2015-02-26

سه‌شنبه‌ها با موری : میچ آلبوم



«سه‌شنبه‌ها با موری» را بدون تحقیق و پرس‌وُجو خریدم و خواندم؛ و این‌طور شد که وقتی خواندم‌اش تازه متوجه شدم که محتوای کتاب، جزو موضوعات موردعلاقه‌یِ من نیست! «موری» نقطه‌ی مقابل شخصیت من است؛ کاملا 180 درجه آن‌طرف‌تر روبه‌رویِ من ایستاده است! و «میچ» هم چون عاشقانه شخصیتِ موری را ستایش می‌کند، پس موردعلاقه من نیست! ولیکن کتاب را ،که نه نویسنده‌اش و نه شخصیت اول‌اش موردعلاقه‌ام نبودند، تا آخر خواندم. سه‌شنبه‌ها با موری به‌عنوان یک رمان یا داستان (آن‌طور که در شناسنامه کتاب آمده) کتاب جالبی نبود. فقط یک کتاب روان‌شناسی عامه‌پسند از جنس «فیلان‌ات‌قورت‌بده»‌ها بود که به‌ چاپ‌های چند صدم می‌رسند، چون مردم نیاز دارند که کسی حرف‌های خوب‌خوب و دل‌پذیر را ،که خودشون بلدند، دوباره بهشان دیکته کند. مطالبی هم که در توصیف این کتاب نوشته شده بودند را خواندم، ولیکن باز تاثیری در علاقه‌مندی‌ام نداشت! این چند خط را از روی عداوت و کینه ننوشتم! فقط نگاه موری و میچ را به مسائل مختلف نمی‌پسندم.

معتقدم که هر کتابی ارزش ِ حداقل یک‌بار خواندن را دارد؛ ولیکن سه‌شنبه‌ها با موری کتابی نیست که بخواهم برای بار دوم بخوانم، و یا خواندن‌اش را به کسی توصیه کنم. 


• «سهشنبه‌ها با موری» را نشر قطره با ترجمه‌یِ خوب ماندانا قهرمانلو منتشر کرده است. 

2015-02-25

هزار زمستان ِ تنهایی



کدام بهار را به‌انتظار نشسته‌ای
که نمی‌آیی؟

هزار زمستان را
به امیدِ این‌که باز برگردی
بهار کرده‌ام وُ...
هنوز نیستی.

پس بگو
کجایِ تقویم را
چشم به‌راهِ آمدن‌ات بایستم؟

کدام بهار
موسمِ بازگشتنِ توست؟

• رحمان نقی‌زاده

2015-02-21

خانه خاموش : اورهان پاموک




اولین نکته‌ای که با خواندن این کتاب جلب‌توجه می‌کرد و توی ذوق می‌زد، مسئله اشتباهات املایی و نگارشی فوق‌العاده زیاد بود. بعضی از ساده‌ترین اصول نگارشی که شاید با خواندن فارسی دوم راهنمایی می‌شود یاد گرفت، در این ترجمه رعایت نشده بود. مخصوصا استفاده ناصحیح از « ِ» و «ه» هیچ جای بخششی برای مترجم یا ویراستار باقی نمی‌گذارد! البته چاپ اول کتاب بود و هنوز جای امیدواری باقی‌ست که در چاپ‌های بعدی بازنگری بهتری صورت بگیرد. ترجمه هم چنگی به دل نمی‌زد. البته من اصل کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌دانم این ضعف‌ها در محتوای داستان، از نسخه اصلی‌ست یا ترجمه‌ی ِ  ضعیف باعث این مسئله شده است. مثلا هیچ مرز مشخصی بین زبان محاوره و زبان نوشتاری وجود ندارد و خواننده خودش باید بفهمد! سوالی که برایم مطرح بود این است که چرا رمانی از نویسنده‌ی ِ برنده‌ی ِ نوبل ادبیات این‌قدر ضعیف ترجمه و ویراستاری شده است؟ با این همه، باز این اشتباهات و مسائل باعث نمی‌شوند که «خانه خاموش» رمانی خواندنی و دل‌چسب نباشد.

نکته جالبی که در این کتاب دیده می‌شود، روش متفاوت روایت داستان است؛ هر فصل را یکی از شخصیت‌ها از دید خودش تعریف می‌کند. این روایت‌ها، داستان ِ دردهایی است که هر فرد در زندگی دارد؛ هر راوی چیزهایی برای پنهان کردن از بقیه دارد. پاموک با این شیوه‌ی ِ روایی، به‌جای آن‌که کل داستان را از دید یک‌نفر ببیند و بیان کند، مجموعه‌ای از انسان‌های متفاوت را وارد قضیه کرده است. روایت کنندگان ِ هر فصل، نظرات واقعی‌شان را نسبت به بقیه بی‌پرده بیان می‌کنند؛ مثلا حسن پدرش را «بلیط فروش ِ چلاق» و عمویش را «کوتوله» خطاب می‌کند. هر راوی از فرصتی که نویسنده در اختیارش قرار داده استفاده می‌کند و آمال و آرزوهای نهان‌اش را با خواننده درمیان می‌گذارد.

اکثر انسان‌ها به آن‌ چیزی که دارند قانع نیستند، و حسرت ِ داشته‌های دیگران را می‌خورند. این مسئله در رابطه‌ی ِ حسن و متین بیش‌تر مشهود است، که حسن، متین را نمونه یک انسان ثروت‌مند و بی‌درد تصور می‌کند و متین، خودش حسرت دوستان ثروت‌مندش را می‌خورد.

همه‌ی  راوی‌ها، جز فاطمه، مرد هستند. این موضوع از این جهت مهم بود که شخصیت «نیلگون» تا آخر داستان، راوی نمی‌شود و درونیات و افکار و چراهای زندگی‌اش راز باقی می‌مانند. علی‌الخصوص رابطه‌اش با حسن، و دلیل ِ  حرف نزدن و پاسخ ندادن‌اش به ابراز عشق حسن، هیچ‌وقت مشخص نمی‌شود.

فصل‌هایی که مادربزرگ (فاطمه) راوی می‌شود، این نکته را برجسته می‌کند که: «رازهایی هست که آدمی حتی از مرورشان در ذهن خودش هم واهمه دارد».

در یکی از فصل‌ها، فاروق، از دوست نوجوانی‌اش به نام ِ «اورهان» نام می‌برد که نویسنده شده است! و باز جایی دیگر، نقل قول‌هایی از آثار اورهان می‌کند!

مورد ِ آخر وسواس شخصی خودم است! همیشه اسم اورهان را دوست داشتم و املای صحیح ِ فارسی آن را «اورهان» می‌دانستم. ولی مترجم روی جلد از «اُرهان» استفاده کرده است؛ هرچند داخل متن کتاب، باز «اورهان» نوشته شده است. حتی مترجم محترم ِ کتاب «استانبول» همین نویسنده، روی ِ جلد «اورحان» نوشته تا وسواس‌م را منفجر کند!


«خانه خاموش» را انتشارات نگاه، با ترجمه خانم مرضیه خسروی منتشر کرده است. 

2015-02-20

من، از آن‌چه در آیینه می‌بینی، پیرترم


اگر برگردی هم
چطور بازخواهی‌ام شناخت؟
حالا من
تصویرِ مبهمی‌ام در نگاهِ آینه
که خودش را
سپرده است به سکون و سیگار.
رودِ خسته‌ای ام
که به مرداب نشسته است.
آفتابِ پنجره‌ام را دود گرفته
و زندگی‌ام،
ماسیده بر دیوار.

حالا صدای مرگ را می‌شنوم
که در سرم مدام می‌پیچد،
و تیغ برمی‌دارم
تا روزهای بی‌تو را

روی رگ‌هام چوب‌خط بکشم. 

• رحمان نقی‌زاده

2015-02-09

آشناست، نه؟


«از هر سه کوبایی، تنها یکی خواندن می‌دانست؛ حال آن‌که چیزی نمی‌خواند: روزنامه‌ها که کاملا زیر نظارت بودند و قابل خواندن نبودند. سانسور دامن کتاب‌ها را نیز می‌گرفت و کتاب‌خانه‌ها و دانشگاه را خالی می‌کرد. حزب‌های مخالف پیوسته حرف می‌زدند: آن‌ها خود را نگهبانان آزادی‌های دموکراتیک می‌شمردند. همه، حتی حزب کمونیست خواستار قانون اساسی و انتخابات بود. اما صدای‌شان سال به سال یواش‌تر می‌شد و دیگر به گوش نمی‌رسید. باتیستا منفور بود ولی کسی نمی‌دانست چه کسی را باید جایگزین او ساخت. هرگاه با کسی از انتخابات عمومی صحبت می‌کردید به شما می‌خندید. باری، کوبا کشوری می‌نمود که تسلیم است و بدبختی به صورت تب در آن ثابت شده است.»

 • جنگ شکر در کوبا  - ژان پل سارتر - جهانگیر افکاری

2015-02-08

یه نامه برای ِ خداحافظی


یه نامه بــرای خـداحافظی جا گذاشت
خودش رفت، مردش رو تنها گذاشت
چقدر بگــــــــــــــذره تا که باور کنم
روی قولِ «می‌مونم»اش پا گذاشت؟

مــــــن اون‌قدر تنها شدم بعدِ تو
که از زنده بودن دیگه سیر شم
جـــــــوونی‌مُ با رفتن‌ات باخـتم
نشـــــــــــستم جلو آینه پیر شـم

تو دل‌گــــیری از من، من از دستِ تو
باید مـــــــــرگ بینِ ما قــــاضی بـشه
بگــــم: «زندگـــــــی دادم وُ باز رفت
بگیر جونمُ، شاید این‌بار راضی بشه»

میگم با خودم: «اون قسم خورده بود»
اون‌قدر ســــــــــاده بودم که باور کنم
حالا پای تــــــــــــــــاوان این سادگی
باید بی تو با زندگـــــــــــــی سر کنم

شاید باورش ســـخت باشه برات
که من این‌جوری پای تو سوختم
به امّیدِ این‌که یه‌بار رد بشــــــی
نشستم، چشامُ پای پنجره دوختم

پ‌ن: مشق ِ ترانه می‌کنم.

2015-02-04

هیچ‌کس نمی‌تواند مثل ِ تو دوستم نداشته باشد


لباس ِ سفید تن کرده‌ام،
و روی شانه‌های آن‌ها که
- مثل ِ تو –
دوستم نداشتند
می‌روم، 
که تمام شوم.

دارم آرزوی لباس ِ سفید ِ «تو» را
به گور می‌برم.

• رحمان نقی‌زاده