2015-04-26

آن یک دلیل ِ نماندن


«یه موقعی یه‌نفر بهم گفت: نذار به‌چیزی وابسته بشی، که اگه حس کردی در تنگنا قرار گرفتی، نتونی در عرض سی ثانیه ولش کنی.»*
زمانی، به‌جایی می‌رسی که می‌بینی: ئه، چقدر دل کندن از آدم‌ها برایت آسان شده است. هزار دلیل ِ ماندن هست وُ تو باز دنبال آن یک دلیل ِ نماندن‌ای. می‌گفت: «رفتن دلیل نمی‌خواهد؛ بهانه‌های ماندن که تمام شود، کافی‌ست.»** اما گاهی منتظر هم نمی‌مانی که بهانه‌های ماندن تمام شود؛ می‌روی که نمانده باشی. و من ام‌روز، همان‌جا ایستاده‌ام؛ لبه‌ی پرت‌گاه ِ رفتن‌های لاجرم. جایی که مرز بینِ اولین وُ آخرین نگاه آن‌قدر باریک است، که به صفر میل می‌کند. سی ثانیه زمان کافی‌ست که بروم و فراموش کنم، اما... . اما جای آدم‌ها را در زندگی‌ام وسیله‌ها گرفته‌اند. می‌ترسم اگر در تنگنا افتادم، نتوانم از وسیله‌ها دل بکَنَم. کتاب‌ها دلیل اصلی پابستگی و وابستگی‌ام شده‌اند. به کتاب‌خانه‌ام که نگاه می‌کنم، دلم می‌خواهد تا ابد در همان اتاق بمانم.
باز هم در نوشتن به‌جایی رسیدم که پای کلمات در احساس‌نگاری لنگ می‌شود. فقط خواستم بگویم، آدم‌ها دیگر نقشی در زندگی‌ام ندارند؛ من مانده‌ام و کتاب‌ها و سی‌دی‌ها و عکس‌ها و دفترها و ...، و هنوز امیدوارم روزی چنان قدرت پیدا کنم، که بتوانم تنها خودم را در سی ثانیه بردارم و فرار کنم.

* رابرت دنیرو چشم‌درچشم آ‌ل‌پاچینو نشسته بود و می‌گفت. { + }

** نقل‌به‌مضمون از گودر.