2015-04-07

باز هم نگاه کن، عاشق ِ دوبیتی‌ام



سیاهی موهاش
مثنوی‌مثنوی می‌ریخت روی سینه‌اش وُ
سپید می‌شد!

لب‌هاش
غزل بود، که می‌خندید.

از هجوم ِ هیجانِ نوازشِ اندامش
قافیه
وزن می‌باخت وُ
ترانه
به‌زانو می‌نشست.

و من
میانِ این همه شعر و ترانه و آهنگ
- سال‌ها گذشته است اما -
هنوز
حریصِ چشمانش،
آن
زیباترین دوبیتی‌ام. 

• رحمان نقی‌زاده گرمی