اپیزود 12
حوا: این یعنی این‌که همهی زندگی‌ها پیش خدا ارزشمند هستن.
هاوس: برای من که ارزش نداره، برای تو هم که نه. اگر از روی تعداد بلایای طبیعی هم حساب کنیم، برای خدا هم ارزش نداره.
سیزن 3 - اپیزود 12
House: Work smart, Not hard!
سیزن 3 - اپیزود 19
ویلسون: حق با تو بود.
هاوس: البته که حق با من بود؛ حالا اصلن در مورد چی داریم صحبت می‌کنیم؟!
سیزن 3 - اپیزود 19
هاوس: «تقریبن مردن» چیزی رُ عوض نمی‌کنه. «مرگ» همه‌چیز رُ تغییر می‌ده.
سیزن 5 - اپیزود 1
بیمار: راه دیگه‌ای هم برای باردار شدن وجود داره؟ (بیمار ادعا می‌کنه باکره‌ست!) مثلن نشستن روی توالت؟
هاوس: ابسولوتلی! اما باید یه‌نفر دی‌گه بین تو و صندلی توالت نشسته باشه!
سیزن 5 - اپیزود 11
هاوس: باورت نمی‌شه بدون چه چیزهایی می‌شه زندگی کرد.
سیزن 6 - اپیزود 8


۱۳۹۴-۰۵-۰۹

روح پراگ : ایوان کلیما


«اثر ادبی واقعی چیزی است که در برابر مرگ می‌ایستد و آن را انکار می‌کند.» -از متنِ کتاب


«روحِ پراگ» از کتاب‌های خوبی بود که ام‌سال خوانده‌ام. مجموعه مقالاتی که «ایوان کلیما» طی پانزده سال نوشته و در آن مسائل مختلفی از اتوبیوگرافی تا سیاست و ادبیات را بررسی کرده است. خود نویسنده در پیش‌گفتار کتاب، درباره‌ی پنج فصلِ کتابش چنین توضیح می‌دهد: «بخش اول شامل متونی است که بیش‌تر جنبه‌ی شخصی و زندگی‌نامه‌ای دارند... بخش دوم حاوی یادداشت‌های روزنامه‌ای من است... بخش سوم حاوی مقالات بلندتری است که کم وُ بیش ماهیت سیاسی دارند... در بخش چهارم دو تفسیر کلی را درباره‌ی مشکلاتی که بر سر راه ادبیات در دوران مدرن هست، گنجانده‌ام. و سرانجام، از میان نقدهای مفصل و نوشته‌هایم درباره‌ی تاریخ ادبیات، یک پژوهش طولانی درباره‌ی فرانتس کافکا را برای بخش پایانی کتابم برگزیده‌ام.» روح ِ پراگ را نشر نی با ترجمه‌ای از خشایار دیهیمی منتشر کرده است.

۱۳۹۴-۰۵-۰۸

رادیو چهرازی؛ مجموعه‌ی کامل و حواشی



«دل ِ ما تنگ شده برای آسایشگاه؟ بی‌شک.»

دو سال پیش رادیو چهرازی تمام شد، ولی ما هم‌چنان علاقه‌مند ماندیم! این چند سال را هم همه‌کار کردیم که کمی از این دل‌تنگی کم کنیم. ولی خب هر چیزی یک‌جا باید منظم و مرتب جمع شود، که تمام شود. ام‌روز هم که تب ِ چهرازی‌گوش‌کنی همه‌گیر شده و همه‌ی آن‌ها که چند سال پیش افتخار نمی‌دادند چهرازی گوش کنند، الان شب وُ روزشان را با نقل‌قول‌های چهرازی‌طور سر می‌کنند. خلاصه، آمدم یک‌ پست جامع بنویسم و هر آن‌چه از چهرازی دارم، یک‌جا تقدیم ِ دوستان کنم.

• مجموعه بیست‌وُیک قسمت صوتی منتشرشده : [ http://goo.gl/RyPlJz ]
• ویدیوی اپیزود ِ نهایی با عنوان «آخر» : [ http://ow.ly/QinMK ]
• ویدیوی اپیزود ویژه، برای سه کوهنورد ایرانی : [ http://ow.ly/Qipje ]
 (این دو ویدیو تابه‌حال در این وبلاگ منتشر نشده بود و الان لینک مستقیم برای دانلود قرار گرفته است.)
• متن ِ کامل اپیزود سوم «نوروز» : [ http://goo.gl/WvXIeA ]
• متن ِ کامل اپیزود چهارم «متوسط» : [ http://goo.gl/HRpdQG ]
• متن ِ کامل اپیزود یازدهم «انتخابات» : [ http://goo.gl/DFzOfh ]
• متن ِ کامل اپیزود چهاردهم : [ http://goo.gl/LTGxwJ ]
• متن ِ کامل اپیزود شانزدهم «یاد بعضی نفرات...» : [ http://goo.gl/XtHwl4 ]
• متن ِ کامل اپیزود هفدهم «یا رب...» : [ http://goo.gl/68Xw4O ]
• متن ِ کامل اپیزود هیجدهم «خداحافظ دلبر» : [ http://goo.gl/3GxzQA ]
• چند نقل‌قول پراکنده از رادیو چهرازی : [ http://goo.gl/97XClZ ]
• هرآن‌چه از چهرازی در این وبلاگ نوشته‌ایم : [ http://goo.gl/kL2kGC ]

«از طرف ِ خودم وَ تو، سلام روزگار نو، خداحافظ رادیو چهرازی.»