2015-01-12

دارابونت ِ پنهان در ضمیر ناخودآگاه ِ من


فکر کنید یک‌روز صبح همسرِ دارابونت داد بزند: «فرانک، فرانک پاشو داری خواب می‌بینی!» و وقتی فرانک دارابونت بیدار شد، همسرش بپرسد که «کابوس می‌دیدی؟» و فرانک جواب بدهد: «فکر کنم یک سیزن کامل از سریال جدیدم رو توی خواب نوشتم و ساختم!».
خلاصه این‌که دی‌شب همین اتفاق برای من افتاد! ماجرای یک حادثه آخرالزمانی بود، که کنترل زمین در اختیار گروهی ناشناس قرار گرفته بود و بالطبع ابنا بشر هم از آنارشی پیش آمده نهایت سواستفاده را کرده و هم‌دیگر را مورد عنایت قرار می‌دادند! شخصیت‌پردازی‌ها، خط داستان، کارگردانی، دیالوگ‌ها و سایر عوامل تولید حرفه‌ای، چنان قوی بودند که اگر آی.ام.دی.بی امکان امتیازدهی به رویاها را هم فراهم می‌کرد، مطمئن بودم که امتیازی بالای 9 خواهم گرفت! حالا از وقتی که بیدار شده‌ام دربه‌در آرشیوم را زیرورو می‌کنم که مطمئن شوم که این سکانس‌ها را قبلاً جایی دیده‌ام یا کاملاً ساخته و پرداخته ضمیر ِ ناخودآگاهِ هنرپرورم بوده! البته چند سرنخ معتبر هم دارم از این‌که، خودم بدون نیاز به محرک‌های خارجی، این سریال را خواب دیده‌ام! یکی این‌که در کل مسیر داستان از المان‌های ایرانی اسلامی بهره گرفته شده بود و کم‌تر به فرهنگ وارداتی غرب توجه شده بود! و مهم‌تر از آن این سرنخ بود که خوشگل‌ترین بازیگر زن مجموعه، عاشق کاراکتر من بود و در همان اپیزودهای اولیه بازیگر نقش مقابل و پایین من را برعهده گرفت!