2015-02-08

یه نامه برای ِ خداحافظی


یه نامه بــرای خـداحافظی جا گذاشت
خودش رفت، مردش رو تنها گذاشت
چقدر بگــــــــــــــذره تا که باور کنم
روی قولِ «می‌مونم»اش پا گذاشت؟

مــــــن اون‌قدر تنها شدم بعدِ تو
که از زنده بودن دیگه سیر شم
جـــــــوونی‌مُ با رفتن‌ات باخـتم
نشـــــــــــستم جلو آینه پیر شـم

تو دل‌گــــیری از من، من از دستِ تو
باید مـــــــــرگ بینِ ما قــــاضی بـشه
بگــــم: «زندگـــــــی دادم وُ باز رفت
بگیر جونمُ، شاید این‌بار راضی بشه»

میگم با خودم: «اون قسم خورده بود»
اون‌قدر ســــــــــاده بودم که باور کنم
حالا پای تــــــــــــــــاوان این سادگی
باید بی تو با زندگـــــــــــــی سر کنم

شاید باورش ســـخت باشه برات
که من این‌جوری پای تو سوختم
به امّیدِ این‌که یه‌بار رد بشــــــی
نشستم، چشامُ پای پنجره دوختم

پ‌ن: مشق ِ ترانه می‌کنم.