2015-04-11

کافی‌ست چشم‌های‌ت را ببندی


شب بود وُ سکوت ِ شب. حال ِ آن شب‌م طوری بود که سکوت برای‌م تداعی ِ وحشت ِ مرگ بود. آن وقت شب پناه‌گاهی نبود جز موسیقی. از روی عادت پلی‌لیست ترانه‌های فارسی را انتخاب کردم. چند ترانه بعد، حس کردم چیز عمیق‌تری نیاز دارم و پلی‌لیست ترانه‌های ترکی‌ام را پلی کردم. باز هم جای ِ خالی چیزی را حس می‌کردم که با این ترانه‌ها پر نمی‌شد. چیزی می‌خواستم که کلمات‌ش را نفهم‌ام؛ تنها حس کنم، حس خواننده چیزی‌ست که ام‌شب در درون‌م می‌گذرد. گذشت، اما این کلمات ِ نامفهوم ِ خارجی هم درمان نبودند. رسیدم به موسیقی‌های بی‌کلام ولیکن باز همان بودم، که از سرآغاز ِ شب از آن‌خودم فراری بودم. خلاصه‌اش این‌که آخرسر، پناه بردم به سکوت، همان آخرین سنگر ِ صاحبان ِ حال‌های دیگرگون، و خودم را با دست‌های خودم اسیر ِ این دور باطل کردم. دوباره سکوت بود وُ شب، و مرگ، که پشت ِ پنجره اتاق سوسو می‌زد.