2015-02-20

من، از آن‌چه در آیینه می‌بینی، پیرترم


اگر برگردی هم
چطور بازخواهی‌ام شناخت؟
حالا من
تصویرِ مبهمی‌ام در نگاهِ آینه
که خودش را
سپرده است به سکون و سیگار.
رودِ خسته‌ای ام
که به مرداب نشسته است.
آفتابِ پنجره‌ام را دود گرفته
و زندگی‌ام،
ماسیده بر دیوار.

حالا صدای مرگ را می‌شنوم
که در سرم مدام می‌پیچد،
و تیغ برمی‌دارم
تا روزهای بی‌تو را

روی رگ‌هام چوب‌خط بکشم. 

• رحمان نقی‌زاده